تبليغاتX
"نازی دختر اهورایی" - آرزو....سوداي محال ...سیمین بهبهانی

"نازی دختر اهورایی"

آرزو....سوداي محال ...سیمین بهبهانی

 

آه ، اي تير اي تير دلدوز
 باز در زخم جاني نشستي
 آه ، اي خار اي خار جانسوز
 باز در ديدگانم شكستي
 .اي ، اي گرگ اي گرگ وحشي
 چنگ و دندان به جانم فشردي
اين جگرگاه بود ،‌ آن جگر بود
 اين كه بشكافتي ، آن كه خوردي
آتش اي آتش اي شعله ي مرگ
سوختي ، سوختي پيكرم را
مشت خاكستري ماند از من
سوختي باز خاكسترم را
اي توانسوز ،‌ درد روانكاه
 رفت جانم ، ز جانم چه خواهي ؟
 ناله ام مرد در ناتواني
 از تن ناتوانم چه خواهي ؟
غيرت و رشك او آتشم زد
جان پر مهر من كينو جو شد
آرزويش به دل مرد و زين پس
 مرگ او در دلم آرزو شد
ديده ي ديده بر ديگرانش
سرد و خاموش و بي نور ، خوشتر
لعل خنديده بر دمشنانش
 بسته در تنگي ي گور ، خوشتر

شب گذشت و سحر فراز آمد
ديده ي من هنوز بيدار است
 در دلم چنگ مي زند ، اندوه
جانم از فرط رنج ، بيمار است
 شب گذشت و كسي نمي داند
 كه گذشتش چه كرد با دل من
 آن سر انگشت ها كه عقل گشود
نگشود ، اي دريغ ،‌ مشكل من
چيست اين آرزوي سر در گم
كه به پاي خيال مي بندم ؟
 ز چه پيرايه هاي گوناگون
به عروس محال مي بندم ؟
همچو خاكسترم به باد دهد
 آخر اين آتشي كه جان سوزد
دامن اما نمي كشم كاتش
سوزدم ، ليك مهربان سوزد


+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/22ساعت 3:29  توسط نازی  |