تبليغاتX
"نازی دختر اهورایی" -

"نازی دختر اهورایی"

 

سلام به همه عزیزان و شرمنده که دیر آپ کردم راستش دیگه حوصله خودمو ندارم ..

امشب زد به سرم بیام این کلبه خرابه و یه چند تایی شعر بخونم و برای شما هم بزارم

شرمنده اگه دوست ندارین به بزرگواری خودتون ببخشید ...خوش باشین عزیزان

خانه تنهايي

خانه اي خواهم ساخت
ازدوبيد تنها
و به روي بامش
شاخه اي از گل ياس آبي
ورديفي از نسترن سبز مي آويزم
و درون حوضش که به تنهائي اين قلب منست
از قرمزي خون دلم
دو حَزين ماهي خوش رنگ رها خواهم ساخت
و کنار حوضش که ازانديشه من زرد شده
شاخه اي ازگل زيباي رسول و کنارش رُز سرخ
و هماهنگ به اوقفسي بي بدنه،
اما با همه سادگيش يک زندان
و درون زندان، بلبلي خواهم داشت
که براي همه عشق به آن سُرخ گُلک
همه شب تا به سحر،به نواي دل من
چَهچَهي چَه چَهکي گرم بخواهد خواندن
که به آواز همان بلبل شيدا،
ساعتي ياکه زماني چندين نرم و آهسته به خود مي غلتم
زکنار چشمم نم نم اشک که جاويد ترين ياد خداست
فرو مي افتد،
و من انديشه کنان ياد آن عشق
ياد آن عاشقي و مهجوري
و سپس تنهايي!
***
با همه جمع شدن باز تنها گشتم
با همه ذوب شدن باز رسوا گشتم
به درو ديوارش نگهي يا که صدايي ،
که زيارم باشد مي بندم
***
باز انديشه کنان با تبسم بر لب،
به خودم مي نگرم
که چگونه تنها
خانه تنهايي خود را با کلامي چندين مي سازم
همه شب تا به سحر
از سحر تابه سر آغازه شب،
سر به زانو دارم، سر به زانوي غمم
***
به در کوچه اين ويرانه
با خطي سبزبَرانديشه آرام و دروديوارش
مي نويسم با گل،
به کنارم بنشين،اما!
نه سخن مي گويم نه کلامي تو بگو
بگذار انديشه اين ذهن کبود به نگاهم آيد
آنقدر حرف زنم که دگرخسته شوي
آنقدرحرف زنم نه به آهنگ زبان،
بلکه با جنبش چشم
بلکه با ناله دل
***
خسته ام ،خسته ازاين حرف و کلام
خسته ام، خسته زدشنام وزپند
ديگرم هيچ زبان نگشايم
کام گيرم به دهان،
وبه چشمم گويم:
حال هم نوبت توست
توسخن بازبگوي که دلم تنگ شُدست
که دلم سنگ شُدست،نه زسنگ خارا
نتوانم گفتن که چگونه است دلم
خرد و لغزنده مثال باران
سخت و کوبنده چو ديواره کوه
اما خسته ودرمانده، چو يکي دانه بي ريشه و خاک
چه بگويم ديگر،
خسته ام من زهمه گفتن ها
چه برويم ديگر،
خسته ام من زهمه رُستن ها
ديگرم آه و فغانم کافيست ،
خانه ام خانه اين غمزده دل
خانه تنهائيست.

نه آسماني بيگانه
نه بال غريبه ها
هيچ يك مرا پناه ندادند

در آن زمان، در آن مكان
من زير پوشش اندوه مردم خويش
زندگي مي كردم

اگر اي آسمان خواهم كه يك روز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را
 
 
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان جس شاعرانه ام

زخم خورده است
 
 
هرگز از مرگ نهراسیدم
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی افزون باشد.

جفستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن

و از خویشتن خویش
بارویی پی افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد.
حاشا... حاشا...
که هرگز از مرگ هراسیده باشم...

 

بابا آب داد
بابا نان داد
من آب می خواهم
نان می خواهم
معلممان می گوید بابا نان دارد
اما بابای من خسته است
انگار دیگر بابا نان ندارد

آب هم که نمی بارد
بابا تشنه است
بابا نان ميـخواهد
بابا اینها را به ما نمی گوید
بابا براي نان دادن به من جان ميکند
بابا به زور هم كه شده به من نان ميدهد
ولی معلممان می گفت بابا نان دارد
من نان ميخواهم
آب مي خواهم
به من آموخته اند که
بابا آب داد . بابا نان داد
پس من از بابا آب مي خواهم . نان مي خواهم
بابا تا هميشه آب و نان مي دهد
من هم تا ابد آب و نان مي خواهم
بابای من چقدر خوب است
اما من خیلی بدم
یادم است بابا یک بار به من گفت: حيف از نان!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت 2:18  توسط نازی  |