آرزو....سوداي محال ...سیمین بهبهانی
آه ، اي تير اي تير دلدوز
باز در زخم جاني نشستي
آه ، اي خار اي خار جانسوز
باز در ديدگانم شكستي
.اي ، اي گرگ اي گرگ وحشي
چنگ و دندان به جانم فشردي
اين جگرگاه بود ، آن جگر بود
اين كه بشكافتي ، آن كه خوردي
آتش اي آتش اي شعله ي مرگ
سوختي ، سوختي پيكرم را
مشت خاكستري ماند از من
سوختي باز خاكسترم را
اي توانسوز ، درد روانكاه
رفت جانم ، ز جانم چه خواهي ؟
ناله ام مرد در ناتواني
از تن ناتوانم چه خواهي ؟
غيرت و رشك او آتشم زد
جان پر مهر من كينو جو شد
آرزويش به دل مرد و زين پس
مرگ او در دلم آرزو شد
ديده ي ديده بر ديگرانش
سرد و خاموش و بي نور ، خوشتر
لعل خنديده بر دمشنانش
بسته در تنگي ي گور ، خوشتر 
شب گذشت و سحر فراز آمد
ديده ي من هنوز بيدار است
در دلم چنگ مي زند ، اندوه
جانم از فرط رنج ، بيمار است
شب گذشت و كسي نمي داند
كه گذشتش چه كرد با دل من
آن سر انگشت ها كه عقل گشود
نگشود ، اي دريغ ، مشكل من
چيست اين آرزوي سر در گم
كه به پاي خيال مي بندم ؟
ز چه پيرايه هاي گوناگون
به عروس محال مي بندم ؟
همچو خاكسترم به باد دهد
آخر اين آتشي كه جان سوزد
دامن اما نمي كشم كاتش
سوزدم ، ليك مهربان سوزد

