تبليغاتX
"نازی دختر اهورایی"

"نازی دختر اهورایی"

نا گفته های نگفته .........

بادرودهمیشگی به همه دوستان عزیز راستش  اومدم که از همگی تشکر

کنم ....یه مدته که از دستخودم خیلی  ناراحتم وتصمیم گرفتم برای یه مدت

یا شاید برای همیشه  وبلاگ رو رها کنم .... نمی دونم...در پناه حق دوستان

حتما بهتون سر می زنم .......

در باغ  " بی برگی " زادم.

و درثروت فقر غنی گشتم.

و از چشمه ی ایمان سیراب شدم.

و در هوای دوست داشتن ، دم زدم.

و در آرزوی آزادی سر برداشتم.

و در بالای غرور ، قامت کشیدم.

و از دانش ،طعامم دادند.

و از شعر ، شرابم نوشاندند.

و از مهر ، نوازشم کردند.

و " حقیقت " دینم شد و راه رفتنم.

و " خیر" حیاتم شد و کار ماندنم.

و "زیبایی" عشقم شد و بهانه ی زیستنم !

 

شكست حقارت نيست

پيروزي

پاسدار اسارت نيست

اين را زنجيرهاي پاره به من گفتند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/21ساعت 2:55  توسط نازی  | 

پاییز.......

سلام و درودهمیشگی به همه دوستان خوبم ..بعد از یه ماهی برگشتم

باور کنید خیلی دلم براتون تنگ شده بود ..از همه تون ممنونم که این کلبه خرابه

من رو فراموش نکردین ..راستش خیلی حرف برا گفتن دارم ..ولی قبل از هر چیز

فرا رسیدن مهر گان رو به همه ایرانیان عزیز تبریک می گم ..فصل عشق و خزان دلم رو

که برام فصل خاطره آمیزی هست ..فصل مرگ عشقم و ناکامیها..رسیدن فصل زیبایی ها ....

ولی به هر زیباست ...اولین روزی که رسیدم تهران با یه طوفان شدید

شروع شد و خورد شدن درختها..به هر حال پاییز به من این جوری خوشامد گفت ...بعدش

یه بارون زیبا و دل انگیز که جاتون خالی دو سه ساعتی پیاده روی کردن حالم سر جاش اومد ...

انگار باز دارم زیادی حرف می زنم ...فقط خواستم یه احوال پرسی کوچولو بکنم

 که این قدر طولانی شد...بر می گردم ...دوستتون دارم به اندازه تنهایی هام ...

 

 

سهم من

من که دارم به جمال تو نـــظر فرهاد
در دلم نیست تمنای دگر چون فرهاد

آن چنان محو تماشای جمالت شده ام
که ندارم دگر از خویش خبر چون فرهاد

از سر راه تــــو گــــر کــــــوه بود بر دارم
عشق یعنی گذر از کوه خطر چون فرهاد

بر سر خوان تو هر چند کریمی ای دوست
سهم من نیست بجز خون جگر چون فرهاد

لـــب شــــیرینت اگر روزی خسرو نشود
چه کند گر نزند تیشه به سر چون فرهاد

 

در میان برگهای زرد

 تاب مي خورم
 تاب مي خورم
 مي روم به سوي مهر
 مي روم به سوي ماه
در كجا به دست كيست
بند گاهواره ام ؟
برگهاي زرد
 برگهاي زرد
 روي راهي از ازل كشيده تا ابد
مثل چشم هاي منتظر نگاه ميكنند
 در نگاهشان چگونه بنگرم
چگونه ننگرم ؟
از ميانشان چگونه بگذرم
 چگونه نگذرم ؟
بسته راه چاره ام
 از درون آينه
 چهرهاي شكسته خسته
 بانگ مي زند كه
وقت رفتن است
 چهره اي شكسته خسته
 از برون جواب مي دهد
نوبت من است؟
من در انتظار يك شاياره ام
 حرفهاي خويش را
 از تمام مردم جهان نهفته ام
 با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام
مثل قصه شنيده آه
نشنود كسي دوباره ام
اي كه بعد من درون گاهواره ات
سالهاي سال
مي روي به سوي مهر
مي روي به سوي ماه
يك درنگ
يك نگاه
روي راهي از ازل كشيده تا ابد
 در ميان برگهاي زرد
مي تپد به ياد تو هنوز
قلب پاره پاره ام

با برگ

حريق خزان بود
 همه برگ ها آتش سرخ
 همه شاخهها شعله زرد
 درختان همه دود پيچان
 به تاراج باد
 و برگي كه مي سوخت ميريخت مي مرد
و جامي ساوار چندين هزار آفرين
 كه بر سنگ مي خورد
من از جنگل شعله ها مي گذشتم
غبار غروب
به روي درختان فرو مي نشست
 و باد غريب
عبوس از بر شاخه ها مي گذشت
 و سر در پي برگ ها مي گذاشت
 فضا را صداي غم آلود برگي كه فرياد مي زد
 و برگي كه دشنام مي داد
و برگي كه پيغام گنگي به لب داشت
لبريز مي كرد
و در چشم برگي كه خاموش خاموش مي سوخت
 نگاهي كه نفرين به پاييز مي كرد
حريق خزان بود
 من از جنگل شعلهها مي گذشتم
همه هستي ام جنگلي شعله ور بود
كه توفان بي رحم اندوه
به هر سو كه مي خواست مي تاخت
 مي كوفت مي زد
 به تاراج مي برد
 و جاني كه چون برگ
 مي سوخت مي ريخت مي مرد
و جامي سزاوار نفرين كه بر سنگ مي خورد
شب از جنگل شعله ها مي گذشت
حريق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگي كه خاموش مي سوخت گفتم
 مسوز اين چنين گرم در خود مسوز
مپيچ اين چنين تلخ بر خود مپيچ
كه گر دست بيداد تقدير كور
 ترا مي دواند به دنبال باد
 مرا مي دواند به دنبال هيچ



 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/22ساعت 0:52  توسط نازی  | 

برای یه مدت همتون رو به خدا می سپارم ......

با سلام و  درود همیشگی به دوستان عزیزم که همیشه من رو تنها نزاشتن

از این که هیچ وقت نتونستم براتون یار خوبی باشم شرمنده روی گل همتون

هستم و اگه به دلایلی نتونستم از شرمندگیتون در بیام صمیمانه عذر خواهی می کنم .

راستش غرض از مزاحمت من  تا یک ماهی نیستم ..یعنی حدود دو هفته بعد

از رمضان بر می گردم ..فقط خواستم بگم که یه وقت از من دلگیر نشین البته توی این کلبه

خرابه چیزی برای دیدن وجود نداره که کسی بهش دلخوش باشه

به هر حال گفتم که اگه من نیومدم بهتون سر بزنم ...نگین مرام نداره ...فدای روی گل همتون

لطفا دعام کنید ....اگه که برگشتم که  بازم مزاحمتون میشم اگه که نه از دستم راحت میشین

همه تون رو به ایزد پاکیها می سپارم ....

********

نیامدنت را برف میکشم ..

شبیه خودت که شدی ،

آب میشود ...

********

اين روز ها

حكايت باران كه تمام شود

دنبال رنگ نام تو ميگردم

ابر ها خبرم داده اند

شاخه اي چشم به راه روزنه ي راز

دور از حريم نجواي گوشم

سيبي پشت برگش پنهان كرده است

.. بايد حدس ميزدم

دانه ي بي باغبان ِ آن روز ها

ديگر زمزمه اي سفيد شده است

مثل بغص صداي تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/22ساعت 6:37  توسط نازی  | 

انتظار ..قهر ؟....رویا زرین

 ...انتظار و

نپرس
از دل واپسي هاي زنانه ام چيزي نمي گويم
از انتظار و كسالت نيز
از تو اما
 تبلور رؤياهاي مني
به سان انساني
 تعبير خوابهاي آشفته ي رسولاني
و پرهاي كبوتران آينده در آستين تو است
 بي تو اما
 هواي پر گرفتن
توهمي است
 و عشق
 از انتظار و كسالت و دلتنگي
 فراتر نمي رود




قهر؟؟؟؟؟؟؟؟

 قهر
نام ديگر مرگ است
 قهر مي كشد ما را
 بي طناب و تير و مجازات رسمي و قانون 
 يكي دو واژه تلخ و تمام


همیشه اشتباه می کنم 

مي توانم عبور كنم از تو
 همچو ردپايي كه در برف
 مي توانم ذوب شوم در تو
 تمام زمين
 دو راهي پيچيده اي ست
 پر از علامت ممنوع
 و هيچ نقشه اي مرا به راه نبرده است
 هميشه اشتباه مي كنم
و آن سوي هر دو راهي ساده
 تكه هاي سرنوشت مرا
 باد مي برد


رویا های گمشده

زنان
 با لبخندهاي فصيح شان مي گذرند
 با زنبيل هايشان
كه انباشته از بوي زندگي ست
و دست كودكاني كه هروله مي روند
 در دست هاي بزرگشان
 آرام و خسته مي گذرند
 تا خيس شان كند آواز باراني
 كه از گوشه ي مهرباني ابري
 چكيدن گرفته است
 تا رؤياهاي گمشده شان را
 مخفيانه بگريند


سلام چند روزی هست که یه معما توی ذهنم نقش بسته با خودم می گم بیام و این جا درد و دل

کنم ولی انگار که یه چیزی با پتک می کوبه توی مغزم این جا هم نمی تونی راحت باشی ...کاش هر

 آدمی می تونست از خودش و فکراش فرار کنه ولی بازم به بن بست می رسم ..چرا ؟

راه فراری نیست ..چرا یه دفعه همه درا بسته میشن ؟..چرا آدم با خودشم هم نمی تونه راحت باشه

بی خیال یه چیزی می گم ..شما نشنیده بگیرین ....موفق باشین دوستان

 

 

کاش من آرامش این جا رو داشتم ..چقدر همه چیز آروم و زیباست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/09ساعت 1:55  توسط نازی  | 

حسین پناهی و بیوگرافی...

اولين و آخرين

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مانيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

بیوگرافی
حسين پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان سوق در استان کهکيلويه و بويراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصيل در بهبهان برای گذراندن تحصيلات حوزوی به مدرسه آيت الله گلپايگانی رفت. پس از انقلاب طلبگی را رها کرد و چهارسال در موسسه آناهيتا دوره بازيگری و نمايشنامه نويسی را گذراند.

پناهی بازيگری را نخست از مجموعه تلويزيونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمايش تلويزيونی با استفاده از نمايشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.

با پخش نمايش دو مرغابی درمه از تلويزيون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نيز در آن بازی می کرد، خوش درخشيد و با پخش نمايش های تلويزيونی ديگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.

نمايش های دو مرغابی درمه و يک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلويزيون پخش شد.

در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد او يکی از پرکارترين و خلاق ترين نويسندگان و کارگردانان تلويزيون بود.

به دليل فيزيک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می باريد و طنز تلخش بازيگر نقش های خاصی بود.

پناهی در سال ۶۷ برای بازی در فيلم درمسيرتندباد کانديد جايزه بهترين بازيگر نقش دوم، در سال ۶۹ برای بازی در فيلم سايه خيال که بر مبنای شخصيت او نوشته شده بود، نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگر مرد و درسال ۷۱ برای بازی در فيلم مهاجران نامزد دريافت بهترين بازيگر نقش دوم شد و ديپلم افتخار جشنواره نهم فجر را برای بازی در فيلم سايه خيال دريافت کرد.

اما حسين پناهی بيشتر شاعربود و اين شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستين مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد.

برای سالگرد دوم حسین پناهی

علی شریعتی

نوش جان مي كنم اين جام زهر آلود را
كه تدارك ديده اند ميزبانان سخت كوش و شياد
در اين بزم طرب انگيز مرگ بار
و تف  تف  ، بر مي گردانمش
با جگر پاره هاي سوخته دلم
و آواز مي خوانم
غزل وداع را در مايه شور
تا بل فرو بنشانم شوري اين سرمستي بي هستي را
و جگر گوشه ام را مي بخشم
به كسي جز من
بر تو
تا بر مزارم ضربدر بزني
نامم را و كنيه ام را
تا در ميان قبيله ام
و در ميان كتاب ها و مكتوب ها و كتيبه ها
براي هميشه  ، نسلم از صحنه روزگار محو شده باشد

-------------------------------

نگاهي به زندگي حسين پناهي ؛ شازده كوچولو - فضل‌ا... ياري

-------------------------------

<اين آدم بزرگ‌ها راستي چقدر عجيبند.> اين پژواك صداي <شازده كوچولو>ي آنتوان دوسنت اگزوپري است كه از سياره‌اي به سياره‌اي مي‌گردد و در برابر خود‌پسندي، غرور، زورگويي ميل به تصاحب همه‌چيز و همه كس و ديگر صفات ناپسند آدم‌هايي كه مي‌بيند به زبان مي‌آورد. او كودكي است كه فقط به گلي مي‌انديشد كه در سياره كوچكش سبز شده است.

شازده كوچولو با منطق كودكانه‌اش رفتارهاي آدم بزرگ‌ها را كه بسيار عادي مي‌نمايد عجيب مي‌بيند. و اين البته غريب نيست. كودكان و بزرگ‌ترها منطق خاص خود را دارند و از منظر هركدام رفتار ديگري ناپسند و غيرعادي است. كودكان هرگاه كه بخواهند صفات ناپسندي را نشان دهند در نقش آدم بزرگ‌ها فرو مي‌روند و زور مي‌گويند. دزدي مي‌كنند. مي‌جنگند و البته خيلي زود نقاب از چهره برمي‌دارند و همان مي‌شوند كه كودكي‌شان فرمان مي‌دهد. از آن سو نيز آدم بزرگ‌ها گاه كه مي‌خواهند زيباتر، شيرين‌تر و دوست‌داشتني‌تر رخ بنمايند، در پوست كودكي فرو مي‌روند و البته بسيار زود به دنياي سياه و سفيد خود برمي‌گردند. اما در زمانه ما يك نفر از همين آدم‌بزرگ‌ها با يك شيطنت شيرين خودش را در دنياي كودكي ابدي كرد. او اگرچه نمي‌توانست مانع درآمدن ريش و سبيل و پيدايش چين و چروك صورت شود، آنها را به حال خود گذاشت كه با بزرگسالي خود خوش باشند ولي قلبش را دو دستي به چنگ گرفت كه گذر زمان ردي بر آن نگذارد.

مانند شازده كوچولو - كه تنها گل سياره‌اش را در حباب نگهداري مي‌كرد- قلبش را از گزند ناپسندي‌هاي روزگار آدم بزرگ‌ها محافظت مي‌كرد.

<حسين پناهي> شاعر، نويسنده، كارگردان و بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون شازده كوچولو، قصه ما است در اين نوشتار سعي شده است با مروري اجمالي بر زندگي وي كه هيچ مرزي با كارهاي هنري‌اش نداشت - كارنامه‌اش را نگاهي بيندازيم. تولدش را در شناسنامه ششم شهريور 1335 ثبت كرده‌اند و محل تولدش روستايي است به نام <دژكوه> در استان كهگيلويه و بوير احمد؛ همان كه در سريال تكه‌تكه شده <بي‌بي‌يون> از تلويزيون نشان داده شد. او هم مكتبخانه را درك كرده است 1341) و هم در مدارس جديد به تحصيل پرداخت. 1346) هم در زندگي تجربه تحصيل در حوزه علميه قم را دارد 1351) و هم هنرجويي جامعه هنري آناهيتا. 1361) هم در شوشتر به معلمي پرداخت1354) و هم در جبهه‌هاي دفاع از سرزمين حضور پيدا كرد1359.)

سال 1360 همراه خانواده‌اش (همسر و دو دختر) به تهران مهاجرت مي‌كند تا آن طلبه، آن معلم، آن رزمنده روند <حسين پناهي> شدنش را در اين شهر شاهد باشد. شهري كه غربت را به شكل بي‌رحمانه‌اي به او نشان داد تا از همان روزهاي آغاز فعاليت هنري‌اش اين درد بزرگ بشريت دست از سر آثار هنري و ادبي‌اش برندارد.

پس از ورود به جامعه هنري آناهيتا و كسب هنر از اساتيدي چون مصطفي اسكويي نوشتن را آغاز كرد. يك گل و بهار،آسانسور. تله تئاتر سرودي براي مادران ، نوشتن به سبك آمريكايي، محله بهداشت، گرگ‌ها ، دل شير و دو مرغابي در مه از جمله فعاليت‌هايي است كه كارنامه هنري پنج سال اول زندگي‌اش در تهران را تشكيل مي‌دهد كه از آن ميان <دو مرغابي در مه> جايگاه خاصي دارد. اين تله‌تئاتر در آن سال‌ها در حكم معرفي‌نامه حسين پناهي است. چه از همان روزها قصد كرده بود كه خودش، زندگي‌اش و غربتش را به نمايش بگذارد. <دو مرغابي در مه > داستان زندگي زن و شوهري است كه در شهر بي‌ترحمي چون تهران زندگي مي‌كنند، با پيشينه و فطرتي روستايي كه در برخورد با غربت و سرماي استخوان سوز شهر تاب از كف مي‌دهند و در مه غليظ شهر گم مي‌شوند. نگاهي به تيترهاي روزنامه‌ها و سايت‌ها و وبلاگ‌ها در هنگام انتشار خبر مرگ حسين پناهي به خوبي بيانگر اين موضوع است كه اولين و روشن‌ترين تصويري كه از او در ذهن جامعه فرهنگي نقش بسته است،<الياس> يا <اليوت> دو مرغابي در مه است.

سال 1365 سالي است كه خود را بر پرده نقره‌اي سينما به تماشا مي‌گذارد. فيلم‌هاي سينمايي گال، گذرگاه، تيرباران، در مسير تندباد، هي‌جو، ارثيه، نار و ني، راز كوكب، چاوش و سايه خيال حاصل حضور پنج ساله دوم او در فضاي هنري ايران است. توجه خاص كارگردانان به فيزيك و شكل ظاهري او و صداي خش‌دار و روستايي‌اش از او شخصيتي ساخته بود مورد توجه كارگردانان و البته مخاطبان. در اين آثار رگه‌هايي از زندگي شخصي‌اش در لابه‌لاي كار ديده مي‌شود كه نشانگر اين امر است كه بسياري از اين شخصيت‌ها متاثر از زندگي شخصي وي نوشته و پرداخته شده‌اند. در اين ميان <سايه خيال> جايگاه خاص خود را دارد. او در اين فيلم به دادن نشانه‌ها بي‌مختصر از زندگي شخصي اش بسنده نمي‌كند بلكه خودش و زندگي‌اش را تمام و كمال حراج مي‌كند، چه او خود بارها گفته بود كه <هنرمند جماعت به زندگي عمه‌اش هم رحم نمي‌كند.< >سايه خيال> كه توسط مسعود جعفري جوزاني نوشته شده بود داستان زندگي حسين پناهي است بي‌هيچ كنايه و استعاره‌اي، صريح و روشن. او با نام حسين پناهي بازي مي‌كند، زادگاهش استان كهگيلويه و بوير احمد است، از شعرهايش در فيلم استفاده مي‌شود. (البته تا اين تاريخ علي‌رغم اينكه ارادت خود به شعر را بارها بر زبان آورده ولي شعرهايش را منتشر نكرده بود.) به دوران طلبگي‌اش اشاره مي‌كند و صدها اشاره ديگر. شايد اولين بار بود در سينماي ايران بازيگري در نقش خودش فرو مي‌رفت (كاري كه بعدها اكبر عبدي در فيلم هنرپيشه انجام مي‌دهد.) پنج ساله سوم زندگي حسين پناهي در تهران و فضاي فرهنگي هنري ايران از سال 1370 آغاز مي‌شود. بازي در فيلم‌هاي سينمايي اوينار، مرد ناتمام (كه گويا فيلمنامه اين فيلم را هم محسن مخملباف با نگاهي به شخصيت پناهي نوشته بود) مهاجر، هنرپيشه، آرزوي بزرگ ، روز واقعه و سريال <دزدان مادربزرگ> حاصل كار اين سال‌ها است.

اما در اين دوره است كه حسين پناهي با انتشار شعرهايش وجه شاعرانگي خود را روشن‌تر نشان مي‌دهد. من و نازي، كابوس‌هاي روسي، خروس‌ها و ساعت‌ها و ستاره‌ها مجموعه شعرهايي است كه بعد نوشتاري شخصيت تصويري او را به نمايش مي‌گذارد. او در شعرهايش همان است كه در فيلم‌هايش. همان اليوت <دو مرغابي در مه> همان موساي مرد ناتمام و همان سهراب <دزدان مادربزرگ>، همان حسين پناهي.

پناهي در اين اشعار غربت را دستمايه قرار مي‌دهد. او همان شخصيت‌هاي غريب، ساده، مجنون، پريشان فقير و البته دانا و عاقل را در شعرهايش روايت مي‌كند.

عشق به مادر، به زن و به همه چيزهاي خوب و زيبا و طعنه‌بر زشتي‌هاي زندگي در اشعارش به خوبي نمايان است؛ اولي زلال و روشن و از نگاه يك مرد يا يك كودك عاشق و دومي سياه و البته طنز آلود از ديد يك روشنفكر گوشه‌گير و ظاهرا دور از اجتماع.

حسين پناهي هشت سال ديگر غربت تهران و البته جهان را تاب آورد. در اين دوره تئاتر <چيزي شبيه زندگي> از مهم‌ترين كارهاي او است. در زماني كه تئاتر كشور رونقي نداشت و تماشاگران گريزان از صحنه نمايش بودند، <چيزي شبيه زندگي> در فضاي تئاتر يك اتفاق بود كه حسين پناهي نوشته و كارگرداني كرده بود. اتفاقي كه رابطه تماشاگران با سالن‌هاي سوت و كور را دوباره برقرار كرده بود. ‌

بازي در فيلم سينمايي <كشتي يوناني> از مجموعه قصه‌هاي كيش، سريال‌هاي <يحيي و گلابتون>، <آژانس دوستي> و<آواز مه> و نوشتن ديالوگ‌هاي سريال <امام علي> از ديگر فعاليت‌هاي سينمايي و تلويزيوني وي بوده است كه در كنار اين، انتشار نمايشنامه‌ها و اشعارش در كتاب‌هاي چيزي شبيه زندگي، بي‌بي يون، خروس‌ها و ساعت‌ها، نمي‌دانم‌ها، سال‌ها‌ست كه مرده‌ام و انتشار آلبوم دكلمه آخرين سروده‌هايش با نام <سلام خداحافظ> كارهاي واپسين زندگي او است.

و سرانجام پيكر بي‌جانش در مردادماه 83 در خانه اجاره‌اي كشف شد در حالي كه سه روز از مرگش گذشته بود.

حسين پناهي گويي در زندگي رسالت داشت كه غربت آدمي را روايت كند؛ چه آن زمان كه از جغرافياي مالوف خود دل مي‌كند و در جغرافيايي غريب وطن مي‌گزيند و چه در زماني كه از همه پاكي‌ها و زيبايي‌هاي فطري روح به پلشتي‌ها و سياهي‌ها نقل مكان مي‌كند. او براي بيان هرچه بهتر انديشه‌اش از كودكي بيشترين استفاده را مي‌برد. در شعرهايش كودكان مظهر معصوميت و دوري از پلشتي‌هايند كه هنوز به بزرگي)!( آلوده نشده‌اند. در شعرهايش هميشه كودك مي‌شود و يا آرزو مي‌كند كه به كودكي‌اش برگردد. هميشه از دنياي بزرگترها گريزان است. موقعيتي كه آن را دنياي دورويي‌ها و نيرنگ‌‌ها مي‌داند كه در آن <آدم بزرگ‌ها وقتشان را براي دانه دادن به گنجشك‌ها هدر نمي‌دهند.> ايمان او به كودكي است كه علي‌رغم ظاهر نامناسب براي ايفاي نقش كودك در سي‌سالگي نقش سهراب <دزدان مادر بزرگ> را به صورت باورپذيري بازي مي‌كند و در همين سريال تنهايي كودكانه‌اش را با قورباغه‌اي كه هميشه در جيب دارد تقسيم مي‌كند و هيچ كدام از آن همه آدم بزرگ دور و برش راهي به خلوتش نمي‌يابند. او هيچگاه نخواست كه بزرگ شود و كودكي‌اش را تا 48 سالگي‌تمديد كرد.

گاه ساده‌ترين و معمولي‌ترين گفتارها و رفتارهاي آدم بزرگ‌ها را نمي‌فهميد و زماني در ساده‌ترين حرف‌هاي كودكانه‌اش بزرگترها در مي‌ماندند. نظير همان تصويري كه در كتاب اگزوپري همه كلاه فرض مي‌كنند ولي شازده كوچولو آن را يك مار بوآ مي‌بيند كه در حال هضم فيلي است كه به تازگي بلعيده.

حسين پناهي همان شازده كوچولو است كه با ديدن يك جعبه با سه سوراخ در مي‌يابد كه اين مي‌تواند خانه يك بره باشد.

***

آنتوان دو سنت اگزوپري در صفحه آخر كتابش تصويري كشيده است ؛ صحرايي با يك ستاره درشت و ملتمسانه مي‌نويسد: ظهور شازده كوچولو بر زمين در اينجا بود و بعد در همين جا هم بود كه ناپديد شد... اگر روزي تو آفريقا گذارتان به كوير افتاد حتما آن را خواهيد شناخت ... به التماس ازتان مي‌خواهم كه عجله به خرج ندهيد و درست زير ستاره چند لحظه‌اي توقف كنيد.

آن وقت اگر بچه‌اي به طرفتان آمد، اگر خنديد، اگر موهايش طلايي بود... لابد حدس مي‌زنيد كه كيست. در آن صورت لطف كنيد و نگذاريد من اينجور افسرده خاطر بمانم. بي‌درنگ برداريد و به من بنويسيد كه او برگشته.>

آقاي آنتوان دو سنت اگزوپري، نويسنده محترم كتاب شازده كوچولو! با سلام.

او برگشت. اگرچه موهايش طلايي نبود و نمي‌خنديد بلكه برعكس براي آدم بزرگ‌ها مي‌گريست. او بعد از رفتن شما برگشت و 48 سال هم در سياره ما بود و بعد از پيش ما هم رفت. همانجا كه هستيد پيدايش كنيد.

روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com

........................................................

جذبه - به یاد حسین پناهی

رضا صفریان

-------------------------------------

حسین پناهی رفت . به همان جایی که اهل آن بود . به جهان ابدیت . برهمین زمین هم مثل آن ها راه می رفت .آنهایی که هر جا می نشینند نگاه شان به ملکوت می افتد .
یک بار به دوستی که مشق یوگا می کرد گفت بود ، به من هم یاد بده . آن دوست هم گفت ! بسیا ر خوب ، بایست . حالا دست ها را به سوی آسمان بلند کن . حالا چنین کن ، حالا چنان کن و... بالاخره پس از برخی حرکات و ریاضت ها به اوگفت : حالا می ایستی ودرحالی که آرام وعمیق نفس می کشی نوری را در مرکز سینه تصور می کنی ، بعد با نوک انگشتانت نور را بر می داری ، می بری به سمت پیشانی می گذاری بین ابروها . حسین هم چنین کرد . بعد که تمام شد به من گفت : قشنگ بود ؟
گفتم : یوگا ؟
گفت : نه ، نور . چیدن نوراز سینه و بردن به سر .
 بعدها چند بار دیدم همان کار را می کرد . از تمام  تمرینات یوگا ، فقط همان یک عمل را انجام می داد . چشمانش را می بست . دستانش را برمرکز سینه اش می نهاد ، نور برمی داشت وبعد می گذاشت روی پیشانیش . این گونه او نه ساکن اطاقی بود که گاهی داشت واغلب نداشت ، نه ساکن بیابانی که در آن چوپانی کرده بود ، نه شهرک هایی سینمایی تو تماشاخانه ها و نه حتا  ساکن کتاب ها و اشعار واندیشه هایش . او درسینه ی خود سکنی گزیده بود . همیشه ، همه جا ، درهرحال و در هر کار و بدین گونه او هیچ وقت چیزی کم نداشت . این سخن در حق هرکس  و به خصوص او، شاید عجیب به نظر برسد .
آنان که او را درزندگی می شناخته اند خواهند گفت : چگونه او چیزی کم نداشت در حالی که غم نان دست از سرش بر نمی داشت . در حالی که گاهی از فرط ناداری ،  بازی درنقش هایی  را می پذیرفت  که آن ها را خود نمی پسندید . در حالی که ...
آری . او نقش می پذیرفت . امّا بازی نمی کرد . آن گاه که به هردلیل قرار می شد ، کس دیگری باشد ، این گونه قضیه را می فهمید که : حسین پناهی که در زندگی کارهای گوناگونی کرده است ، راه های گوناگونی رفته است ، حالا به این جا رسیده  و قرار است این شخص باشد ، حسین پناهی ، نه نام مستعار پرستاژدر سناریو .
او لباس نقش رابه تن نمی کرد . روح خود را درنقش می دمید .  چون چنین بود و ازآن جا که  او در زندگی برمحترم شمردن هم هستی ها ، به خصوص هستی هایی به ظاهر کوچک  معتقد بود ، همان نقش ها را نیز دوست می داشت .همان نقش هایی که شاید از ایفای آنها ناراضی بود .
وامّا ناداری . آری . من نیز شاهد بوده ام که بسیاری وقت ها همه ی درآمد دریافتی خود را برای خانواده اش می فرستاد و  یا برای کسی سوغات می خرید و به دیدنش می رفت . وچون بر می گشت شاید خود چیزی برای خوردن نداشت . امّا آیا این ناداری است ؟ یک روز که به دیدن او رفته بودم گفت : حالا وقت غذاست . بعد پارچه خوشرنگی به ابعاد چهل در پنجاه سانتی متر که خود آن را سفره می نامید آورد و گفت : این را با قیچی از یک سفره بزرگ جدا کرده ام . یک پیاز بر آن نهاد . نان وکمی نمک . به هنگام بازگرفتن پوست از پیاز ، با آن درست مثل نعمتی عزیز رفتار می کرد ، با حرکاتی پرازمهر وحق شناسی . وبعد همان طور که نان پیازو نمک می خورد با چشمانی پر از خشنودی به دو پنگوئن سیاه وسفید بردیوار که خود نقاشی کرده بود نگاه می کرد . آیا این عین دارایی نیست؟
او حتا با حیرت خود نیز دوست بود  وبه جای آن که مثل بعضی از اهل فلسفه بگوید :  نمی دانم یا نمی توان دانست ، می گفت : ما چرا می فهمیم ؟ تلا لو هایی  از این آشتی با حیرت در بعضی نوشته ها و عمیق ترین اشعارش هست . این گونه او در فقر عقل آدمی نیز دارایی می دید. با این همه او بر این زمین در غربت زیست . و غریب همیشه در آرزوی رفتن است .
درمصاحبه ای از او پرسیده بودند : دوست داری درچه سنی از دنیا بروی ؟ گفته بود : چهل سالگی . این گونه مرگ دوستی ، مرگ جویی در ماندگان یا آنها که دست به خودکشی می زنند نیست .  بلکه ـ آن چنان که در بعضی کتاب ها خوانده ایم ـ  مرگ دوستی خدا دوستان است . حا ل فرقی نمی کند که آنها خود به این جذبه در نهاد خود آگاه بوده باشند یا خیر. این جذبه ی خداست . و او هشت سال دیرتر از زمانی که خود می پنداشت از پی این جذبه رفت . شاید خدا نیز چون او را دوست می داشت ، این چنین زود او را از میان ما به سوی خود خواند شاید چرا ؟ حتماً .

.........................................................

به ياد حسين پناهي

این پیکر نحیف

ازآن كه بود؟

حسين پاكدل        

 

 

...و به زودی همه در زير خاك خواهيم خفت. خاكی كه به هم مجال نداديم تا دمی بر آن بياسائيم.
حسين پناهی در نمايش " چيزی شبيه زندگی "

همين الان آمدم از پيش حسين. آنجا بود، در خانه خودش و چون هميشه آرام وبی صدا ، محجوب وسر به زير، شاهد بود. می ديد، ساعت 2 بامداد يكشنبه 18 مرداد سال 83 می برندش اين بار بر دست ها. با ما بود ونظاره می كرد. پس آن پيكر نحيف لاغر از آن كه بود؟
همه بودند، حسين خود ميزبان بود همه را. يك يك هر كه را می آمد به لبخندی پذيرائی می كرد. خودش گفت، صدايش آنجا بود در نوار" ستاره " داشت به همه می گفت:
همه چی از ياد آدم ميره
مگه يادش، كه هميشه يادشه.
داشت برای ما تعريف می كرد. خودش راوی اين آخرين سفرش بود. برای ما، داوود ميرباقری، عبدالله اسكندری، رسول نجفييان و من و ديگران می گفت. آرام وبی صدا مثل هميشه و تو بايد گوش تيز می كردی تا بشنوی. می گفت غروب خودم آمدم به طاطائی صاحب سوپر ماركت بغل خانه ام گفتم:
ما چيستيم ؟
جزملكولهای فعال ذهن زمين،
كه خاطرات كهكشان ها را مغشوش می كنيم!
گفت چی می گی حسين آقا؟ گفتم هيچ چی من مّردم. چند روزه مّردم زحمت بكش به يكی خبر بده. فكر كرد شوخی می كنم . گذاشت تا دخترم بياد بفهمه. حرف منو قبول نكرد، حرف دخترمو قبول كرد. اينه كه به همه گفت و شمارو به زحمت انداخت. بعد تعارف كرد بريم تو درست مثل همون روزی كه با رضا شريفی نيا رفتيم بهش سربزنيم. اما اونروز حالش خوب نبود، در عوض امشب راحت وخوب بود، فقط مرده بود. گفت يه دقه صبر كنين تا جنازمو ببرن بعد با هم ميريم بالا، يه چيزی نوشتم می خوام براتون بخونم. منتظر آمبولانس بوديم. وقتی آمبولانس آمد، حسين به راننده خسته نباشيد گفت. بعد خودش كمك كرد جنازه بی وزنش را بگذارند در آمبولانس. وقتی آمبولانس رفت به ما گفت بريم بالا. گفت: البته بالا يه خورده بوی مرگ می ده، اما براتون پنجره رو باز می كنم. رفتيم بالا مثل هميشه يك عالم تنقلات گذاشت جلوی ما. می گفت: شاگردام ميارن، هرچی می گم نمی خورم بازم ميارن. بعد به ما چای داد. مثل هميشه توی ليوان های رنگ به رنگ. كوتاه وبلند، و بعضی وقت ها توی شيشه مربا. هميشه به او می گفتم ديگه درست شو حسين! يه خورده زندگی كن. به من می گفت:
حسين جان! زندگی مشكل نيست، بلكه مشكلات زندگی اند.
می بيني!
می بينی به چه روزی افتاده ام؟
حق با توست. می بايست می خوابيدم.
اما به سگها سوگند، كه خواب، كلك شياطين است تا از شصت سال عمر، سی سالش را به نفع مرگ ذخيره كنند.
داوود اصرار داشت او را برای نقشی در سريال " مختارنامه " به كار بگيرد. متن را حسين نخوانده بود ، اين اواخر اصلاً حوصله هيچ كاری را نداشت، می گفت برايم تعريف كنيد. و داوود برايش تعريف كرد. حسين می گفت: داوود جان اگر اجازه ميدی مثل اون نقش كوتاه تو سريال امام علی بازی كنم، ميام. اونجا وقتی گير خوارج افتادم كه می خواستن به بهانه امر به معروف، شيكم زنمو پاره كنن هر چی دوس داشتم گفتم. داوود گفت: نه حسين، تو همونی رو گفتی كه من می خواستم. با اين حال داوود متن آورده بود بخواند. حسين دست به دامن عبد شد كه به داوودجان بگو من الان وقت ندارم قراره قدری در زندگی بميرم. راست می گفت می خواست بقيه عمر را راحت بميرد. داوود می گفت: من نمی دونم جنازتم شده بايد بياد بازی كنه. حسين گفت: ميام! و من می دانم خواهد آمد. رگ خوابش دست شريفی نياست، منتظرش بوديم ، كه مدام تلفنی می گفت به حسين بگين نرو من الان ميام. و نيامد تا رفت. آخر حسين گفت: تا بقيه ميان، براتون شعر بخونم ؟ داوود گفت: حالا كه قراره بيای بازی كنی بخون. حسين اين شعرش را برايمان خواند، درست بعد از آنكه آمبولانس جسدش را برده بود.
خورشيد جاودانه می درخشد در مدار خويش
مائيم كه پا، جای پای خود می نهيم وغروب می كنيم
هر پسين.
خيلی وقت آنجا بوديم. ديگر بوی سكته ومرگ حسين رفته بود.
وقت خداحافظی، حسين به داوود كه می گريست گفت:
جا مانده است
چيزی، جائي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهای سياه
و نه دندان های سفيد.
تا دم در همه را بدرقه كرد. و دعوت كرد با او باشيم وقت خاك سپاری، می گفت:
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم.
* * *
حسين پناهی يك مجموعه تله تئاتر كار كرده بود، همان وقت ها كه آدم با ارزشی به اسم " فريد حاج محمد كريم خان " مدير گروه فيلم وسريال بود. درست بعد از آنكه حسين در مجموعه محله بهداشت بازی كرده بود. اما به دلائلی واهی علی رغم اصرار فريد، پخشش نمی كردند. من آن ها را ديده بودم وغصه می خوردم. روز اولی كه مدير پخش شدم، سپردم آنهارا از آرشيو آوردند و همان شب پخش شد. مرداد بود، درست مثل حالا. نام آن تله تئاتر " دو مرغابی در مه " بود و خوش درخشيد، آب هم از آب تكان نخورد. بعد گوش بزرگ ديوار و بعد يكی ديگر. يادم هست يك گل و بهار را با دوربين 35 م.م گرفته بود و اتفاقی افتاد كه همه راش ها در حادثه ای از بين رفت و حسين گريان رفت و دوباره آن را با بازی درخشان زنده يادان مقبلی، امير فضلی و مهين ديهيم و ديگران در استوديو گلستان به صورت ويدئويی ضبط كرد،كه چندين بار از شبكه اول پخش شد.
حسين پناهی در دهه شصت و نيمه اول دهه هفتاد يكی از پركارترين و خلاق ترين نويسندگان و كارگردانان تلوزيون بود و اغلب كارهايش با مايه هائی از طنز تلخ، جزو پر بيننده ترين برنامه های نمايشی بود. البته آن موقع ها تلوزيون به شكل وحشتناكی برای شعور مخاطب احترام قائل بود و هر كس و هر چيز را به اسم برنامه به روی آنتن نمی فرستاد و حسين در آن شرايط سخت و پر وسواس كار های با ارزشی به مردم ارائه داد. دوستانی هم كمكش می كردند. يك سريال بلند تلوزيونی هم كار كرد به اسم " بی بی يون " و بعد ها، ديگر مدتی مشغول بازنويسی كارهای ديگران شد. طی سالهای 67 تا 71 در يك ساختمان با حسين همسايه بوديم و شب های زيادی را با هم سر می كرديم و حسين شعر هايش را برايم می خواند. خيلی با او سر وكله زدم تا آنها را به دست چاپ بسپارد. مدتی همنشين رضا شريفی نيا شد و او كمكش كرد و با سليقه تمام دو كتابش را در آورد كه خيلی هم پر فروش شد و بعد يكی يكی كتابهای ديگرش. از آن خانه كه رفت زن و فرزندان را فرستاد شهرستان و خود به تنهائی ماندگار تهران شد. تا آنكه نمايش های خوابگرد را در خانه نمايش و چيزی شبيه زندگی را در سالن اصلی تئاتر شهر به صحنه برد و آن سال ركورد فروش را شكست. مدتی با هم در همان دوران روی برنامه اينجا ايران است برای شبكه تازه تاسيس جام جم كار كرديم و بعدها كم كم گوشه گير شد، بارها وبارها با همراهی و همدلی دوستان مشترك او را از خانه بيرون می كشيديم تا بيايد تئاتر كار كند، كه نشد، حتی مدتی يك نمايش را هم تمرين كرد ولی باز به خلوت رفت . آخرين همكاری مشترك ما بازی او در سريال همسايه ها بود. دوسال پيش كه حسينعلی ليالستانی قصد ساخت سريال آواز مه را داشت به اتفاق تهيه كننده پرتوان و قديمی تلوزيون فروغ كاخ ساز نزدم آمدند كه حسين پناهی را راضی كن بيايد برای بازی در سريال و من با هر زحمتی بود حسين را از خانه بيرون كشيدم و روانه شمالش كردم. يكی دو بار هم در اواسط كار بی حوصله شد و كار را بی خبر رها كرد و به تهران آمد كه باز كار ما شروع شد. حسين اين اواخر ابداً دل و دماغ كار نداشت . اغلب در خانه تنها بود و حتی جواب تلفن هم نمی داد. تا شب قبل كه خبر دار شديم به آسمان پر كشيد و رفت . هرچند حسين هميشه در افلاك و كواكب سير می كرد آما اين بار يك سكته كارش را تمام كرد و برای هميشه به ملكوتش برد. يادش گرامی .
* * *
حسين پناهی متولد 1335 دژكوه چهار محال و بختياری بود و در تمام لحظات روحيه ساده و روستائی خود را بی هيچ ادا اصول حفظ كرد.پيش از آنكه وارد دنيای نمايش و هنر شود مدتی در كسوت طلبگی در مدرسه علميه آيت الله گلپايگانی در قم دروس فقهی خواند و سپس به جامعه هنری آناهيتا در تهران آمد و پای به عرصه نمايش گذارد. او در طول عمر كوتاه ولی پر بارش آثار بی نظيری خلق كرد و يا در به ثمر رسيدن آنها دخالت داشت و يا همكاری می كرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/02ساعت 4:53  توسط نازی  | 

 

سلام به همه عزیزان و شرمنده که دیر آپ کردم راستش دیگه حوصله خودمو ندارم ..

امشب زد به سرم بیام این کلبه خرابه و یه چند تایی شعر بخونم و برای شما هم بزارم

شرمنده اگه دوست ندارین به بزرگواری خودتون ببخشید ...خوش باشین عزیزان

خانه تنهايي

خانه اي خواهم ساخت
ازدوبيد تنها
و به روي بامش
شاخه اي از گل ياس آبي
ورديفي از نسترن سبز مي آويزم
و درون حوضش که به تنهائي اين قلب منست
از قرمزي خون دلم
دو حَزين ماهي خوش رنگ رها خواهم ساخت
و کنار حوضش که ازانديشه من زرد شده
شاخه اي ازگل زيباي رسول و کنارش رُز سرخ
و هماهنگ به اوقفسي بي بدنه،
اما با همه سادگيش يک زندان
و درون زندان، بلبلي خواهم داشت
که براي همه عشق به آن سُرخ گُلک
همه شب تا به سحر،به نواي دل من
چَهچَهي چَه چَهکي گرم بخواهد خواندن
که به آواز همان بلبل شيدا،
ساعتي ياکه زماني چندين نرم و آهسته به خود مي غلتم
زکنار چشمم نم نم اشک که جاويد ترين ياد خداست
فرو مي افتد،
و من انديشه کنان ياد آن عشق
ياد آن عاشقي و مهجوري
و سپس تنهايي!
***
با همه جمع شدن باز تنها گشتم
با همه ذوب شدن باز رسوا گشتم
به درو ديوارش نگهي يا که صدايي ،
که زيارم باشد مي بندم
***
باز انديشه کنان با تبسم بر لب،
به خودم مي نگرم
که چگونه تنها
خانه تنهايي خود را با کلامي چندين مي سازم
همه شب تا به سحر
از سحر تابه سر آغازه شب،
سر به زانو دارم، سر به زانوي غمم
***
به در کوچه اين ويرانه
با خطي سبزبَرانديشه آرام و دروديوارش
مي نويسم با گل،
به کنارم بنشين،اما!
نه سخن مي گويم نه کلامي تو بگو
بگذار انديشه اين ذهن کبود به نگاهم آيد
آنقدر حرف زنم که دگرخسته شوي
آنقدرحرف زنم نه به آهنگ زبان،
بلکه با جنبش چشم
بلکه با ناله دل
***
خسته ام ،خسته ازاين حرف و کلام
خسته ام، خسته زدشنام وزپند
ديگرم هيچ زبان نگشايم
کام گيرم به دهان،
وبه چشمم گويم:
حال هم نوبت توست
توسخن بازبگوي که دلم تنگ شُدست
که دلم سنگ شُدست،نه زسنگ خارا
نتوانم گفتن که چگونه است دلم
خرد و لغزنده مثال باران
سخت و کوبنده چو ديواره کوه
اما خسته ودرمانده، چو يکي دانه بي ريشه و خاک
چه بگويم ديگر،
خسته ام من زهمه گفتن ها
چه برويم ديگر،
خسته ام من زهمه رُستن ها
ديگرم آه و فغانم کافيست ،
خانه ام خانه اين غمزده دل
خانه تنهائيست.

نه آسماني بيگانه
نه بال غريبه ها
هيچ يك مرا پناه ندادند

در آن زمان، در آن مكان
من زير پوشش اندوه مردم خويش
زندگي مي كردم

اگر اي آسمان خواهم كه يك روز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را
 
 
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان جس شاعرانه ام

زخم خورده است
 
 
هرگز از مرگ نهراسیدم
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی افزون باشد.

جفستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن

و از خویشتن خویش
بارویی پی افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد.
حاشا... حاشا...
که هرگز از مرگ هراسیده باشم...

 

بابا آب داد
بابا نان داد
من آب می خواهم
نان می خواهم
معلممان می گوید بابا نان دارد
اما بابای من خسته است
انگار دیگر بابا نان ندارد

آب هم که نمی بارد
بابا تشنه است
بابا نان ميـخواهد
بابا اینها را به ما نمی گوید
بابا براي نان دادن به من جان ميکند
بابا به زور هم كه شده به من نان ميدهد
ولی معلممان می گفت بابا نان دارد
من نان ميخواهم
آب مي خواهم
به من آموخته اند که
بابا آب داد . بابا نان داد
پس من از بابا آب مي خواهم . نان مي خواهم
بابا تا هميشه آب و نان مي دهد
من هم تا ابد آب و نان مي خواهم
بابای من چقدر خوب است
اما من خیلی بدم
یادم است بابا یک بار به من گفت: حيف از نان!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت 2:18  توسط نازی  | 

آي آقا سفره خالي مي خريد؟.....زیبایی رایگان است

ياد دارم يک غروبي سرد سرد         

                                            میگذشت از کوچه ما دوره گرد

دور گردم دار قالي مي خرم                

                                                          کوزه و ظرف سفالي مي خرم                               

 گر نداري شيشه خالي مي خرم

                                                        اشک در چشمان بابا حلقه بست                     

 ناگهان آهي زد و بغضش شکست

                                                          اول سال است و نان در سفره نيست                

اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟

                                                          سوختم ديدم که بابا پير بود                            

بد تر از او خواهرم دلگير بود

                                                         بوي نان تازه هوش از ما ربود                     

 اتفاقا مادرم هم روزه بود

                                                        صورتش ديدم که لک بر داشته                       

 دست خوش رنگش ترک برداشته

                                                         باز هم بانگ درشت پير مرد                          

 پرده ي انديشه ام را پاره کرد

                                                          دور گردم دار قالي مي خرم                         

 دست دوم جنس عالي مي خرم
                                                        کوزه و ظرف سفالي مي خرم                        

 گر نداري شيشه خالي مي خرم
                                                        خواهرم بي روسري بيرون پريد                        

 آي آقا سفره خالي مي خريد؟

                                                      آي آقا سفره خالي مي خريد؟؟؟؟؟

زیبایی رایگان است ...

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت

زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد.

بعضی ها ساده و بدون تزئین بودند اما بعضی هم طرح های ظریفی داشت.

زن قیمت گلدان ها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است

او پرسید چرا گلدان های نقشدار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند

چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدانهای ساده را می گیرید؟

فروشنده گفت:من هنرمندم ،قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم

زیبایی رایگان است


+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/12ساعت 4:19  توسط نازی  | 

مردمی آزاده ........

 

اهورا مردمی آزاده بوديم

به جانبازی همه آماده بوديم

سراسر خاک ما سر سبز زيبا

کوير و کوه وصحرايش فريبا

به باغ سبز ايران گرم بوديم

دل عالم به زيبايی ربوديم

ز حال ما چه می پرسی که چون شد

دل نا مردمی ها غرق خون شد

ريا کاران چو از ما ياد کردند

برادر خواندگی فرياد کردند

گشوديم از کرم در را به ايشان

پذيرفتيمشان مانند خويشان

برادر خوانده ها بيداد کردند

ستم بر ما به نام داد کردند

دمی از ريشه ميهن گسستیم

به زيره سايه غفلت نشستيم

ز خوابی خوش وطن از ياد برديم

و رنگين باغ ميهن را از ياد برديم

عربها در هجومی سخت سنگين

جويدند از ولع اين باغ رنگين

جويدند آنچنان افکار ما را

که گم کرديم هم خود هم خدا را

خدا در ما و ما گرد جهانيم

به دنبالش به هر سويی رهاييم

جويدند آنچنان ما را ز ريشه

که سوزد شاخ وبرگ ما هميشه

هلا خاتون مهر ای عشق پرور

بيا و چادر مهرت بگستر

شتابی کن که جانی تازه گيريم

به سبزی در جهان آواز گيريم

سراسر ريشه ما در خاک عشقت

نفسهامان هوای پاک عشقت

به يک شبنم جوانه رويد

جهان عطر طراوت بويد از ما

هلا ای عاشقان همت نماييد از ما

غبار از چهره ميهن زداييد

رسيد از دل اهورا نغمه بر گوش

کريما در راه ايران بجان بکوش

بزن بر تار دل تا نغمه خيزد

که غم از خانه دل ها گريزد

به شادی ملک جم آباد گردد

ز آبادی خدا هم شاد گردد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/31ساعت 4:31  توسط نازی  | 

آرزو....سوداي محال ...سیمین بهبهانی

 

آه ، اي تير اي تير دلدوز
 باز در زخم جاني نشستي
 آه ، اي خار اي خار جانسوز
 باز در ديدگانم شكستي
 .اي ، اي گرگ اي گرگ وحشي
 چنگ و دندان به جانم فشردي
اين جگرگاه بود ،‌ آن جگر بود
 اين كه بشكافتي ، آن كه خوردي
آتش اي آتش اي شعله ي مرگ
سوختي ، سوختي پيكرم را
مشت خاكستري ماند از من
سوختي باز خاكسترم را
اي توانسوز ،‌ درد روانكاه
 رفت جانم ، ز جانم چه خواهي ؟
 ناله ام مرد در ناتواني
 از تن ناتوانم چه خواهي ؟
غيرت و رشك او آتشم زد
جان پر مهر من كينو جو شد
آرزويش به دل مرد و زين پس
 مرگ او در دلم آرزو شد
ديده ي ديده بر ديگرانش
سرد و خاموش و بي نور ، خوشتر
لعل خنديده بر دمشنانش
 بسته در تنگي ي گور ، خوشتر

شب گذشت و سحر فراز آمد
ديده ي من هنوز بيدار است
 در دلم چنگ مي زند ، اندوه
جانم از فرط رنج ، بيمار است
 شب گذشت و كسي نمي داند
 كه گذشتش چه كرد با دل من
 آن سر انگشت ها كه عقل گشود
نگشود ، اي دريغ ،‌ مشكل من
چيست اين آرزوي سر در گم
كه به پاي خيال مي بندم ؟
 ز چه پيرايه هاي گوناگون
به عروس محال مي بندم ؟
همچو خاكسترم به باد دهد
 آخر اين آتشي كه جان سوزد
دامن اما نمي كشم كاتش
سوزدم ، ليك مهربان سوزد


+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/22ساعت 3:29  توسط نازی  | 

شرفنامه مصطفی باد كوبه ای مغان اهورا اوستا سیاوش ضحاک زرتشت سیاووش....

شرفنامه


بیا به بزم وطن شور و عشق بر پاكن
سبوی غم بشكن می به جام مینا كن!

شراب پاك مغان نوش و در كمال ادب
دو جرعه نیز نثار ره اهورا كن

سرود پاكی و نیكی به گوش یار بخوان
و در بلوغ خرد، یادی از اوستا كن

بیاو زند بخوان تا سپیده با زرتشت
شكوه جلوه‌ی خورشید را تماشا كن

بگو كه نیك بیندیش و نیك كن گفتار
چو نیك شد همه كردار، شكر مزدا كن

بگو كه ملت ما سرفراز تاریخ است
و دشمنان وطن را خفیف و رسوا كن

پیام عز و وشرف را بخوان ز شهنامه
و رمز و راز شرفنامه را هویدا كن

نبسته دست ترا فتنه‌های چرخ بلند
مقام خویش در اوج حماسه پیدا كن

وطن كه خسته شد از آیه‌های مكتب غم
بیا و فارغش از گریه‌های بیجا كن

بیا و پهنه‌ی این خطه‌‌ی خدایی را
برای جشن خرد پیشگان مهیا كن

اگر چه گوش ستم از چرا گریزان است
بیا تمام سخن را چرا و آیا كن

چرا ز خون سیاوش برآمده ضحاك؟
بیا به علم و خرد حل این معما كن

تو قطره‌ای و منم قطره و وطن دریا
بیا و قطره‌ی جان را نثار دریا كن

به شوق دیدن فردای عشق و آزادی
به نور دانش امروز. فكر فردا كن

«امید» می‌چكد از ابر «اتحاد» بیا
و بوستان وطن را دوباره احیا كن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 2:7  توسط نازی  | 

از ياد رفته.....تاريكي شب

 

از ياد رفته
رفتيم و كس نگفت ز ياران كه يار كو؟
آن رفته ي شكسته دل بي قرار كو؟
چون روزگار غم كه رود رفته ايم و يار
حق بود اگر نگفت كه آن روزگار كو؟
چون مي روم به بستر خود مي كشد خروش
هر ذرّه ي تنم به نيازي كه يار كو؟
آريد خنجري كه مرا سينه خسته شد
از بس كه دل تپيد كه راه فرار كو؟
آن شعله ي نگاه پر از آرزو چه شد؟
وان بوسه هاي گرم فزون از شمار كو؟
آن سينه يي كه جاي سرم بود از چه نيست؟
آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار كو،
رو كرد نوبهار و به هر جا گلي شكفت
در من دلي كه بشكفد از نوبهار كو؟
گفتي كه اختيار كنم ترك ياد او
خوش گفته اي وليك بگو اختيار كو؟

تاريكي شب
من به رغم دل بي مهر تو دلدار گرفتم
گشتم و گشتم و بهتر ز تو را يار گرفتم
خنده يي كردم و دل بُردم و با لطف ِ نگاهي
تا بميري ز حسد وعده ي ديدار گرفتم!
دامن از دست من، اي يار! كشيدي، چه توانم؟
گله يي نيست اگر دامن اغيار گرفتم.
بعد ازين ساخته ام با، ني و چنگ و مي و ساقي
بي تو من دامن ِ ‌اين چار با ناچار گرفتم
ليك باور مكن اي دوست! كه اين راست نگفتم
انتقام از دل سنگ تو، به گفتار گرفتم!
من كجا ياد تو از خاطر سودازده راندم؟
يا كجا جز تو كسي يار وفادار گرفتم؟
تا رُخت شمع فروزنده ي بزم دگران شد
من چو تاريكي شب گوشه ي ديوار گرفتم
گله كردي كه چرا يار تو يار دگران شد
ديدي، اي دوست، به ياري ز تو اقرار گرفتم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/02ساعت 3:48  توسط نازی  | 

بودا.......

 

کوه " اومه شن "و بودای سنگی "له شن "
国国际广播电台

کوه " اومه شن " که " کوه دا گوان مین " نیز نامیده می شود در جنوب مرکزی استان "سی چوان "در جنوب غرب چین – ناحیه گذر حوضه سی چوان به دشت چین حای – تبت قرار دارد. قله "وان فودین" 3099 متر از سطح دریا ارتفاع دارد. این کوه به زیبایی طبیعت و کوه سحر آمیز فرشته کشور بودا در چین و جهان شهرت دارد و تلفیق کامل چشم انداز زیبا و طبیعی با تاریخ و فرهنگ دیرینه است کوه در ناحیه ای با مناظر طبیعی مختلف قرار گرفته است وانواع موجودات و گیاهات در آن یافت می شود و با توجه به گرمسیر بوده منطقه پوشش جنگلی آن به 87 در صد می رسد . در این کوه 242 گیاه عالی جمعا 3200 نوع دیده می شود که یک دهم رقم عمومی گیاهان چین را شامل می شود و در میان آن یک صد نوع گیاه تنها در این کوه تولید و کشف شده است. به علاوه در این کوه بسیاری حیوانات نادر زیست می کنند در واقع 2300نوع گونه حیوان در منطقه مورد شناسایی قرار گرفته است. این ناحیه برای تحقیقات مربوط در رشته بیولوژی جهانی حائز اهمیت می باشد. کوه اومه شن یکی از " چهار کوه بزرگ دین بودای چین " است.تبلیغ دین بودا واحداث معابد و شکوفایی آن بر سحرآمیز بودن کوه افزوده است. فرهنگ مذهبی خاصه فرهنگ بودایی ، فرهنگ تاریخی کوه اومه شن را شامل می شود به گونه ای که تمامی معماریها ، مجمسه های تصویری ، آلات موسیقی در مراسم مذهبی ،تشریفات موسیقی ، نقاشی همه نمایانگر فرهنگ مذهبی است. معابد در این کوه زیاد است در میان آنها معبد " بایو گو سی " و معبد "وان نیان سی " جزو هشت معبد معروف این کوه محسوب می شود. بودای سنگی " لو شن " در قله "سی لیان " در سمت شرقی کوه قرار دارد. در قدیم "تصویر می له " و " بودای گان دین " نامیده می شد. این اثر در سال 713 میلادی در اغاز سلسله تانگ شروع شد و ساخت ان ظرف 90 سال انجام گرفت. این تصویر در کنار کوه و مقابل رود کنده کاری گردیده و بزرگترین تصویر سنگی کوهی جهان است . می گویند" کوه یک بودای سنگی است و بودا یک کوه است ".

بودای بزرگ بنام می له به سمت غرب ساخته شده است و ارتفاع آن 71 متر است. حکاکی آن دقیق و خطوط حکاکی روان و نسبت اندام متوازن است پر ابهت و با عظمت به نظر می رسد و نمایانگر فرهنگ عالی سلسله تانگ است. در دو طرف جنوب و شمال این بودای سنگی 90 محل مجسمه سنگی سلسله تانگ دیده می شود. جایگاه جغرافیایی کوه اومه شن و بودای سنگی له شن بسیار خاص است به گونه ای که چشم انداز طبیعی سحرآمیز و عوارض زمینی نمونه و محیط زیست آن بیانگر تلفیق ناحیه بیولوژی جهانی و ناحیه دارای منابع گیاهی و حیوانی و گونه های نادر است. طی 20 سال اخیر میراث فرهنگی دین بودا وطبیعت و میراث فرهنگی کوه ارزش تاریخی زیباشناسی و تحقیقات علمی و و گردشگری یافته است.

کوه اومه شن و بودای سنگی له شان سال 1996 طبق استاندارد میراث فرهنگی و میراث طبیعی در فهرست میراث جهانی ثبت شد. ارزش کمیته میراث جهانی قرن یکم میلادی در قله این کوه زیبا ، نخستین معبد دین بودای چین پا به عرصه وجود گذاشت. به دنبال احداث معابد در اطراف ؛ این ناحیه به یکی از مقدس ترین مکان ها برای بوداییان تبدیل شد . در قرن های گذشته آثار فرهنگی منطقه فزونی گرفته که بودای سنگی له شن معروف ترین انهاست . این مجسمه سنگی در قرن 8م ایجاد شده و بلندای ان 71 متر می باشد . در این کوه گونه های حیوانی و گیاهی زیادی که شهرت جهانی دارد یافت می شود.

   بودا

بودای معرفت
وقتی تموج آبی را
 در خاک گذر می داد
 باور نداشت
 در پناه رویش سبزی
 قرار بیابد
 اما :
 در خود نشست
آب های جهان از سرش گذشت
بی آنکه لحظه ای به جنبش آید
چشم همیشه بست
 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/27ساعت 2:53  توسط نازی  | 

وطن سیمین بهبهانی ....عشق و زردشت ... منوچهر آتشی

وطن
ای وطن با تو بسته ام عهدی
جانم از آن توست ، تن تا هست

شعر و شور و سرودم این جا بود
تخت و تابوت و گورم این جا بود هست

نام «ایران» بود شناسه ی من
این چنینم جهان شناسا هست

زنده و مرده ام بدین خاک است
غیر از اینم کجا پذیرا هست

استخوان پدر نهان این جاست
تن مادر به گور تنها هست

شب اگر وهمناک و تاریک است
روشنی های صبح فردا هست

عشق و زردشت

چون تپه اي در غروب به تاريكي مي گرايم
 آخرين انديشه ها آخرين روشنايي ها ، چون رؤيايي سبك
چون نگاهي رنگين از من بر مي خيزد و من
 در اندوهي بي گريه ، در تيرگي بي اندوه خود يافتگي پروحشت
ريشه هاي سياه خشم را چنگ مي زنم
 من صخره ي پر جنبش ساحل هاي مهتابي بودم و پناهگاه
 صدف هاي بي مرواريد
 اما امشب مهتاب آسماني ديگر گردن بند ستارگان را گسسته
 و كودكان سپيد پايش را در جنگل بي جادوي ديگر به بازي رها كرده
 من صخره ي تاريك ساحل عربده جويي هستم
 در سكون ناشكفتگي خويش مرواريدهاي بنفش اعماق بي آفتاب
 را بر كف دست زمخت نا اميدي مي غلتانم ، تا در اين ستايش
رنگين و دروغين چشم خدايان مغرور را چون لئيمان به خنده اي
 منفور به بازي گيرم
 من به تاريكي مي گرايم تا در سراشيب جاده هاي باريك و بي عابر
 جنگل سيراب رؤياها در ته جلگه ها و دره هاي نامكشوف بر آغاز
 رهايي بي حصار و ديوار به پشت سر نگرم و نفرينم را در خنده اي ديوانه وار
بر چهره هاي مبهوت مسخره كنندگانم
 چون صاعقه اي بي هنگام بشورانم و راه خود را از دامنه هاي
تاريك بر بيشه زار زرين پر مهتاب آغاز نمايم
 اي روشنگر مغاره نشين شرق
با مشعل درخشانت كه از فتيله ي اولين برخوردها ، سايه ها را بر
 سينه ي سطبر كمرها بيدار كرد بر اين سرگردان دره هاي تاريك
جلوه گر شو ! تا همسفران كور و نوميد از كنار كوه هاي
 درختان با فريادي نامفهوم و كودكانه بخندند و چهره هاي
بي گناهشان در رقص كنجكاو مشعل بي آرامت با لبخندي شگفت
 هويدا شود و پيشاني بي انديشه و مهتابيشان چشمان مضطرب
تو را اندوهگين كند
 و الهام هدايت چون لرزشي تابناك از عمق وجودت چهره ي نيرومندت را روشن سازد
من صخره ي بي جمبش ساحل تاريكم
دريغا اگر دست رؤيايي مشعل پر دود مهتاب را از پناه
 كوهساران در تيرگي فرو رفته بر من مي گرفت تا بيماروار سر به
 لبخندي بلند كنم و همه ي بادبان هاي دلشاد را چون گماني گذران
 ازپيشاني خويش بگذرانم
 من در خويش مي گريم .... در خويش مي غرم
و با سوگ چشم هاي مبهوت صدف ها صدفهاي چشم ها
 كه مرواريد پر بهاي انسان خود را گم كرده اند
 و با سوگ درماندگي خويش به همه ي نعره ها پشت كرده ام
 به همه ي ضربه هاي بيدار كننده سر خم نموده ام
 من صخره ي تاريكم اي زردشت سرزمين هاي نامكشوف من
 چه مي شد اگ در جامه ي ارغواني متلاطم از فراز پرستشگاه
 خدايان باطل ، چون مشعلي كاونده ، نفس زنان بر من فرود مي آمدي
 تا همه ي دامنه هاي بي عابر را به سوي دشت هاي روشن برانگيزم
و غم ايجاد تازه را بر لامسه ي مبهوت زندگي بلغزانم
 و سرزمين هاي تازه را جون احساس هاي تازه از پشت
افق ها باورد حركت اين دانش شگفت بي تفسير احضار كنم
 و كويرها را تا مرز سبز دريا ها فرمان رويش دهم
كاش فرود مي آمدي
 تا اين صخره ي تاريك بشكند و خنده هاي محبوس من ، چون
 كبواران زرين صبحدم پرواز كنان بر شانه هاي تو بنشينند
 كاش...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/19ساعت 2:40  توسط نازی  | 

نگاره فروهر........

 

Fravahr


نگاره فروهر, از چند قسمت تشكيل شده, كه هر قسمت فلسفه خاص خود را دارد.

1- صورت فروهر به انسان شبيه است و اين خود نشان دهنده رابطه ي بين فروهر و انسان مي باشد

2- دو بال در دو طرف فروهر وجود دارد كه هر كدام از اين بالها سه رديف پر دارند. اين سه رديف پر نشان دهنده , انديشه نيك, گفتار نيك و كردار نيك هستند. يعني با تجهيز شدن به اين سه مي توان بمانند بالهاي يك پرنده به سوي خوبي, پيشرفت و آينده يي بهتر پرواز كرد

3-در قسمت پايين فروهر, دم پرگونه يي وجود دارد كه خود سه رديف پر دارد. اين سه رديف پر نشان دهنده انديشه بد, گفتار بد و كردار بد هستند كه سبب سقوط انسانند و به همين علت هم در قسمت پايين فروهر قرار گرفته اند.

4-دو طناب كه در انتها, فر خورده اند و در دو طرف فروهر قرار دارند سپنته مينو (جلو), و انگره مينو( پشت), را نشان مي دهد. كه اين دو خود نشان مي دهند كه انسان بايدخوبي را در پيش بگيرد و به جلو برود و به بديها پشت كند.

5- دايره يي كه در وسط تنه فروهر هست نشان از اين دارد كه روان انسان جاويد است, نه آغازي داشته و نه پاياني دارد.

6- يك دست فروهر, بالا را نشان مي دهد و اين نشان از اين دارد كه در اين جهان تنها يك راه است و آن راستي ست كه بايد آن را در پيش گرفت.

7- دست ديگر, حلقه يي را نگه داشته است كه اين حلقه ي " پيمان " است كه نشاني ست از صداقت و وفاداري, كه اساس فلسفه زرتشت مي باشد.

واژگان

فروهر, fravahr, در زبان پهلوي و فرورتي, fravartiدر زبان پارسي باستاني و فروشي, fravashiبه زبان اوستايي, از ريشه fra به معني پيش, قبل و var به معني درست شدن, راست شدن, قائم شدن و روييدن است . فروهر, عالي ترين جز مينويي و ناميرا, در بدن انسان است كه پيش از تولد انسان بوده و بعد از مرگ از بدن خارج شده به آسمان عروج مي كند.

سپنته مينيو ,Spenta Mainyu, بمعني خرد افزاينده كه از دو كلمه Spenta از ريشه اوستايي/سانسكريت

Spi,Shvi بمعني افزايش دادن (ترجمه پهلوي Afzunik) و كلمه Mainyu از ريشه اوستايي Man به معني

فكر كردن, انديشيدن و پيشوند سبب ساز yu , تشكيل شده است.

انگره مينيو, Angra Mainyu, بمعني كاهنده خرد يا ويران كننده خرد, كه از دو كلمه Angra اوستايي, بمعني كاهنده و Mainyu, تشكيل شده است...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/12ساعت 4:0  توسط نازی  | 

کتیبه ای زیر خاکستر.......شفیعی کدکنی

 

جشن اردیبهشتگان خجسته باد


جشن اردی بهشتگان در اردی بهشت روز از اردی بهشت ماه است که نام روز و ماه با هم برابر افتاده است .
مطابق گاهنمای قديم که هر ماه سی روز بوده اين جشن در سوم اردی بهشت می باشد ولی مطابق تقويم کنونی که شش ماه اول سال را ۳۱ روز حساب کرده و يک روز به فروردين ماه افزوده اند جشن ارديبهشتگان در دوم ارديبهشت واقع می شود . در اين جشن شهرياران بار عام می دادند و موبد موبدان آيينی را که مرسوم بوده در حضور پادشاه برگزار می کرد و همه را اندرز می گفت.سران هر گروه به پادشاه معرفی می شدند و هنرمندان مورد مرحمت واقع می گرديدند و بدريافت پاداش افتخار حاصل می کردند .اين روز به فرشته مقدس ارديبهشت تعلق دارد که مظهر پاکی و راستی و درستی و نماينده آيين ايزدی و نگهبانی آتشها با اوست .معمولا بايد در اين روز ارديبهشت يشت خوانده شود و به آتش توجه گردد .و به خاطر مقام و مرتبه ارديبهشت امشاسپند اين جشن به نام اوست و نظر به همان صفات و کمالات است که ايرانيان قديم اين روز را جشن می گرفتند و خود را برای قبول صفات اين فرشته مقدس آماده می ساختند .جشن ارديبهشت گان همان عيد گل است که در ميان ساير ملتها با تجليل فراوان بر پا می شود .

ابوريحان در باره اين جشن می نويسد: ((ارديبهشت ماه؛روز سوم آن اردی بهشت است و آن عيدی است که ارديبهشتگان نام دارد برای اينکه هر دو نام با هم متفق شده.اردی بهشت به معنی بهترين راستی است ؛بعضی گفته اند بمعنای منتهای خير و خوبی است . ارديبهشت فرشته آتش و نور است و اين دو با او مناسبت دارد و خداوند او را به اين کار موکل کرده و نيز ماموريت داده است علل و امراض را بياری ادويه و اغذيه زائل کندو صدق را از کذب و حق را از باطل تميز دهد .))اينکه ابوريحان فرشته ارديبهشت را تميز دهنده راست و دروغ و حق و باطل تشخيص داده برای اينست که اين فرشته همانطور که گفته شد نماينده راستی و درستی است .
بنابراين هر کس از او پيروی نمايد معلوم می شود در راه راست و حق است و هر کس از او دوری کند و از صفات او بی بهره باشد مسلم است که در راه باطل دروغ است.

******

کتیبه ای زیر خاکستر

در بامداد رجعت تاتار
 ديوارهاي پست نشابور
 تسليم نيزه هاي بلند است
 در هر كرانه اي
 فواره هاي خون
 ديگر در اين ديار
گويا
 خيل قلندران جوان را
غير از شرابخانه پناهي نيست
 اي تاك هاي مستي خيام
بر دار بست كهنه ي پاييز
من با زبان مرده ي نسلي
كه هر كتيبه اش
 زير هزار خروار خاكستر دروغ
 مدفون شده ست
با كه بگويم
طفلان ما به لهجه ي تاتاري
 تاريخ پر شكوه نياكان را
 مي آموزند ؟
 اهل كدام ساحل خشكي
اي قاصد محبت باران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/04ساعت 0:54  توسط نازی  | 

آتشی که خاموش نخواهد شد ....

سلام دوستان خوبم ....امیدوارم که  خوب خوب باشین  راستش

 می خواستم این هفته در مورد چیزدیگه ای  باهاتون حرف بزنم ولی یاد خدا بیامرز

  شاعر بزرگ منوچهر آتشی افتادم  ...هر چند درسته که دیر شده ..ولی

 از بزرگیش چیزی کاسته نشده ...و واقعا آتش که هرگز خاموش نخواهدشد .....

آقای آتشی شعر زیبای شما رسید . آن را به مسئول صفحه شعر سپردیم . غصه نخورید اگر چاپش نکردند ، خودمان در ستون خوانندگان چاپ می کنیم .»

این جمله در یکی از شماره های مجله فردوسی در ستون پاسخ به خوانندگان در جواب به شاعری جوان از شهر بوشهر ، چاپ شده است . آن شاعر جوان که در آن سال ها بیست و سه ساله بود چند روز پیش در سن 74 سالگی در بیمارستان سینا بر اثر سکته قلبی جان به آفریدگار خویش تسلیم نمود . منوچهر آتشی در سال 1312 در روستای دهرود در نزدیکی بوشهر به دنیا آمد . او چندین دهه از عمرش را به کار معلمی پرداخته بود و درست سر ساعتی که باید کلاس درسش را آغاز می کرد از دنیا رفت و این پایان پنجاه و یک سال تدریس منوچهر آتشی بود . او در شهریور 1330 در دانشسرای مقدماتی شیراز مشغول به تحصیل شد و به دلیل کودتای 28 امرداد 1332 پس از توقف درس های دانشسرا برای معلمی به روستاهای مختلف فرستاده شد . برای اولین بار در مدرسه شش کلاسه بندر ریگ و سطح ابتدایی تدریس خود را آغاز کرد و بعد از چند سال به دبیرستان پهلوی بوشهر ارتقا یافت . او درس هایی مانند ادبیات ، جبر ، انگلیسی ، عربی و غیره را تدریس می کرد . در همان دوران آتشی اشعار خود را برای چاپ به نشریات مختلف فرستاد و انتشار متداوم آنها موجب شهرت وی در پایتخت شد . در سال 1335 برای اولین بار به تهران آمد و در آنجا با چهره هایی چون فریدون مشیری ، یدالله رویایی ، نوذر پورنگ و م.آزاد و دیگران دیدار کرد . یک سال بعد بار دیگر به شیراز رفت و دیپلم ششم ادبی اش را گرفت تا بتواند وارد دانشگاه شود . آتشی پس از این موفقیت وارد دانشسرای عالی تهران شد و در رشته علوم تربیتی و ادبیات انگلیسی ادامه تحصیل داد . در این مدت و سال ها بعد در تهران و قزوین و بوشهر به معلمی پرداخت . در بهار 1361 آتشی بازنشسته شد و به بوشهر بازگشت .

اولین مجموعه شعرش را با نام « آهنگ دیگر » در تیرماه 1339 و به کوشش آقای « رضا سید حسینی » منتشر کرد که بازتاب وسیع و درخشان در میان شعرای پایتخت داشت . دوست و یار وفادارش سید حسینی پس از شنیدن مرگ وی گفت : « آتشی در عمر خود روی خوش ندید . » « آواز خاک » مجموعه شعر بعدی او بود که در سال 1346 منتشر گشت و این کتاب هم اقبال بلندی داشت . او ترجمه هایی چون « فونتامارا » اثر « سیلونه » و « جزیره دلفین های آبی » نوشته « اسکات اودل » را در کارنامه ادبی خود دارد که ترجمه اثر « اسکات اودل » جایزه بهترین ترجمه برای جوانان را نصیب او کرد .

درباره او :

منوچهر آتشی از مطرح ترین شاعران معاصر بود . او شاعری طبیعت گراست و در اشعارش طبیعت زادگاهش بوشهر ( جنوب ) بازتابی آشکار دارد . او آگاه و چیره دست در ترکیبات نوین و با وسعت کلامی در خور ستایش بود . در ابتدای کار تحت تاثیر شیوه توللی بود اما در عرض چند سال به چنان فضایی رسید که درخشان ترین رگه های شعری در آن می تابید .

زبان شعر او بینابین کلاسیک و خطابی است و شاعری بود با قدرت تخیل بسیار قوی و با تشبیهات فراوان در شعر .

او اندیشه خود را بطور خاص و ناب در شعرش متجلی ساخته و زبان شعرش با فراز و فرود زمان و تحولات تازه ، روز به روز نوتر و گویاتر شده و به این علت منوچهر آتشی در عرصه شعر معاصر همواره حضوری مؤثر و دائمی و باثبات داشته است . شعر او شعر عشق و طبیعت است و نشان از شاعری آگاه و توانا و درد شناس دارد .

دکتر رضا برهنی می گوید : درگذشت منوچهر آتشی ، نیمای جنوب ایران ، ضایعه ای است جبران ناپذیر برای شعر فارسی . تصویر سازی بی همتا ، نزدیک به روح شاعرانه اشیای بومی ، شاعری عاشق ، خطر کننده در بکار گیری واژه های جدید ، شکننده وزن های جامد در جهت سطرهایی انعطاف پذیر و عاشق وارد کردن واژه های بومی به زبان شعر .

فروغ فرخزاد خود اشاره می کند : « به آتشی حسودیم می شود ، کتاب اول او به مراتب بهتر از کتاب اول من بود . » کتاب اول او به مراتب بهتر از کتاب بسیاری از شاعران بود .

سیمین بهبهانی : منوچهر آتشی از شاعران طراز اول ایران است بخصوص در کار نوآوری و نگاه شاعرانه . او شاگرد خلف نیما و محبوب بسیاری از مردم بود . امیدوارم مردم او را از یاد نبرند و در جایی که شایسته اوست به خاک بسپارند .

شفیعی کدکنی : آتشی با نخستین کتابش در صدر شاعران نسل خویش قرار گرفت و طبیعت جنوب ایران را در شعر خویش به زیباترین صورت ها جلوه داد .

« آتشی همان قدر که ظاهری ستبر و پلنگ وار داشت ، دلی کودکانه هم در سینه اش می تپید . »

پایان مردی اینچنین :

آتشی با مرگ پسرش « مانلی » به دنیایی از غم و اندوه سقوط کرد . او در این دو دهه آثاری مانند « گندم و گیلاس » و « وصف گل شور » و غیره را به دوستداران شعر هدیه کرده بود . آخرین مقاله چاپ شده او در ادب نامه شرق ویژه حافظ بود . او در آخرین لحظات زندگی هم نوشت و سرود .                                                                                                                                                     

« روحش شاد » 

خلاصه ای از خنجرها ، بوسه ها و پیمانها از منوچهر آتشی :

اسب سفید وحشی !

بر آخور ایستاده غضبناک

بر آخور ایستاده گران سر

سم می زند به خاک

اندیشناک سینه مفلوک اشتهاست

گنجشک های گرسنه از پیش پای او

اندوهناک قلعه خورشید سوخته است

پرواز می کنند

با سر غرورش ، اما دل با دریغ ، ریش

یاد عنان گسیختگیهاش

عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش

در قلعه های سوخته ره باز می کنند ...

 

اسب سفید وحشی !

 

اسب سفید وحشی – سیلاب دره ها

در بیشه زار چشم جویای چیستی ؟

بسیار از فراز که غلتیده با نشیب

آنجا غبار نیست ، گلی رسته در سراب

رم داده پر شکوه گوزنان

آنجا پلنگ نیست ، زنی خفته در سرشک

بسیار با نشیب ، که بگسسته از فراز

آنجا حصار نیست ، غمی بسته راه خواب ...

تارانده پر غرور پلنگان .

 

اسب سفید وحشی !

 

اسب سفید وحشی ، با نعل نقره دار

خوش باش با قصیل تر خویش

بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها

با یاد مادیانی بور و گسسته یال

بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها

شیهه بکش ، مپیچ ز تشویش

خورشید ، بارها به گذرگاه گرم خویش

اسب سفید وحشی !

از اوج قله بر کفل او غروب کرد

بگذار در طویله پندار سرد خویش

مهتاب ، بارها به سراشیب جلگه ها

سر با بخور گند هوسها بیاکنم

بر گردن ستبرش پیچید شال زرد

نیرو نمانده تا که فرو ریزمت ز کوه

کهسار ، بارها به سحر گاه پر نسیم

سینه نمانده تا که خروشی بپا کنم

بیدار شد ز هلهله سم او ز خواب

اسب سفید وحشی !

اسب سفید وحشی اینک گسسته یال

خوش باش با قصیل تر خویش ...

 

 

کسوفی در صبح

گل سفید بزرگی در آب شب لرزید

گوزن زرد شهابی از آبخور رم کرد

کبوتران سفید از قنات برگشتند

بهار کاشی گنبد دوباره شبنم کرد .

درخت زندگی از دود شب برون آمد

که بارور شود از خوشه های روشن چشم

که ساقه ها بگشاید بر آشیانه مهر

که ریشه بدواند به سنگپاره خشم

درخت مدرسه پر بار و برگ کودک شد

درخت کوچه – که ناگاه برگ و باد آشفت –

پلنگ خوفی در کوچه ها رها گردید

گل سیاه بزرگی در آفتاب شکفت .

 

 


برگرفته از کتاب :

 1- کتاب صد شاعر ، دریچه ای به دنیای شعر فارسی از آغاز تا امروز ، شافعی خسرو ، کتاب خورشید تهران 1380 .

2- روزنامه شرق دوشنبه 30 آبان 1384 – درگذشت شاعر اسطوره ها – خاموشی آتشی .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/26ساعت 3:27  توسط نازی  | 

دمی با اشعار خیام........

سلام به همه دوستان خوب و نازنین ...بازم مثل همیشه من رو با نظراتتون شرمنده کردین ..

امیدوارم که سال خوشی آغاز کرده باشین ...حیفم اومد که در این ایام یادی از اشعار خیام نکرده باشم ...امیدوارم که لذت ببرین .....خوش و ایام به کام .

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است

 ساقی .گل و سبزه بس طربناک شده است

 در یاب که هفته دگر خاک شده است
می نوش و گلی بچین که تا در نگری

گل خاک شده است ُ سبزه خاشاک شده است

چون لاله به نوروز قدح گیر به دست

با لاله رخی  اگر ترا فرصت هست

 می نوش به خرمی که این چرخ کبود

نا گاه ترا چو خاک گرداند پست


دوران جهان بی می و ساقی هیچ است



امروز ترا دسترس فردا نيست

و انديشه فردات به جز سودا نيست

ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است

 

کاین باقی عمر را بقا پیدا نیست

 

می در کف من نه که دلم در تابست

وین عمر گریز پای چون سیمابست

دریاب کــه آتـش جوانـی آبـست

هش دار که بیداری دولت خواب است

می نوش که عمر جاودانی این است

خود حاصلت از دور جوانی این است

هنگام گل و مل است و یاران سرمست

خوش باش دمی که زندگانی اينست


فصل گل و طرف جویبار و لب کشت

بــا يـک دو سـه دلبـری حــور سـرشت

پيش آر قــدح که بـاده نــوشان صــبوح

آسوده ز مسجدند و فــارغ ز بـهشت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/16ساعت 0:13  توسط نازی  | 

عيد نوروز مبارك ..........

سال نو را به شما و خانواده محترمتان تبریک میگوییم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/03ساعت 4:54  توسط نازی  | 

رؤياي شكوفه در بهار ...........پرويز ابولفتحی....روشني من گل آب .........سهراب سپهری

دوستان  عزیز از این که به من محبت دارید ممنون و سپاسگزارم .....  و پیشاپیش رسیدن فصل بهار و نوروز باستانی رو  به همه عزیزان تبریک و تهنیت  عرض می کنم ...امیدوارم که سال پر باری برای شما و خانواده محترمتان باشد .... من تا مدتی نیستم ... امیدوارم که  من رو ببخشید ...و به همه تون خوش بگذره ...در آخر از همه استدعا دارم که  تحویل سال من رو از دعای خیرتون محروم نکنید ...همچنین کسایی که به دعاهاتون احتیاج دارند ... ایام به کام و در پناه  ایزد منان .........

 

شكوفه اي چنان بودي
 كه لطافت گلبرگ سيبي
 و هجوم لطافت ململ گون
 گل گيلاسي
 آه
 كه سرودي بودي
 با قلبي
 به لطافت گل سرخ
 و همه
 وجود هذياني
 و همه
 نشأت جواني و شور
 در چهار چوب تن ات
 شيوني
 همه احساس بود و درد
 و در من
 آواي گنگ پيري
 رخوتي داشت
 كه با تو جوان مي شد
 براي لحظه اي
 آفتابگرداني
 لاله اي
 مهتابي
 چادري
 دره اي
 پر از بنفشه و نور
 و آواي گرگي
 بر ستيغي
همه
 رؤياي من و زندگي
 در پيچاپيچ هزل و شوخي و خنده
 و اندوهي كه تو را
 راهي نه
 در چهارچوب انديشه اي
 آه
 كه چه شكوفه اي
 و چه تنديسي
وقتي كه راز مي گفتي
 از اندوه سترگ فراقي
تو را به خاك
 به آب
 به باد
 نه
 هرگز نداده ام
 تو را به خاطر پير خويش
 سپرده ام
 در كوه
 در كومه
 در باد
در هجوم اشباح مرگ انديش روزگار
تو را
 به خاطر خود سپرده ام
 شكفته چون گل سرخ
 تو را به خاطر خود سپرده ام

 

ابري نيست
 بادي نيست
مي نشينم لب حوض
گردش ماهي ها روشني من گل آب
پاكي خوشه زيست
 مادرم ريحان مي چيند
 نان و ريحان و پنير آسماني بي ابر اطلسي هايي تر
رستگاري نزديك لاي گلهاي حياط
نور در كاسه مس چه نوازش ها مي ريزد
نردبان از سر ديوار بلند صبح را روي زمين مي آرد
 پشت لبخندي پنهان هر چيز
روزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره من پيداست
چيزهايي هست كه نمي دانم
 مي دانم سبزه اي را بكنم خواهم مرد
مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
 راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم
 من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
 پرم از راه از پل از رود از موج
 پرم از سايه برگي در آب
 چه درونم تنهاست

 


 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 4:47  توسط نازی  | 

مرگ . من را ...لوح گور...........شاملو......پاسی از شب رفته...

 

مرگ .من را

اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من مي گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من مي گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائي از پولاد و سنگ در من مي گذرد
***
در گذر گاه نسيم سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذرگاه باران سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذر گاه سايه سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام

نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادي در من
فواره و رؤيا در تو بود
تالاب و سياهي در من

در گذرگاهت سرودي دگر گونه آغاز كردم
***
من برگ را سرودي كردم
سر سبز تر ز بيشه

من موج را سرودي كردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودي كردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودي كردم

پرتپش تر از دل دريا
من موج را سرودي كردم

پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودي كردم

لوح گور

نه در رفتن حركت بود
نه درماندن سكوني.

شاخه ها را از ريشه جدايي نبود
و باد سخن چين
با برگ ها رازي چنان نگفت
كه بشايد.

دوشيزه عشق من
مادري بيگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهي مايوس
بر مداري جاودانه مي گردد.





پاسی از شب رفته
کوچه بی عابر
در سکوت تنهایی ، دلتنگی فریاد می زند
همدم سکوت تنهایی ، صدای ساعت نخفته شب است؛ صدایی که طنین بیداری ست

تیک تاک ... تیک تاک... تیک تاک
تیک تاک ... تیک تاک... تیک تاک

این صدای سکوت من است، صدای سکوت تواست. این صدای سکوت هر فریادی ست

تیک تاک ... تیک تاک... تیک تاک
تیک تاک ... تیک تاک... تیک تاک

این صدای ساعت تنهایی ایست .صدای ساعت انتظار
صدایی که لحظه شماری می کند برای گذر لحظه ها
و برای...
"مرگ"
__________________


+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/14ساعت 3:23  توسط نازی  | 

دیدار گاه جان و خطر....خصلت..اسماعیل خویی

سلام به همه دوستان گلم و شرمنده از این که مدتی نبودم که پاسخگوی

حرفهای زیبا و  همدردی هایتان باشم فقط می تونم بگم که 

 شرمنده...ان شاا....که جبران کنم ....

******

دیدار گاه جان و خطر

تنهایی کویری ما آسان نیست .
دستت درآستانه پیوستن می لرزد ،
زنهار !
تنهایی کویری ما آسان نیست .

تنهایی کویری ما
- این راستای نور وغرور ،این گشادگی عریان –
آسان نیست .
اینجا
برشانه های تشنگیت
هرگز
چتر نخواهد گشود
گیسوئی از نوازش باران ،
اینجا
برگیسوان خستگیت
هرگز
مرواریدنخواهدفشاند
ایثارآبشاران ،
وگامهای آمدنت را
هرگز
تفسیر نخواهد کرد
دیدار چشمه ساران ،
وشاخ بارور شدنت
هرگز
آرام نخواهد یافت
درچتر بال گستردن
- چونان درختی سرشار –
برجوجگان برگ وجوانه
درلانه های رویشزاران .


اینجا
بیدارباش خش خش
درخاربن
آذین هوش تو،
ومرگ
مرگ گزنده ، مرگ گریزنده ،
همسایه هماره تنهایی تو خواهد بود
درخشمزهرشرزه ماران
تنهایی کویری ما آسان نیست .
هشدار !
اینجا
خورشید بوته واری از تفنن است ،
و نور تازیانه بیداری است ،
وهرم خون مردان است
دریاوشی که در رگ توفیدن
ازکرانه خشم و شن
جاری ست .



اینجا
شب ، مثل شب ،
صدآسمان ستاره بیدار باید باشی ،
ورنه
غول هزارچشم هراسیدن
زودا که برتو راه ببندد ،
و روز ، مثل روز ،
روشنتر ازنگاهی هشیار باید باشی ،
ورنه
آئینه های هیچ نمای سراب
زودا که برتو بازنمایند
نقش تورا ،
به گونه نقشی برآب .


دستت در آستانه پیوستن می لرزد .
تنهایی کویری ما آسان نیست .
زنهار !
اینجا
مردان ره به کنگره آسمان شکاف نترسیدن برمی شوند
با رسیمانی از مار .

*******

خصلت

(( خصلت هرکس ایزد اوست ))
هراکلیت


یکی از سگها گفت :
- (( که چه آخر ؟
چه عبث مشغله ای ؟
چه ثمریا خودچه زیانی مارا :
گله باشد یاهیچ نباشد گله ای ؟
درسیاه کسل غمگن شب
چشمهامان نگران ،
دل و جانمان به هراس ،
سینه مان
سپرحمله غارتگر انبوهی گرگ :
آتش چشمانشان تیره کن بینش و هوش ،
خنجرکهای برنده دندانهاشان
استخوانگیر ، سمج ، سینه دران ،
روزمان دلگیرازرخوت بی خوابی دوش .


این شبانان ، اما ،
شب ، تن آسان ، درخواب ،
روز ، درروشن آسوده شاد ،
بادلی بازترازروح سپهر
نی لبک برلب ،
شادکام از : طرب خامش دشت ،
صافی چشمه پاک ،
خلوت دامن کوه ،
سیرسرسبزان و عطر نسیم .


که چه آخر ؟
چه عبث مشغله ای ؟
کینه توز ما هرگرسنه گرگ ،
سینه سوز مابیم شبیخون هردم ،
وین شبانان بی غم .
خطرازما ، وحشت ازما ،
راحت آنان را ،امن ازگله شان ...
دیگرامشب ولشان ! ))


همه سگهای دگراین همه را
نه همان بشنفتند ،
بلکه یکرای پذیرفتند .
همه گفتند :
- (( دیگر امشب ولشان ! ))



لیکن ، آن شب ، باز
چون درخشید ازدور
چشم گرگی ، چون کاسه ای از آتش و خون ،
چندسگ ،چندنگهبان گله ،
- خونشان جوشان دررگ
از سرشتی خشمی بارنگ جنون –
پارس کردند ، هم آوا ، دردم :
- (( عوعو ، عوعو...
آی ، نامرد دله !
گمشو ، گمشو ... ))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/24ساعت 0:53  توسط نازی  | 

وقتی رفت .....

وقتی رفت بی کس و تنها؛عاشقونه هامُ دزديد

پيله زد توی نگاهم حسرت و غصه و ترديد




وقتی بی ترانه بودم دل آسمون ترک خورد

هوای ابری چشماش منو تا ساحل غم برد



وقتی ديوونه تر از باد؛ دنبالت دارم می گردم

کاش می ديدی مثل پاييز من پر از غصه و دردم



وقتی رفتی بی تفاوت همه؛ زندگيم تباه شد

همه ی روزای دنيا پيش چشم من سياه شد



منی که ترانه سازم حالا بی ترانه موندم

بغض تلخ گريه هامو تو سکوت شب شکوندم

***********



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/28ساعت 1:34  توسط نازی  | 

صحبت آشنا..........

صحبت آشنا

بس که جفا ز خارو گل دید دل رمیده ام همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام

شمع طرب زبخت ما آتش خانه سوز شد گشت بلای جان من عشق به جان خرید ه ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود تا تو زمن بریده ای من ز جهان بریده ام

تا به کنار من بودی بود به جا قرار دل رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون آ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/05ساعت 23:50  توسط نازی  | 

یلدا .......

شب یلدا همتون مبارک باشه ........ 
 
 
شب یلدا...

یلدای شب..

پاییز ..

رفت؟

زمستون؟

اومد؟

اون کجا رفت؟

این از کجا اومد؟

اینم میره؟

یا میمونه؟

اکه بره کی میاد؟

اونکه میاد ...اصلا میاد؟

شایدم نیاد...

روزگار غریبیست نازنین..

شب یلداتون مبارک
 
شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است. و
 
 فردای آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدی
 
 افزونی می يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را
 
 شب زايش مهر يا زايش خورشيد می خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا
 
 می کردند.

اين جشن در ماه پارسي «دي» قرار دارد که نام آفريننده در زمان قبل از
 
 زرتشتيان بوده است که بعدها او به نام آفريننده نور معروف شد،همان که
 
در زبان انگليسي "day"خوانده ميشود.
 


يلدا و جشنهاي مربوطه که در اين شب برگزار مي شود،يک سنت باستاني
 
 است.يلدا يک جشن آريايي است و پيروان ميتراييسم آن را از هزاران سال
 
 پيش در ايران برگزار مي کرده اند.يلدا روز تولد ميترا يا مهر است.اين
 
 جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن است.
 
اولین اشاره ها به مراسم یلدا مربوط به دوران پیش از زرتشت است
 
 
یعنی شب زاده شدن ایزد مهر.
 
 
ایزدی که خورشید گردونه اوست. هنگام رواج آیین مهر در اروپا، مراسم
 
 شب یلدا با شکوه هرچه تمامتر برگزار می شد. هنگامی که مسیحیت از
 
 کشتار بی رحمانه پیروان مهر، در اروپا رواج یافت، اولیای دین پی بردند
 
 که برانداختن برخی سنتها و آیین ها مهر غیر ممکن است. از این رو شب
 
 میلاد ایزدمهر را به میلاد مسیح در 25 دسامبر بدل کردند. فاصله
 
 مختصری که میان این دو جشن وجود دارد، حاصل اشتباه در محاسبه
 
 تقویم است. در حقیقت میلاد مسیح همان شب یلدای پیروان مهر است که
 
 در ایران نیز گرامی داشت آن با رواج دین زرتشت از میان نرفته ، هنوز
 
 نیز مردم آن را بزرگ می دارند. رومیان نیز این شب را ناتالیس انویکتوس
 
 یعنی روز تولد مهر شکست ناپذیر می نامند و آن را گرامی می دارند

نور،روز و روشنايي خورشيد،نشانه هايي از آفريدگار بود در حالي که شب
 
 ،تاريکي و سرما نشانه هايي از اهريمن. مشاهده تغييرات مداوم شب و
 
 روز مردم را به اين باور رسانده بود که شب و روز يا روشنايي و تاريکي
 
 در يک جنگ هميشگي به سر مي برند.روزهاي بلندتر روزهاي پيروزي
 
 روشنايي بود درحالي که روزهاي کوتاه تر نشانه اي از غلبه تاريکي.
 

براي در امان بودن از خطر اهريمن،در اين شب همه دور هم جمع مي شدند
 
 و با برافروختن آتش از خورشيد طلب برکت مي کردند.
 


آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و
 
 شيرينی و ميوه های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه
 
 برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. در اين شب هم مثل جشن
 
 تيرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و
 
 شکستن گردو از روی پوکی و يا پری آن، آينده گويی می کنند
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/01ساعت 1:48  توسط نازی  | 

تویی عاشق تر از عشق ...........

 
 
اگرچه جاي دل درياي خون در سينه دارم
ولي در عشق تو دريايي از دل کم مي آرم
اگرچه روبروئي مثل آئينه با من
ولي چشمام بسم نيست براي سير ديدن
نه يک دل نه هزار دل همه دلهاي عالم
همه دلها رو ميخوام که عاشق تو باشم

توئي عاشق تر از عشق
توئي شعر مجسم
تو باغ قصه از تو سحر گل کرده شبنم
تو چشمات خواب مخمل
شراب ناب شيراز
هزار ميخونه آواز
هزارو يک شب راز
ميخوام تو رو ببينم
نه يک بار نه صد بار به تعداد نفسهام
براي ديدن تو نه يک چشم نه صد چشم همه چشما رو ميخوام
تو رو بايد مثل گل
نوازش کرد و بوئيد
با هرچي چشم تو دنياست فقط بايد تو رو ديد
تو رو بايد مثل ماه رو قله ها نگاه کرد
با هرچي لب تو دنياست تو رو بايد صدا کرد

ميخوام تو رو ببينم
نه يک بار نه صد بار به تعداد نفسهام
براي ديدن تو نه يک چشم نه صد چشم همه چشما رو ميخوام
 
 
روزگار مهربانی ها گذشت همدمی ها همزبانی ها گذشت
لحظه های بیقراری های دل با جوانی رفت و هرگز بر نگشت
مست مست دیوانه دستم بگیر راهی می خانه ام دستم بگیر
من در این مهنت سرای بیکسی با همه بیگانه ام دستم بگیر
دستم بگیر که زار و خستم مست و خراب و دل شکستم
پشت در می خونه عشق به امید تو نشستم

دستم بگیر که زار و خستم مست و خراب و دل شکستم
پشت در می خونه عشق به امید تو نشستم به امید تو نشستم

من به کوی می فروشان میروم افتان و خیزان سر خوش و مستان و غزل خوانم
ساغر و ساقی پناهم من رفیق باده نوشانم
لحظه ای از عمر باقی مانده
ساقی باز کن می خانه را پر شده پیمانه عمر
پر شده پیمانه عمر
پر کن این پیمانه را

روزگار مهربانی ها گذشت همدمی ها همربانی ها گذشت
لحظه های بیقراری های دل با جوانی رفت و هرگز بر نگشت
مست مست دیوانه دستم بگیر راهی می خانه ام دستم بگیر
من در این محنت سرای بیکسی با همه بیگانه ام دستم بگیر
دستم بگیر که زار و خستم مست و خراب و دل شکستم
پشت در می خونه عشق به امید تو نشستم
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 0:5  توسط نازی  | 

تو میتونی ........

تو میتونی من و از پا درآری تو میتونی که اشکم در بیاری
فقط تویی که میتونی عزیزم منو عمری توی کما بزاری
تو میتونی که روحم رو بپاشی تو میتونی دوسم نداشته باشی
آره تویی که میتونی عزیزم بری لحظه ای یاد ما نباشی
ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از دلم هواتو
ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از من خاطرات و
تو میتونی نبینی خستگیمو
تو میتونی نفهمی بچگیمو
تو میتونی که نادیده بگیری
تمام لحظه های زندگیمو
بی وفایی تو خونته میدونم
میتونی بگذری اینم میدونم
میدونم میتونی بشنوی ساده
دل و حرمت هر چی هست میدونم
ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از دلم هواتو
ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از من خاطرات و

  من در آيينه رخ خود ديدم

  و به تو حق دادم

  آه می بينم می بينم

  تو به اندازه تنهايی من خوشبختی

  من به اندازه زيبايی تو غمگينم

  چه اميد عبثی

  من چه دارم که تو را در خور؟

                        ـــ هيچ

  من چه دارم که سزاوار تو؟

                      ـــ هيچ

  تو همه هستی من هستی من

  تو همه زندگی من هستی

  تو چه داری همه ؟

                    ـــ همه چيز

  تو چه کم داری؟

                   ـــ هيچ



+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/13ساعت 3:12  توسط نازی  | 

زندگی یعنی .........

 

زندگي يعني عشق،معني راز و نياز،مهر و وفا


زندگي معني لبخند دل انگيزت ،زندگي معني دوست داشتنت.


زندگي قصه تلخ غمت،زندگي يعني تو

زندگي يعني سلام به تمام هستي ات،به كلامت،به خنده ات

به نواي محبتت،قصه ي شاديت،غصه ات،پريشان بودنت،كمكت،محبتت.


زندگي يعني سلام به اميدت ،به سكوت رفتنت،به قشنگي دلت،

به مباركي روز پيوندت.

خوشبختي در زندگي ،موفقيت در عشق و سعادت در آينده ي تو آرزوي من است



 

بين اين همه غريبه
تو به آشنا مي موني
حرفاي تلخي كه دارم
من نگفته ، تو مي دوني
من پر از حرفاي تازه
عاشق گفتن و گفتن
تو با درد من غريبه
اما تشنه ي شنفتن
صداي ترد شكستن
مثل گريه با صدامه
تلخي هق هق گريه
طعم سرد خنده هامه
گرمي دست نوازشگر تو
مرهم زخماي كهنه ي منه
تپش چشمه ي خون تو رگ من
تشنه ي هميشه با تو بودنه
ململ ابري دستات
پر رحمت مثل بارون
ساكت نجيب چشمات
پر غربت بيابون
واسه اينتن برهنه
ناز دست تو لباسه
حس گرم با تو بودن
مثل رؤيا ناشناسه
مثل حس كردن و ديدن
عاشق منظره هايي
دشمن ساده و پاك
پرده ي پنجره هايي




Saeid
With Me

Saeid Poursaeid
Atre Nafashat

Saeid Shahrouz
Temple

Safak Sonmez
I I . Perde

Saman
Ghassam

Sami Yusef
Al Mu'allim

Sami Yusuf
My Ummah

Sandy
Tagh

Sara Said
2005

Scooter
Who's Got the Last Laugh Now?

Seether
Karma And Effect

Shaghayegh
Shaghayegh

Shahram K
Khoshhalam

Shahram Shabpareh
Fire

Shahram Solati
Halite

Shahrooz
First Contact

Shahryar
Parseh

Shakila
Labe Khamoush

Shakira
Oral Fixation Vol. 2

Shakira
Fijacion Oral Vol.1

Shani
Velvet

Shayan
Faghat Baa Toe

Sheren
Top 2003

Sherine
Eenik

Shohreh
Havas

Siavash Ghomayshi
Roozhaye BeeKhatereh

Sirvan Khosravi
To Khial Kardi Beri

Soheil
Your Word

Soraya
Saze Tazeh

Soroush
Ye Donyaa

System of a Down
Hypnotize

System Of A Down
Mezmerize
اینم چند تا آلبوم از خوانندگان ایرانی و خارجی از سایت سرزمین
+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/12ساعت 5:11  توسط نازی  | 

شاملو و شهریار ....

 

با این همه

- ای قلب در به در -

از یاد مبر که ما

- من و تو -

عشق را رعایت کردیم

 

از یاد مبر که ما

- من و تو -

انسان را رعایت کردیم

خود اگر شاهکار خدا

بود ، یا نبود

 

*********

در نیست

راه نیست

شب نیست

ماه نیست

نه روز و

نه آفتاب

 

ما بیرون ِ زمان

ایستاده ایم

با دشنه یِ تلخی

در گرده های مان

 

هیچ کس

با هیچ کس

سخن نمی گوید

که خاموشی به هر زبان

در سخن است

 

در مردگان خویش

نظر می بندیم

با طرح خنده ئی

و نوبت خود را

انتظار می کشیم

بی هیچ خنده ئی !

(احمد شاملو)

سلام به همه دوستان خوبم ....اینم چند تا از شعرهای استاد شهریار با دکلمه ...

 خالی از لطف نیست ..که گوش بدین ...خیلی با محتوا هستن .....

واي چه خسته مي کند تنگي اين قفس مرا

1

جواني حسرتا با من وداع جاوداني کرد

2

ستايش مر خدا را شايد و شکر و سپاس او را

3

گشودي چشم در چشم من و رفتي به خواب اصغر

4

روي در کعبه اين کاخ کبود آمده ايم

5

دلم جواب بلي مي دهد صلاي تو را

6

نامه زد بوم از خراسانم که گلشن نيز رفت

7

اي خدا هر خبري مي شنويم

8

فـَرخا چوني و چون مي چرخدت ايام عمر

9

نگاهي کرده در آفاق و ماهي کرده ام پيدا

10

دوستانم ناخلف انگاشتند

11

دلها که آرزوي امام رضا کنند

12

هرکه نه در سايه ايمان شود

13

اي کعبه دري  باز به روي دل ما کن

14

کوره ي عشق بيفروز که کانون باشي

15

چه جاي سر اگر سرور نباشد

16

خبر واي به سر وقت من آمد شب دوش

17

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا

18

تا هستم اي رفيق نداني که کيستم

19

آن را که خواندي اي دل غافل حبيب من

20

قمار عاشقان بُردي ندارد از نَـداران پرس

21

تا باد صبا کوي تو اش دسترس افتاد

22

اي فلک خون دل از خوان تو نان، ما را بس

23

شب است و چشم من و شمع اشک بارانند

24

چند بارد غم دنيا به تن تنهايي

25

الا اي نوگل رعنا که رَشک شاخ شمشادي

26

تا که از طارم ميخانه نشان خواهد بود

27

باز پيرانه سرم عشق تو در ياد آمد

28

آوخ آن وحشي غزال دل شکار از من رميد

29

شب است و چشم به راه ستاره ي سحرم

30

يارب آن يوسف گمگشده به من باز رسان

31

ابديت که به هر جلوه تجلا مي کرد

32

ستون عرش خدا قائم از قيام محمد

33

نيما! غم دل گو که غريبانه بگرييم

34

هنوز هست به گوشم صداي سبحاني

35

گذار آرد مه من گاه گه از اشتباه اينجا

36

ماندم به چمن شب شد و مهتاب برآمد

37

در دياري که در او نيست کسي يار کسي

38

بهار آمد و فرخ فرح، فراز آورد

39

بنال اي ني که من غم دارم امشب

40

مرا هر گه بهار آيد به خاطر ياد يار آرد

41

به دوش ِ دل ز غم عشق بارها دارم

42

نفسي داشتم و ناله و شيون کردم

43

ماه من! چهره برافروز که آمد شب عيد

44

ريختم با نوجواني باز طرح زندگاني

45

سر بر آريد حريفان که سبويي بزنيم

46

مرا نديده برفتي، نديده ام بگرفتي

47

صحنه آفاق چون تو ماه ندارد

48

تا نپنداري که من سر پيچم از پيمان پير

49

سري به سينه خود تا صفا تواني يافت

50

دامن مکش به ناز، که هجران کشيده ام

51

آسمان خود خبر از عالم درويشان است

52

تا جلوه کرد طلعت ساقي به جام ما

53

سر خوش آنان که سر خيره به خمخانه زدند

54

منم که شعر و تغزل پناهگاه من است

55

رقيبت گر هنر هم دزدد از من، من نخواهد شد

56

بود آيا که در صلح وصفا بگشايند

57

همدمان يارب کجا رفتند و ياران را چه شد

58

آنان که سرمه از رد ِ پاي شما کنند

59

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

60

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/06ساعت 2:45  توسط نازی  | 

غربت مزار ..........

از غربت مزار خودم گریه ام گرفت

از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت

وقتی که پرده پرده دلم را نواختم

از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت

پاییز می وزد و تو لبخند می زنی

اما من از بهار خودم گریه ام گرفت

همچون شهاب سوخته، آن سوی کهکشان

در حلقه ی مدار خودم گریه ام گرفت

یک تکه آفتاب برایم بیاورید!

از آسمان تار خودم گریه ام گرفت!

 

آن را مخواه بی‌دل کو بی‌تو جان نخواهد
آن را مدار دشمن کت دوستدار باشد

درمان اگر نداری، باری به درد یاد آر
کز دوست هرچه آید آن یادگار باشد ...

+ نوشته شده در  شنبه 1384/08/28ساعت 23:39  توسط نازی  | 

ديگر نمانده هيچ .............

سلام به همه دوستان خوبم ...وممنون از اين كه سر مي زنين و من رو تنها نمي زارين .....

نمي دونم  تازه گي ها حوصله نوشتن ندارم ....چون فكر مي كنم ..

ديگه نمي تونم تمام احساسم رو رو اين صفحه سياه..كه مثل دلم  سياه شده چيزي

بنويسم ...كاشكي ..مي تونستم بيان كنم كه الان چه حالي دارم ......

واي ديشب چه خوابي ديدم ........دلم خيلي شكسته ........چه خوابي .....

************

ديگر نمانده هيچ

ديگر نمانده هيچ به جز وحشت سكوت
 ديگر نمانده هيچ به جز آرزوي مرگ
 خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
 جسم است و جان كوفته در جستجوي مرگ
تنها شدم ، گريختم از خود ، گريختم
تا شايد اين گريختنم زندگي دهد
 تنها شدم كه مرگ اگر همتي كند
شايد مرا رهايي ازين بندگي دهد
تنها شدم كه هيچ نپرسم نشان كس
تنها شدم كه هيچ نگيرم سراغ خويش
 دردا كه اين عجوزه ي جادوگر حيات
بار دگر فريفت مرا با چراغ خويش
اينك شب است و مرگ فراراه من هنوز
آنگونه مانده است كه نتوانمش شناخت
اينك منم گريخته از بند زندگي
با زندگي چگونه توانم دوباره ساخت ؟

+ نوشته شده در  شنبه 1384/08/21ساعت 20:59  توسط نازی  | 

خيالاي ولگرد ... دستاي جوهري ... روياهاي سبزابي

وقتي مي شيني پشت پنجره فقط مي توني نگاه كني و هيچي نگي . مي توني زل بزني به خونه ها ... به ماشينا ... به آدما و بچه هاشون ... به كوه و درختا و آسمون و لكه ابراي دودي و ولگرداي قد و نيم قد ...
به يه چادر گل گلي با زنبيل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بي هيچ خيالي تو كلت ... خيره شي به مسير بي هدف ماشينايي كه مي رن و مي رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن يه لكه ي محو و تيره ي ديگه ... رو چهره ي آسمون اون دوردورا ...
مي توني بشي يه سرنشين ... واسه تك تك سوارياي آواره و ... خودتم كه آواره تر از همشون ...
بري پشت نگاه رهگذرا جا خوش كني ... دست بكشي به دستاي خالي و پينه بسته ي گداني كنار جوب ... يا رو چشماي هميشه خاموش پيرمرد فال فروش كه هيچ وقت نفهميدي غروب كه شد ... خونه شو چه جوري پيدا مي كنه...
قشنگ تر ! ... مي توني بشي خود چشماي شيطون و كنجكاو بچه ها ... به همون شفافي ... همون لطافت ...
مي توني جاري شي ميون شيهه ي زندگي ... غلت بزني و با آدماش رو پوست شهر بافته شي ... مثل پيچك پر پشت و سرسبز پشت حياط ... كه يه روز ديدم آغوششو پر كرده از ديوار و ستوناي چوبي تاب من ... مثل اون قلبي كه تازه مي شه و ... مي تونه خودشو لابلاي اون دلي كه واسش عزيزه ... مثل بافتني من كه تو دستاي خوشبوي مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبي و آبي تر ...
حاشيه رفتم ...
بايد گذشت از ظرافتاي قشنگي كه تو حاشيه ها منتظرن ...
 وگرنه مدام دور مي شه از شهرم ... خيلي دور ... مثل اون دخترك سبزابي كه تنها سهمش از همه بخشندگي لاجورداي دريا ... به جاي خنكي بادا و سفيدي موجا و امنيت سايه هاش ... شد يه فاصله ...
يه فاصله به وسعت يخ زده ي اون غربتي كه معناش واسه سبزابي شد ... نياز به نوشتن ... ولع فريادي كه شايد ...
شهرمو مي گفتم كه باز گم شدم ...
زادگاهي كه اگه روزي مثل سبزابي ... بگيرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و شعرام ... من و ديوونگيهام ... من و خيالاي سبزابي و دورم ...
شهر من ... شهري كه دودي و شلوغ و پر سر و صداست
كه پر از ماشين و بوق و گدا و گمشدست ...
پرفرياد ... پر پاييز ... پر عطر و نم خاك و خلي و سكر آور باروون ...
ايرانم ... قشنگ ترين وجوون ترين گوشه ي اين دنيا ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگي ...

من از دوستت دارم

از تو سخن از به آرامي
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادي
وقتي سخن از تو مي گويم
 از عاشق از عارفانه مي گويم
از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فكر عبور در به تنهايي
من با گذر از دل تو مي كردم
 من با سفر سياه چشم تو زيباست
 خواهم زيست
من با به تمناي تو خواهم ماند
 من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه مي گيريم
ما خاطره از گريختن در ياد
 از لذت ارمغان در پنهان
ما خاطره ايم از به نجواها
من دوست دارم از تو بگويم را
 اي جلوه ي از به آرامي
 من دوست دارم از تو شنيدن را
 تو لذت نادر شنيدن باش
تو از به شباهت از به زيبايي
 بر ديده تشنه ام تو ديدن باش

 



+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/17ساعت 21:6  توسط نازی  | 

هميشه اشتباه مي كنم .........

 مي توانم عبور كنم از تو
 همچو ردپايي كه در برف
 مي توانم ذوب شوم در تو
 تمام زمين
 دو راهي پيچيده اي ست
 پر از علامت ممنوع
 و هيچ نقشه اي مرا به راه نبرده است
 هميشه اشتباه مي كنم
و آن سوي هر دو راهي ساده
 تكه هاي سرنوشت مرا
 باد مي برد

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/15ساعت 21:12  توسط نازی  | 

امشب و امروز بر من چه گذشت .....بی تو ...

سلام به همه دوستان خوبم ...راستش امشب خیلی حرف برای گفتن دارم...

اولش که باید به همتون  فرا رسیدن عید سعید فطر رو تبریک بگم ... بعدش باید عذر خواهی

 کنم که یه مدتی نبودم و به وبلاگ های زیباتون سر نزدم .... ولی امشب برای من یه

شب دیگه ست ...  حتما با خودتون فکر می  کنید .چه شبی .شاید هیچ کس از شما ها

نمی تونید خودتون رو  جای من بزارید ..باشه ...براتون می گم .امشب  و امروز یکی از روزای 

ملعونی بود که شاید یه انسان یا یه بدبخت یا هر چیزی که می تونید اسمش رو بزارید  برای

من بود ...روزی  که که برای همیشه من رو محکوم به سکوتی سنگین و  خاموش کرد .....

روزی که همراه بود با مرگ تنها محبوب و.... عزیز من ...روزی که برایم هیچ وقت

  فراموش نشدنی بود ...روزی که برایم مثل کابوسی وحشتناک بود ...

که تمام زندگیم رو به شبی طولانی و تمام نشدنی مبدل کرد ....

چی بگم ..دیگه حرفی برای گفتن نمونده ...با رفتنش ......همه چیز روبا خودش برد ...

********

اما می خواستم بدونی عزیز سفر کرده هنوز که هنوزه با گذشت ۴سال

بازم دوست دارم  و تا ابد دوستت خواهم داشت ........

فقط بگو با  نبودنت چکار کنم ...........

شکستيد اگر قاب ياد مرا

به ياد گذشته صبورم هنوز

سفر چاره دردهايم نشد

پر از فکر راه عبورم هنوز

اگر جنگ با زندگي ساده نيست

در اين عرصه زنی جسورم هنوز!!
 
می دونی هر شب که  با خاطراتت می خوابم ....یعنی نمیشه که
 
 بدون یاد  چشمای نازت خوابید 
 
*******

در فراق يار باد که گريست  

 ني ز مي اندر کف کف عاشق گريست

می دونی ...من از چی ببیشتر می سوزم از این که اونقدر از من گریزون  بودی

که این قدر از من دوری شدی ...بگو من این فاصله ها رو با چی پر کنم ...

با عشق ...با صبر ...با یادت ........باشه من تحملم زیاده خودت که خوب می دونی

 ولی خیلی برام سخته که ...چیزی نگم ....لا اقل تو یه چیزی بگو.....

 

بگو درددلت را به من ، كه سكوت شبانه مرا ديوانه كرده است
بگو درد دلت را به من، كه آسمان بی ستاره مرا دلتنگ كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه شبهای بی مهتاب مرا غمگين كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه غروب آتشين مرا دلگير كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه آواز قناری مرا عاشق كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه چهره خورشيد مرا وابسته كرده است
بگو درد دلت را به من، كه شراب عشق مرا مست كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه ليلی عاشق مرا مجنون كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه خدايم مرا شرمنده كرده است
بگو درد دلت را به من، كه دلم مرا گوشه گير كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه دنيای عاشقی مرا سر به زير كرده است
بگو هر چه دل تنگت خواست بگو!

بگو از زندگی ، از دنيا ، از چشمان پر از مهرت بگو
بگو كه بغض گلويم چشمان خسته ام را بارانی كرده است!!!!!
 
تو  خودت رو راحت کردی...نیستی که ببینی من این جا تو این ویرونه  دارم چی می کشم ..
 
راستش هیچی برام مهم نیست از کسی گله ندارم ...همه چیز دارم وندارم ...ولی من
 
فقط وفقط تو رو کم دارم .......با بودنت همه کمی ها رو جبران می کردم ....
 
با همه  بدی های زندگیم  می ساختم و می سوزم ...ولی نبودنت همه توانمو گرفته
 
فقط بگو ...بگو تا کی باید ....بدون تو ادامه داشته باشه ......
 
خستگی و درد تا چه حد
نا امیدی و زجر تا چه حد
تا به کی باید منتظر ماند
انتظار بی پایان تا چه حد
وحشت ز کابوس های شبانه
بی خوابی و پریشانی تا چه حد
دویدن در جاده ی آرزو ها
نبودن نفس در سینه تا چه حد
غم از دست دادن تو
گریه بی پایا تا چه حد
نذر و نیاز برای آمدن تو
بی خبری و تنهائی تا چه حد
فکر بی تو بودن و بی تو رفتن
به انتظار مرگ نشستن تا چه حد
بیا خاکسترم را در تاریکی شب رها مکن
آخه بی وفائی و بی مهری تا چه حد...
 
 تو که خوب می دونی بی تابی من فقط برای تو....برای تو که زنده ام ......
 
برای تو نفس می کشم ...با یاد تو  زندگی می کنم ...پس چرا دیگه سراغی از من
 
نمی گیری .....چرا ؟.........
 
 
اندوه من در اين شبها
تنها براي توست
و جاي خالي تو
راهيست راه من
كه پايانش نابوديم خواهد بود
عشق اما شايد
مرهمي بر زخمهاي من باشد
در حالي كه خود درد است
مرا درمان باشد
 
نمی دونم تا رسیدن به تو  چقدر مونده ...ولی بدون که بازم همدیگر رو خواهیم دید ...
 
اینو من نمی گم .....می دونی اینو همون دلی می گه که همیشه نبودنت رو بهونه
 
می گیره ........همون چشمایی که هر روز منتظر دیدنته ....منتظر اومدنت
 
پس دیگه ....منو منتظر نذار .........
 
راهي نيست تا عاشق بودن
عشق را در صداقت چشمهايت پيمودن
راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست
درديست درد عشق كه درمانش نخواهد بود
همیشه و همه جا و همه حال به یادتم ...و دوست دارم
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/08/12ساعت 0:20  توسط نازی  | 

قصه .........

قصه
قصه از تو شروع شد از یه نگاه معصوم
از یه ترانه ی شاد از یه صدای مغموم
قصه با عشق و احساس لطافتی تازه یافت
حالا دیگه عشق و احساس از قصه میجوشه
قصه با نور ایمان طراوتی تازه یافت
حالا دیگه ایمان معنای قصه شده
قصه با یک گل رویید با گل بزرگ شد بویید
نمیخوام باور کنم که قصه تموم شد و گل خشکید
قصه قصه ست تا ترانه ست قصه قصه ست تا بهانه ست
قصه حرفی عاشقانه ست قصه عشقی عارفانه ست
جون چشمه جاریست چون روز روشن و چون کویر جاودانه ست
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/04ساعت 1:43  توسط نازی  | 

شب تیره...........





 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/02ساعت 0:12  توسط نازی  | 

پری کوچک ..............


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/02ساعت 0:10  توسط نازی  | 

بی تو مهتاب شبی ..........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/02ساعت 0:6  توسط نازی  | 

تاریک شد این خانه و دیدن نتوانیم ...........


 

 


 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/02ساعت 0:3  توسط نازی  | 

دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند .........

 

............

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/01ساعت 23:59  توسط نازی  | 

شهادت امام علی رو به همتون تسلیت می گم ......

سلام به دوستان عزیزم ...فرا رسیدن روزهای مبارک قدر و همچنین شهادت

 مولای متقیان  امام علی  (ع) را به همه شما عزیزان تهنیت و تسلیت عرض می کنم .

امیدوارم که حاجات همه شما بر آورده بشه ..التماس دعا ...یا حق .........

+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/30ساعت 16:40  توسط نازی  | 

پیش بینی ............

 

پیش بینی را همان نيلوفري كه تو بچيني مي كينم
بسم نيستم چون نازنيني مي كنم
من مي نشينم با تو و تنها صبوري مي كنم
يك روز عاشق مي شوي من پيش بيني مي كنم

 



+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/30ساعت 1:45  توسط نازی  | 

زير خاكستر ....مصدق

زير خاكستر ذهنم باقي ست
آتشي سركش و سوزنده هنوز
يادگاري است ز عشقي سوزان
 كه بودم گرم و فروزنده هنوز
عشقي آنگونه كه بنيان مرا
سوخت از ريشه و خاكستر كرد
غرق درحيرتم از اينكه چرا
 مانده ام زنده هنوز
گاهگاهي كه دلم مي گيرد
پيش خودم مي گويم
 آن كه جانم را سوخت
ياد مي آرد از اين بنده هنوز
سخت جاني را ببين
 كه نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بي تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
 پيش چشمان تو شرمنده هنوز
 گرچه از فرط غرور
بعد تو ليك پس از آنهمه سال
 كس نديده به لبم خنده هنوز
 گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از دديه من رفتي ليك
 دلم از مهر تو آكنده هنوز
دفتر عمر مرا
 دست ايام ورقها زده است
 زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
 همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
 دل من بردي و با دست تهي
 منم آن عاشق بازنده هنوز
 آتشي عشق پس از مرگ نگردد خاموش
 گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند
 زير خاكستر جسمم باقي است
آتش سركش و سوزنده هنوز

مرگ برگ

در اوج شادماني
در قله غرور
در بهترين دقايق اين عمر نابپاي
 در لذت نوازش برگ و نسيم صبح
در لحظه نهايت نسيان رنجها
در لحظه اي كه ذهن وي از ياد برده است
خوف تگرگ را
كز شاخسار باغ جدا كرده برگ را
 ناگاه
 غرنده تر ز رعد و شتابنده تر ز برق
احساس مي كند
چون پتك جانگدازي اين پيك مرگ را

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/07/29ساعت 1:14  توسط نازی  | 

سعيد قنبری........پاییز بی بارون و دخترک...

پائیز بی بارون

به من می گفت پائیز قشنگ
برگای اون رنگ و بارنگ
به من می گفت بذار بارون بباره
به هرجا که میخواد عشق بیاره
به من می گفت بارون دلنواز
صدای چیک چیکش مثل یه راز
به من می گفت بارون دل فریبه
به هرجا که بره عاشق ذلیله
به من می گفت بارون صفائی داره
به هر جا که بره عشق رو میاره
به من نگفت ابر بی بارون
مثل مرگ مرد تو زندون
به من نگفت بارون تا کی می باره
فقط گفت که اون گاهی می باره
حالا اینجا منه تنهای بی اون
شدم مثل پائیز بی بارون ...

دخترک

دخترک غصه نخور ، دنيا ارزش نداره
اين روزگار لعنتي با هيشکي سازش نداره
دخترک گريه نکن، حيف ! اون چشات قشنگ
هرچقدرم گريه کني ، اين زمين از جنس سنگ
دخترک بگير بخواب ، طلسم ما دست شب
تو خودت خورشيد گرمي، که تنت داغ تب
دخترک تنها نرو ، گرگا همه منتظرن
اونا مروت ندارن ، صبر کن بذار اونا برن
دخترک دلم هلاک واسه ساده گي چشمات
نمي تونم که يه لحظه بمونم تو مسير اون نگات
دخترک يه روز ميادش که بشه غصه رو چال کرد
ميشه حتا توي اون روز آروزهاي محال کرد
دخترک يه روز مياد که ستاره ها بزرگ شن
بره هاي بي گناهم، حريف روباه و گرگ شن
دخترک بگير بخواب ، طلسم شب رو مي شکونيم
روز و خورشيد و دوباره اينجا بر مي گردونيم .

+ نوشته شده در  جمعه 1384/07/22ساعت 22:8  توسط نازی  | 

طلوع ممنوع..............یغما گلرویی

روزگار هنوز غريبه نازنين
خيلي مونده تا سقوط نقطه چين
 پرده ي سياه شب رو پس بزن
من و اين طلوع ممنوع رو ببين
 روزگار هنوز غريبه ‚ نازنين
خيلي راهه تا خروسخون زمين
 يه دونه كلاغ و اين همه دروغ
 يه سراب و اين همه چله نشين
 تو اين شب شبپره سوز ستاره نايابه هنوز
 پهلوون قصه ي ما يه كرم شبتابه هنوز
 رو سر اين ترانه ها سايه ي ساطور رو ببين
گنجشكك اشي مشي اسير قصابه هنوز
نازنين !‌ بي تو تمومه كار من
 از ترانه به غزل پلي بزن
 بگو اون هق هق قيمتي كجاست ؟
كي مياد قاصدك قرق شكن ؟
نازنين ! شكسته حرمت عقيق
 تن نده به اين سكوت نارفيق
 شب تو فكر پهلوون كاهيه
قوطي كبريت توي فكر يه حريق
تو اين شب شبپره سوز ستاره نايابه هنوز
پهلوون قصه ي ما يه كرم شبتابه هنوز
 رو سر اينترانه ها سايه ي ساطور رو ببين
گنجشكك اشي مشي اسير قصابه هنوز

خورشید کاشی

عكس خورشيد ‚ خورشيد ابروكمون
رو يه كاشي چهارگوش سر طاق خونه مون
هنوزم خوب يادمه دل دل اولين نگاه
 اولين خيز پلنگ براي دزديدن ماه
دستامون با هم يكي شد پشت شمشاداي سبز
گريه ها خاطره شد ‚ خنده هامون بدون مرز
صدامون به هم رسيد ‚ لحظه مون ترانه شد
 هر نگاه من تو يه شعر عاشقانه شد
من مي خوندم كه تو خورشيد طلاپوش مني
تو مي خوندي كه تا ته دنيا تو آغوش مني
من مي خوندم تو مي خوندي اما تاثيري نداشت
 واسه كت بستن شب زنجره زنجيري نداشت
حالا گاهي مي گذرم از دل اون كوچه ي خوب
مي بينم خورشيد كاشي تن نداده به غروب
مي بينم كه ابروهاش پل زده باز بالاي طاق
مي بينم ترك نخورده تو هجوم اتفاق
كاش من و تو هم يه نقطه توي نقاشي بوديم
اما اينجوري نموند قصه ي عشق تو و من
 دلامون با هم يكي شد دستامون جدا شدن
 من مي خوندم كه تو خورشيد طلاپوش مني
تو مي خوندي تا ته دنيا تو آغوش مني
من مي خوندم تو مي خوندي اما تاثيري نداشت
 واسه كت بستن شب زنجره زنجيري نداشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/18ساعت 2:25  توسط نازی  | 

تلخ.............بهمن قره داغی

 

تلخ.........

پر شده ام
از پاييز و قاصدك
مني كه بيدار مانده ام
تا به تماشا بنشينم
ويراني خوف ناكي را
كه هيچ جغدي نديده حتی به رؤيا .

روزگاري رنگارنگ وُ
غروري غارت شده
با كلاغاني كه در كلامشان

آياتِ مقدس را نشخوار مي كنند
و از ايمانشان هر شب
طنابِ دارِ ما را
دار مي زنند
هنوز بيدار مانده ام
تا بر سرنوشتٍ سياهِ خويش
سوگواري كنم
درست آنگونه كه تاريخ بر تقديرِ هابيليان
كه پر شده ام
از پاييز و قاصدك .

خدا کند .......

هيچت به هيچ كس شباهت نيست
نه بوي بابونه به بالايت پيداست
نه لبانت تر به طعم عاطفه
و نه حتا سهمي از سادگي به سيمايت سبز
اما انساني ترين ترانه هاي آدميان را مادر مانده اي
زبان تفاهم خدا و شيطان را به آستين داري
و تمام غربت خويش را مسافري
عجبا كه سرخي سرد لبانت
لحظه هاي معصوم ِ مرا گريه مي كنند

نمي دانم امروز چندم جهنم است
نعشِ دوازده ستاره بر دوش دارم
سير از گرسنگي ام
و هي به تو مي انديشم
هنوز رد پاهايت را به سينه قاب كرده ام
شب ها دلتنگي هايم را خواب مي بينم
امروز “حوصله ام ابري ست ”
خدا كند كه ببارم.

+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/16ساعت 22:57  توسط نازی  | 

برام بخون ...........یغما گلرویی

آوازه خون ! برام بخون !‌ غم تو صدات زندونيه
 بخون كه پشت واژه هات يه هق هق پنهونيه
اين شب كهنه همگذشت قصيه ي فردا رو بخون
 حرفاي قيمتي بزن !شعر دل ما رو بخون
بخون از اين قناريا كه طعمه ي قناره ان
تاريخ تكراري بخون !‌ جمجمه ها مناره ان
ترانه هات چه زخميه
 آوازه خون ! آوازه خون
حنجره ت رو جلا بده
 آينه باش ! برام بخون
بخئت از اين آينه ها كه انعكاس سايه ان
بخون از اين حنجره ها كه نق نق گلايه ان
بخون تا ساز بي صدا صاحب يك صدا بشه
بخون تا دروازه ي عشق ‚ رو به ترانه وا بشه
بخون تا من سفر كنم به غربت صداي تو
بخون تا خورشيد خانوم رو قاب بگيرم براي تو
ترانه هات چه زخميه
 آوازه خون ! آوازه خون
حنجره ت رو جلا بده
 آينه باش ! برام بخون

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/10ساعت 14:8  توسط نازی  | 

زير خاكستر ذهنم باقي ست...........مصدق

زير خاكستر ذهنم باقي ست
آتشي سركش و سوزنده هنوز
يادگاري است ز عشقي سوزان
كه بودم گرم و فروزنده هنوز
عشقي آنگونه كه بنيان مرا
سوخت از ريشه و خاكستر كرد
غرق درحيرتم از اينكه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهي كه دلم مي گيرد
پيش خودم مي گويم
آن كه جانم را سوخت
ياد مي آرد از اين بنده هنوز
سخت جاني را ببين
كه نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بي تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پيش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
بعد تو ليك پس از آنهمه سال
كس نديده به لبم خنده هنوز
گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از ديده من رفتي ليك
دلم از مهر تو آكنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتشي عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند
زير خاكستر جسمم باقي است
آتش سركش و سوزنده هنوز

حميد مصدق

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/10ساعت 14:2  توسط نازی  | 

لحظه ها ..... ناهید عباسی

کاش می شد زمان را به عقب برگرداند ...خدایا نمی دانم که با چه زبان تو را خوانم ..

صدایم را میشنوی .....آیا بر درد من  مرهمی هم خواهد بود ...پس چرا من را به

آرامش نمی رسانی ...خدایا من بارها شنیده ام که انسان ها فراموشکارند .

و زود رنج ها را بدست فراموشکاری می سپارند ..پس چرا من ...

هیچ چیز را فراموش نمی کنم ...

 زمان را
 كاسه اي نيست
 تا كه لبريز شود
 فضيلتي رونده دارد
بسان آب
 و صراحت مكرري
 بسان سال
 اما
 لحظه هايي
 به وسعت نامريي يك خاطره
 باز مي گرداند آب را
 به سرچشمه
 و مي برد دل را
 به كهن سردابه ها
 تا نوازش دهد
 خاطرات بودني قديم را

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/31ساعت 21:20  توسط نازی  | 

خداحافظ...

برای تو که مال منی ...اما فقط در خلوتم

 

خداحافظ

اي آفتاب به شب مبتلا ،خداحافظ

غريب واره دير آشنا ،خداحافظ

به قله ات نرسانيد بخت كوتاهم

بلند پايه بالا بلا،خداحافظ

تو ابتداي خوش ماجراي من بودي

اي انتهاي بد ماجرا خداحافظ

به بسترت نرسيدند كوزه هاي عطش

سراب تفته چشمه نما ،خداحافظ

قبول مي كنم از چشمهاي معصومت

كه تو بي گناه تريني اما خداحافظ

"ميان ماندن و رفتن درنگ مي كشدم"

بگو سلام بگويم و يا خداحافظ

اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا

ولي براي هميشه تو را خداحافظ

******************

گفتن خيلي سخته
شعر من به عشقم سحر
وقتي داشتي بار سفر مي بستي
به من نگفتي كه خسته هستي
تو مي خواستي من تكيه گاهت باشم
تكيه گاه خوبي نبودم
اينو ميدونم
ولي منم خسته هستم
تنها
مثل غريبه ها
بدون تو چه جوري اينجاهستم
حالا بدون تو ذره ذره دارم مي ميرم
حالا كه رفتي دارن منو ازمن مي گيرن
حالا كه رفتي گلاي باغچه دارن مي ميرن
قسمت نشد پيشت بمونم
شايد كه لايق نبودم
منتظرت مي مونم
يه وقت نگي كه عاشق نبودم
قشنگترين ثانيه ها گفتن اين ترانه بود
كه زود گذشت
چون با خيال تو...
چون با خيال تو گذشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/06/30ساعت 0:58  توسط نازی  | 

تولدت مبارک....................

شرمم کشد که بی نفس می کشم هنوز

تا زنده ام بس است..همین شر مساریم

*************

چندین سال بود که در حال تنهایی به سر می بردم ...وقت  من یا

به خواندن و یا به فکر کردن صرف می شد ..گاه چیزی می نوشتم ..اما

به نوشتن آنچه که واقعا دلم می خواست و با روحم سازگاربود ....

موفق نمی شدم ..بدین جهت هر دفعه اوراق اشعاری را که نوشته

بودم  پاره می کردم وبه دست باد می سپردم .......

چهار سال پیش از آن ..آن کسی که تا آن موقع و تا همیشه بیش

از هر کس در دنیا دوستش دارم  ..برای همیشه ..با دست

مرگی نابهنگام از من دوری گزیده بود و هنوززخمی  که

از این راه بر قلب من نشسته بود ...التیام نیافته بود .

هر چند که بعد از آن هرگزالتیام  نیافت ....

ولی اکنون این نوشته ها از ته دلم 

و فقط برای اوست ......

آری عزیز سفر کرده به خاطر تو ..که فردا مصادف با زیباترین روزهای

خداست ..روزی که تو قدم به این دنیای فانی نهادی ولی افسوس...

که چه زود مرا ترک  کردی...............

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/06/30ساعت 0:43  توسط نازی  | 

مطالب قدیمی‌تر