تبليغاتX
"نازی دختر اهورایی"

"نازی دختر اهورایی"

پاییز.......

سلام و درودهمیشگی به همه دوستان خوبم ..بعد از یه ماهی برگشتم

باور کنید خیلی دلم براتون تنگ شده بود ..از همه تون ممنونم که این کلبه خرابه

من رو فراموش نکردین ..راستش خیلی حرف برا گفتن دارم ..ولی قبل از هر چیز

فرا رسیدن مهر گان رو به همه ایرانیان عزیز تبریک می گم ..فصل عشق و خزان دلم رو

که برام فصل خاطره آمیزی هست ..فصل مرگ عشقم و ناکامیها..رسیدن فصل زیبایی ها ....

ولی به هر زیباست ...اولین روزی که رسیدم تهران با یه طوفان شدید

شروع شد و خورد شدن درختها..به هر حال پاییز به من این جوری خوشامد گفت ...بعدش

یه بارون زیبا و دل انگیز که جاتون خالی دو سه ساعتی پیاده روی کردن حالم سر جاش اومد ...

انگار باز دارم زیادی حرف می زنم ...فقط خواستم یه احوال پرسی کوچولو بکنم

 که این قدر طولانی شد...بر می گردم ...دوستتون دارم به اندازه تنهایی هام ...

 

 

سهم من

من که دارم به جمال تو نـــظر فرهاد
در دلم نیست تمنای دگر چون فرهاد

آن چنان محو تماشای جمالت شده ام
که ندارم دگر از خویش خبر چون فرهاد

از سر راه تــــو گــــر کــــــوه بود بر دارم
عشق یعنی گذر از کوه خطر چون فرهاد

بر سر خوان تو هر چند کریمی ای دوست
سهم من نیست بجز خون جگر چون فرهاد

لـــب شــــیرینت اگر روزی خسرو نشود
چه کند گر نزند تیشه به سر چون فرهاد

 

در میان برگهای زرد

 تاب مي خورم
 تاب مي خورم
 مي روم به سوي مهر
 مي روم به سوي ماه
در كجا به دست كيست
بند گاهواره ام ؟
برگهاي زرد
 برگهاي زرد
 روي راهي از ازل كشيده تا ابد
مثل چشم هاي منتظر نگاه ميكنند
 در نگاهشان چگونه بنگرم
چگونه ننگرم ؟
از ميانشان چگونه بگذرم
 چگونه نگذرم ؟
بسته راه چاره ام
 از درون آينه
 چهرهاي شكسته خسته
 بانگ مي زند كه
وقت رفتن است
 چهره اي شكسته خسته
 از برون جواب مي دهد
نوبت من است؟
من در انتظار يك شاياره ام
 حرفهاي خويش را
 از تمام مردم جهان نهفته ام
 با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام
مثل قصه شنيده آه
نشنود كسي دوباره ام
اي كه بعد من درون گاهواره ات
سالهاي سال
مي روي به سوي مهر
مي روي به سوي ماه
يك درنگ
يك نگاه
روي راهي از ازل كشيده تا ابد
 در ميان برگهاي زرد
مي تپد به ياد تو هنوز
قلب پاره پاره ام

با برگ

حريق خزان بود
 همه برگ ها آتش سرخ
 همه شاخهها شعله زرد
 درختان همه دود پيچان
 به تاراج باد
 و برگي كه مي سوخت ميريخت مي مرد
و جامي ساوار چندين هزار آفرين
 كه بر سنگ مي خورد
من از جنگل شعله ها مي گذشتم
غبار غروب
به روي درختان فرو مي نشست
 و باد غريب
عبوس از بر شاخه ها مي گذشت
 و سر در پي برگ ها مي گذاشت
 فضا را صداي غم آلود برگي كه فرياد مي زد
 و برگي كه دشنام مي داد
و برگي كه پيغام گنگي به لب داشت
لبريز مي كرد
و در چشم برگي كه خاموش خاموش مي سوخت
 نگاهي كه نفرين به پاييز مي كرد
حريق خزان بود
 من از جنگل شعلهها مي گذشتم
همه هستي ام جنگلي شعله ور بود
كه توفان بي رحم اندوه
به هر سو كه مي خواست مي تاخت
 مي كوفت مي زد
 به تاراج مي برد
 و جاني كه چون برگ
 مي سوخت مي ريخت مي مرد
و جامي سزاوار نفرين كه بر سنگ مي خورد
شب از جنگل شعله ها مي گذشت
حريق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگي كه خاموش مي سوخت گفتم
 مسوز اين چنين گرم در خود مسوز
مپيچ اين چنين تلخ بر خود مپيچ
كه گر دست بيداد تقدير كور
 ترا مي دواند به دنبال باد
 مرا مي دواند به دنبال هيچ



 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/22ساعت 0:52  توسط نازی  |