تبليغاتX
"نازی دختر اهورایی"

"نازی دختر اهورایی"

برای یه مدت همتون رو به خدا می سپارم ......

با سلام و  درود همیشگی به دوستان عزیزم که همیشه من رو تنها نزاشتن

از این که هیچ وقت نتونستم براتون یار خوبی باشم شرمنده روی گل همتون

هستم و اگه به دلایلی نتونستم از شرمندگیتون در بیام صمیمانه عذر خواهی می کنم .

راستش غرض از مزاحمت من  تا یک ماهی نیستم ..یعنی حدود دو هفته بعد

از رمضان بر می گردم ..فقط خواستم بگم که یه وقت از من دلگیر نشین البته توی این کلبه

خرابه چیزی برای دیدن وجود نداره که کسی بهش دلخوش باشه

به هر حال گفتم که اگه من نیومدم بهتون سر بزنم ...نگین مرام نداره ...فدای روی گل همتون

لطفا دعام کنید ....اگه که برگشتم که  بازم مزاحمتون میشم اگه که نه از دستم راحت میشین

همه تون رو به ایزد پاکیها می سپارم ....

********

نیامدنت را برف میکشم ..

شبیه خودت که شدی ،

آب میشود ...

********

اين روز ها

حكايت باران كه تمام شود

دنبال رنگ نام تو ميگردم

ابر ها خبرم داده اند

شاخه اي چشم به راه روزنه ي راز

دور از حريم نجواي گوشم

سيبي پشت برگش پنهان كرده است

.. بايد حدس ميزدم

دانه ي بي باغبان ِ آن روز ها

ديگر زمزمه اي سفيد شده است

مثل بغص صداي تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/22ساعت 6:37  توسط نازی  | 

انتظار ..قهر ؟....رویا زرین

 ...انتظار و

نپرس
از دل واپسي هاي زنانه ام چيزي نمي گويم
از انتظار و كسالت نيز
از تو اما
 تبلور رؤياهاي مني
به سان انساني
 تعبير خوابهاي آشفته ي رسولاني
و پرهاي كبوتران آينده در آستين تو است
 بي تو اما
 هواي پر گرفتن
توهمي است
 و عشق
 از انتظار و كسالت و دلتنگي
 فراتر نمي رود




قهر؟؟؟؟؟؟؟؟

 قهر
نام ديگر مرگ است
 قهر مي كشد ما را
 بي طناب و تير و مجازات رسمي و قانون 
 يكي دو واژه تلخ و تمام


همیشه اشتباه می کنم 

مي توانم عبور كنم از تو
 همچو ردپايي كه در برف
 مي توانم ذوب شوم در تو
 تمام زمين
 دو راهي پيچيده اي ست
 پر از علامت ممنوع
 و هيچ نقشه اي مرا به راه نبرده است
 هميشه اشتباه مي كنم
و آن سوي هر دو راهي ساده
 تكه هاي سرنوشت مرا
 باد مي برد


رویا های گمشده

زنان
 با لبخندهاي فصيح شان مي گذرند
 با زنبيل هايشان
كه انباشته از بوي زندگي ست
و دست كودكاني كه هروله مي روند
 در دست هاي بزرگشان
 آرام و خسته مي گذرند
 تا خيس شان كند آواز باراني
 كه از گوشه ي مهرباني ابري
 چكيدن گرفته است
 تا رؤياهاي گمشده شان را
 مخفيانه بگريند


سلام چند روزی هست که یه معما توی ذهنم نقش بسته با خودم می گم بیام و این جا درد و دل

کنم ولی انگار که یه چیزی با پتک می کوبه توی مغزم این جا هم نمی تونی راحت باشی ...کاش هر

 آدمی می تونست از خودش و فکراش فرار کنه ولی بازم به بن بست می رسم ..چرا ؟

راه فراری نیست ..چرا یه دفعه همه درا بسته میشن ؟..چرا آدم با خودشم هم نمی تونه راحت باشه

بی خیال یه چیزی می گم ..شما نشنیده بگیرین ....موفق باشین دوستان

 

 

کاش من آرامش این جا رو داشتم ..چقدر همه چیز آروم و زیباست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/09ساعت 1:55  توسط نازی  | 

حسین پناهی و بیوگرافی...

اولين و آخرين

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مانيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

بیوگرافی
حسين پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان سوق در استان کهکيلويه و بويراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصيل در بهبهان برای گذراندن تحصيلات حوزوی به مدرسه آيت الله گلپايگانی رفت. پس از انقلاب طلبگی را رها کرد و چهارسال در موسسه آناهيتا دوره بازيگری و نمايشنامه نويسی را گذراند.

پناهی بازيگری را نخست از مجموعه تلويزيونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمايش تلويزيونی با استفاده از نمايشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.

با پخش نمايش دو مرغابی درمه از تلويزيون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نيز در آن بازی می کرد، خوش درخشيد و با پخش نمايش های تلويزيونی ديگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.

نمايش های دو مرغابی درمه و يک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلويزيون پخش شد.

در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد او يکی از پرکارترين و خلاق ترين نويسندگان و کارگردانان تلويزيون بود.

به دليل فيزيک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می باريد و طنز تلخش بازيگر نقش های خاصی بود.

پناهی در سال ۶۷ برای بازی در فيلم درمسيرتندباد کانديد جايزه بهترين بازيگر نقش دوم، در سال ۶۹ برای بازی در فيلم سايه خيال که بر مبنای شخصيت او نوشته شده بود، نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگر مرد و درسال ۷۱ برای بازی در فيلم مهاجران نامزد دريافت بهترين بازيگر نقش دوم شد و ديپلم افتخار جشنواره نهم فجر را برای بازی در فيلم سايه خيال دريافت کرد.

اما حسين پناهی بيشتر شاعربود و اين شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستين مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد.

برای سالگرد دوم حسین پناهی

علی شریعتی

نوش جان مي كنم اين جام زهر آلود را
كه تدارك ديده اند ميزبانان سخت كوش و شياد
در اين بزم طرب انگيز مرگ بار
و تف  تف  ، بر مي گردانمش
با جگر پاره هاي سوخته دلم
و آواز مي خوانم
غزل وداع را در مايه شور
تا بل فرو بنشانم شوري اين سرمستي بي هستي را
و جگر گوشه ام را مي بخشم
به كسي جز من
بر تو
تا بر مزارم ضربدر بزني
نامم را و كنيه ام را
تا در ميان قبيله ام
و در ميان كتاب ها و مكتوب ها و كتيبه ها
براي هميشه  ، نسلم از صحنه روزگار محو شده باشد

-------------------------------

نگاهي به زندگي حسين پناهي ؛ شازده كوچولو - فضل‌ا... ياري

-------------------------------

<اين آدم بزرگ‌ها راستي چقدر عجيبند.> اين پژواك صداي <شازده كوچولو>ي آنتوان دوسنت اگزوپري است كه از سياره‌اي به سياره‌اي مي‌گردد و در برابر خود‌پسندي، غرور، زورگويي ميل به تصاحب همه‌چيز و همه كس و ديگر صفات ناپسند آدم‌هايي كه مي‌بيند به زبان مي‌آورد. او كودكي است كه فقط به گلي مي‌انديشد كه در سياره كوچكش سبز شده است.

شازده كوچولو با منطق كودكانه‌اش رفتارهاي آدم بزرگ‌ها را كه بسيار عادي مي‌نمايد عجيب مي‌بيند. و اين البته غريب نيست. كودكان و بزرگ‌ترها منطق خاص خود را دارند و از منظر هركدام رفتار ديگري ناپسند و غيرعادي است. كودكان هرگاه كه بخواهند صفات ناپسندي را نشان دهند در نقش آدم بزرگ‌ها فرو مي‌روند و زور مي‌گويند. دزدي مي‌كنند. مي‌جنگند و البته خيلي زود نقاب از چهره برمي‌دارند و همان مي‌شوند كه كودكي‌شان فرمان مي‌دهد. از آن سو نيز آدم بزرگ‌ها گاه كه مي‌خواهند زيباتر، شيرين‌تر و دوست‌داشتني‌تر رخ بنمايند، در پوست كودكي فرو مي‌روند و البته بسيار زود به دنياي سياه و سفيد خود برمي‌گردند. اما در زمانه ما يك نفر از همين آدم‌بزرگ‌ها با يك شيطنت شيرين خودش را در دنياي كودكي ابدي كرد. او اگرچه نمي‌توانست مانع درآمدن ريش و سبيل و پيدايش چين و چروك صورت شود، آنها را به حال خود گذاشت كه با بزرگسالي خود خوش باشند ولي قلبش را دو دستي به چنگ گرفت كه گذر زمان ردي بر آن نگذارد.

مانند شازده كوچولو - كه تنها گل سياره‌اش را در حباب نگهداري مي‌كرد- قلبش را از گزند ناپسندي‌هاي روزگار آدم بزرگ‌ها محافظت مي‌كرد.

<حسين پناهي> شاعر، نويسنده، كارگردان و بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون شازده كوچولو، قصه ما است در اين نوشتار سعي شده است با مروري اجمالي بر زندگي وي كه هيچ مرزي با كارهاي هنري‌اش نداشت - كارنامه‌اش را نگاهي بيندازيم. تولدش را در شناسنامه ششم شهريور 1335 ثبت كرده‌اند و محل تولدش روستايي است به نام <دژكوه> در استان كهگيلويه و بوير احمد؛ همان كه در سريال تكه‌تكه شده <بي‌بي‌يون> از تلويزيون نشان داده شد. او هم مكتبخانه را درك كرده است 1341) و هم در مدارس جديد به تحصيل پرداخت. 1346) هم در زندگي تجربه تحصيل در حوزه علميه قم را دارد 1351) و هم هنرجويي جامعه هنري آناهيتا. 1361) هم در شوشتر به معلمي پرداخت1354) و هم در جبهه‌هاي دفاع از سرزمين حضور پيدا كرد1359.)

سال 1360 همراه خانواده‌اش (همسر و دو دختر) به تهران مهاجرت مي‌كند تا آن طلبه، آن معلم، آن رزمنده روند <حسين پناهي> شدنش را در اين شهر شاهد باشد. شهري كه غربت را به شكل بي‌رحمانه‌اي به او نشان داد تا از همان روزهاي آغاز فعاليت هنري‌اش اين درد بزرگ بشريت دست از سر آثار هنري و ادبي‌اش برندارد.

پس از ورود به جامعه هنري آناهيتا و كسب هنر از اساتيدي چون مصطفي اسكويي نوشتن را آغاز كرد. يك گل و بهار،آسانسور. تله تئاتر سرودي براي مادران ، نوشتن به سبك آمريكايي، محله بهداشت، گرگ‌ها ، دل شير و دو مرغابي در مه از جمله فعاليت‌هايي است كه كارنامه هنري پنج سال اول زندگي‌اش در تهران را تشكيل مي‌دهد كه از آن ميان <دو مرغابي در مه> جايگاه خاصي دارد. اين تله‌تئاتر در آن سال‌ها در حكم معرفي‌نامه حسين پناهي است. چه از همان روزها قصد كرده بود كه خودش، زندگي‌اش و غربتش را به نمايش بگذارد. <دو مرغابي در مه > داستان زندگي زن و شوهري است كه در شهر بي‌ترحمي چون تهران زندگي مي‌كنند، با پيشينه و فطرتي روستايي كه در برخورد با غربت و سرماي استخوان سوز شهر تاب از كف مي‌دهند و در مه غليظ شهر گم مي‌شوند. نگاهي به تيترهاي روزنامه‌ها و سايت‌ها و وبلاگ‌ها در هنگام انتشار خبر مرگ حسين پناهي به خوبي بيانگر اين موضوع است كه اولين و روشن‌ترين تصويري كه از او در ذهن جامعه فرهنگي نقش بسته است،<الياس> يا <اليوت> دو مرغابي در مه است.

سال 1365 سالي است كه خود را بر پرده نقره‌اي سينما به تماشا مي‌گذارد. فيلم‌هاي سينمايي گال، گذرگاه، تيرباران، در مسير تندباد، هي‌جو، ارثيه، نار و ني، راز كوكب، چاوش و سايه خيال حاصل حضور پنج ساله دوم او در فضاي هنري ايران است. توجه خاص كارگردانان به فيزيك و شكل ظاهري او و صداي خش‌دار و روستايي‌اش از او شخصيتي ساخته بود مورد توجه كارگردانان و البته مخاطبان. در اين آثار رگه‌هايي از زندگي شخصي‌اش در لابه‌لاي كار ديده مي‌شود كه نشانگر اين امر است كه بسياري از اين شخصيت‌ها متاثر از زندگي شخصي وي نوشته و پرداخته شده‌اند. در اين ميان <سايه خيال> جايگاه خاص خود را دارد. او در اين فيلم به دادن نشانه‌ها بي‌مختصر از زندگي شخصي اش بسنده نمي‌كند بلكه خودش و زندگي‌اش را تمام و كمال حراج مي‌كند، چه او خود بارها گفته بود كه <هنرمند جماعت به زندگي عمه‌اش هم رحم نمي‌كند.< >سايه خيال> كه توسط مسعود جعفري جوزاني نوشته شده بود داستان زندگي حسين پناهي است بي‌هيچ كنايه و استعاره‌اي، صريح و روشن. او با نام حسين پناهي بازي مي‌كند، زادگاهش استان كهگيلويه و بوير احمد است، از شعرهايش در فيلم استفاده مي‌شود. (البته تا اين تاريخ علي‌رغم اينكه ارادت خود به شعر را بارها بر زبان آورده ولي شعرهايش را منتشر نكرده بود.) به دوران طلبگي‌اش اشاره مي‌كند و صدها اشاره ديگر. شايد اولين بار بود در سينماي ايران بازيگري در نقش خودش فرو مي‌رفت (كاري كه بعدها اكبر عبدي در فيلم هنرپيشه انجام مي‌دهد.) پنج ساله سوم زندگي حسين پناهي در تهران و فضاي فرهنگي هنري ايران از سال 1370 آغاز مي‌شود. بازي در فيلم‌هاي سينمايي اوينار، مرد ناتمام (كه گويا فيلمنامه اين فيلم را هم محسن مخملباف با نگاهي به شخصيت پناهي نوشته بود) مهاجر، هنرپيشه، آرزوي بزرگ ، روز واقعه و سريال <دزدان مادربزرگ> حاصل كار اين سال‌ها است.

اما در اين دوره است كه حسين پناهي با انتشار شعرهايش وجه شاعرانگي خود را روشن‌تر نشان مي‌دهد. من و نازي، كابوس‌هاي روسي، خروس‌ها و ساعت‌ها و ستاره‌ها مجموعه شعرهايي است كه بعد نوشتاري شخصيت تصويري او را به نمايش مي‌گذارد. او در شعرهايش همان است كه در فيلم‌هايش. همان اليوت <دو مرغابي در مه> همان موساي مرد ناتمام و همان سهراب <دزدان مادربزرگ>، همان حسين پناهي.

پناهي در اين اشعار غربت را دستمايه قرار مي‌دهد. او همان شخصيت‌هاي غريب، ساده، مجنون، پريشان فقير و البته دانا و عاقل را در شعرهايش روايت مي‌كند.

عشق به مادر، به زن و به همه چيزهاي خوب و زيبا و طعنه‌بر زشتي‌هاي زندگي در اشعارش به خوبي نمايان است؛ اولي زلال و روشن و از نگاه يك مرد يا يك كودك عاشق و دومي سياه و البته طنز آلود از ديد يك روشنفكر گوشه‌گير و ظاهرا دور از اجتماع.

حسين پناهي هشت سال ديگر غربت تهران و البته جهان را تاب آورد. در اين دوره تئاتر <چيزي شبيه زندگي> از مهم‌ترين كارهاي او است. در زماني كه تئاتر كشور رونقي نداشت و تماشاگران گريزان از صحنه نمايش بودند، <چيزي شبيه زندگي> در فضاي تئاتر يك اتفاق بود كه حسين پناهي نوشته و كارگرداني كرده بود. اتفاقي كه رابطه تماشاگران با سالن‌هاي سوت و كور را دوباره برقرار كرده بود. ‌

بازي در فيلم سينمايي <كشتي يوناني> از مجموعه قصه‌هاي كيش، سريال‌هاي <يحيي و گلابتون>، <آژانس دوستي> و<آواز مه> و نوشتن ديالوگ‌هاي سريال <امام علي> از ديگر فعاليت‌هاي سينمايي و تلويزيوني وي بوده است كه در كنار اين، انتشار نمايشنامه‌ها و اشعارش در كتاب‌هاي چيزي شبيه زندگي، بي‌بي يون، خروس‌ها و ساعت‌ها، نمي‌دانم‌ها، سال‌ها‌ست كه مرده‌ام و انتشار آلبوم دكلمه آخرين سروده‌هايش با نام <سلام خداحافظ> كارهاي واپسين زندگي او است.

و سرانجام پيكر بي‌جانش در مردادماه 83 در خانه اجاره‌اي كشف شد در حالي كه سه روز از مرگش گذشته بود.

حسين پناهي گويي در زندگي رسالت داشت كه غربت آدمي را روايت كند؛ چه آن زمان كه از جغرافياي مالوف خود دل مي‌كند و در جغرافيايي غريب وطن مي‌گزيند و چه در زماني كه از همه پاكي‌ها و زيبايي‌هاي فطري روح به پلشتي‌ها و سياهي‌ها نقل مكان مي‌كند. او براي بيان هرچه بهتر انديشه‌اش از كودكي بيشترين استفاده را مي‌برد. در شعرهايش كودكان مظهر معصوميت و دوري از پلشتي‌هايند كه هنوز به بزرگي)!( آلوده نشده‌اند. در شعرهايش هميشه كودك مي‌شود و يا آرزو مي‌كند كه به كودكي‌اش برگردد. هميشه از دنياي بزرگترها گريزان است. موقعيتي كه آن را دنياي دورويي‌ها و نيرنگ‌‌ها مي‌داند كه در آن <آدم بزرگ‌ها وقتشان را براي دانه دادن به گنجشك‌ها هدر نمي‌دهند.> ايمان او به كودكي است كه علي‌رغم ظاهر نامناسب براي ايفاي نقش كودك در سي‌سالگي نقش سهراب <دزدان مادر بزرگ> را به صورت باورپذيري بازي مي‌كند و در همين سريال تنهايي كودكانه‌اش را با قورباغه‌اي كه هميشه در جيب دارد تقسيم مي‌كند و هيچ كدام از آن همه آدم بزرگ دور و برش راهي به خلوتش نمي‌يابند. او هيچگاه نخواست كه بزرگ شود و كودكي‌اش را تا 48 سالگي‌تمديد كرد.

گاه ساده‌ترين و معمولي‌ترين گفتارها و رفتارهاي آدم بزرگ‌ها را نمي‌فهميد و زماني در ساده‌ترين حرف‌هاي كودكانه‌اش بزرگترها در مي‌ماندند. نظير همان تصويري كه در كتاب اگزوپري همه كلاه فرض مي‌كنند ولي شازده كوچولو آن را يك مار بوآ مي‌بيند كه در حال هضم فيلي است كه به تازگي بلعيده.

حسين پناهي همان شازده كوچولو است كه با ديدن يك جعبه با سه سوراخ در مي‌يابد كه اين مي‌تواند خانه يك بره باشد.

***

آنتوان دو سنت اگزوپري در صفحه آخر كتابش تصويري كشيده است ؛ صحرايي با يك ستاره درشت و ملتمسانه مي‌نويسد: ظهور شازده كوچولو بر زمين در اينجا بود و بعد در همين جا هم بود كه ناپديد شد... اگر روزي تو آفريقا گذارتان به كوير افتاد حتما آن را خواهيد شناخت ... به التماس ازتان مي‌خواهم كه عجله به خرج ندهيد و درست زير ستاره چند لحظه‌اي توقف كنيد.

آن وقت اگر بچه‌اي به طرفتان آمد، اگر خنديد، اگر موهايش طلايي بود... لابد حدس مي‌زنيد كه كيست. در آن صورت لطف كنيد و نگذاريد من اينجور افسرده خاطر بمانم. بي‌درنگ برداريد و به من بنويسيد كه او برگشته.>

آقاي آنتوان دو سنت اگزوپري، نويسنده محترم كتاب شازده كوچولو! با سلام.

او برگشت. اگرچه موهايش طلايي نبود و نمي‌خنديد بلكه برعكس براي آدم بزرگ‌ها مي‌گريست. او بعد از رفتن شما برگشت و 48 سال هم در سياره ما بود و بعد از پيش ما هم رفت. همانجا كه هستيد پيدايش كنيد.

روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com

........................................................

جذبه - به یاد حسین پناهی

رضا صفریان

-------------------------------------

حسین پناهی رفت . به همان جایی که اهل آن بود . به جهان ابدیت . برهمین زمین هم مثل آن ها راه می رفت .آنهایی که هر جا می نشینند نگاه شان به ملکوت می افتد .
یک بار به دوستی که مشق یوگا می کرد گفت بود ، به من هم یاد بده . آن دوست هم گفت ! بسیا ر خوب ، بایست . حالا دست ها را به سوی آسمان بلند کن . حالا چنین کن ، حالا چنان کن و... بالاخره پس از برخی حرکات و ریاضت ها به اوگفت : حالا می ایستی ودرحالی که آرام وعمیق نفس می کشی نوری را در مرکز سینه تصور می کنی ، بعد با نوک انگشتانت نور را بر می داری ، می بری به سمت پیشانی می گذاری بین ابروها . حسین هم چنین کرد . بعد که تمام شد به من گفت : قشنگ بود ؟
گفتم : یوگا ؟
گفت : نه ، نور . چیدن نوراز سینه و بردن به سر .
 بعدها چند بار دیدم همان کار را می کرد . از تمام  تمرینات یوگا ، فقط همان یک عمل را انجام می داد . چشمانش را می بست . دستانش را برمرکز سینه اش می نهاد ، نور برمی داشت وبعد می گذاشت روی پیشانیش . این گونه او نه ساکن اطاقی بود که گاهی داشت واغلب نداشت ، نه ساکن بیابانی که در آن چوپانی کرده بود ، نه شهرک هایی سینمایی تو تماشاخانه ها و نه حتا  ساکن کتاب ها و اشعار واندیشه هایش . او درسینه ی خود سکنی گزیده بود . همیشه ، همه جا ، درهرحال و در هر کار و بدین گونه او هیچ وقت چیزی کم نداشت . این سخن در حق هرکس  و به خصوص او، شاید عجیب به نظر برسد .
آنان که او را درزندگی می شناخته اند خواهند گفت : چگونه او چیزی کم نداشت در حالی که غم نان دست از سرش بر نمی داشت . در حالی که گاهی از فرط ناداری ،  بازی درنقش هایی  را می پذیرفت  که آن ها را خود نمی پسندید . در حالی که ...
آری . او نقش می پذیرفت . امّا بازی نمی کرد . آن گاه که به هردلیل قرار می شد ، کس دیگری باشد ، این گونه قضیه را می فهمید که : حسین پناهی که در زندگی کارهای گوناگونی کرده است ، راه های گوناگونی رفته است ، حالا به این جا رسیده  و قرار است این شخص باشد ، حسین پناهی ، نه نام مستعار پرستاژدر سناریو .
او لباس نقش رابه تن نمی کرد . روح خود را درنقش می دمید .  چون چنین بود و ازآن جا که  او در زندگی برمحترم شمردن هم هستی ها ، به خصوص هستی هایی به ظاهر کوچک  معتقد بود ، همان نقش ها را نیز دوست می داشت .همان نقش هایی که شاید از ایفای آنها ناراضی بود .
وامّا ناداری . آری . من نیز شاهد بوده ام که بسیاری وقت ها همه ی درآمد دریافتی خود را برای خانواده اش می فرستاد و  یا برای کسی سوغات می خرید و به دیدنش می رفت . وچون بر می گشت شاید خود چیزی برای خوردن نداشت . امّا آیا این ناداری است ؟ یک روز که به دیدن او رفته بودم گفت : حالا وقت غذاست . بعد پارچه خوشرنگی به ابعاد چهل در پنجاه سانتی متر که خود آن را سفره می نامید آورد و گفت : این را با قیچی از یک سفره بزرگ جدا کرده ام . یک پیاز بر آن نهاد . نان وکمی نمک . به هنگام بازگرفتن پوست از پیاز ، با آن درست مثل نعمتی عزیز رفتار می کرد ، با حرکاتی پرازمهر وحق شناسی . وبعد همان طور که نان پیازو نمک می خورد با چشمانی پر از خشنودی به دو پنگوئن سیاه وسفید بردیوار که خود نقاشی کرده بود نگاه می کرد . آیا این عین دارایی نیست؟
او حتا با حیرت خود نیز دوست بود  وبه جای آن که مثل بعضی از اهل فلسفه بگوید :  نمی دانم یا نمی توان دانست ، می گفت : ما چرا می فهمیم ؟ تلا لو هایی  از این آشتی با حیرت در بعضی نوشته ها و عمیق ترین اشعارش هست . این گونه او در فقر عقل آدمی نیز دارایی می دید. با این همه او بر این زمین در غربت زیست . و غریب همیشه در آرزوی رفتن است .
درمصاحبه ای از او پرسیده بودند : دوست داری درچه سنی از دنیا بروی ؟ گفته بود : چهل سالگی . این گونه مرگ دوستی ، مرگ جویی در ماندگان یا آنها که دست به خودکشی می زنند نیست .  بلکه ـ آن چنان که در بعضی کتاب ها خوانده ایم ـ  مرگ دوستی خدا دوستان است . حا ل فرقی نمی کند که آنها خود به این جذبه در نهاد خود آگاه بوده باشند یا خیر. این جذبه ی خداست . و او هشت سال دیرتر از زمانی که خود می پنداشت از پی این جذبه رفت . شاید خدا نیز چون او را دوست می داشت ، این چنین زود او را از میان ما به سوی خود خواند شاید چرا ؟ حتماً .

.........................................................

به ياد حسين پناهي

این پیکر نحیف

ازآن كه بود؟

حسين پاكدل        

 

 

...و به زودی همه در زير خاك خواهيم خفت. خاكی كه به هم مجال نداديم تا دمی بر آن بياسائيم.
حسين پناهی در نمايش " چيزی شبيه زندگی "

همين الان آمدم از پيش حسين. آنجا بود، در خانه خودش و چون هميشه آرام وبی صدا ، محجوب وسر به زير، شاهد بود. می ديد، ساعت 2 بامداد يكشنبه 18 مرداد سال 83 می برندش اين بار بر دست ها. با ما بود ونظاره می كرد. پس آن پيكر نحيف لاغر از آن كه بود؟
همه بودند، حسين خود ميزبان بود همه را. يك يك هر كه را می آمد به لبخندی پذيرائی می كرد. خودش گفت، صدايش آنجا بود در نوار" ستاره " داشت به همه می گفت:
همه چی از ياد آدم ميره
مگه يادش، كه هميشه يادشه.
داشت برای ما تعريف می كرد. خودش راوی اين آخرين سفرش بود. برای ما، داوود ميرباقری، عبدالله اسكندری، رسول نجفييان و من و ديگران می گفت. آرام وبی صدا مثل هميشه و تو بايد گوش تيز می كردی تا بشنوی. می گفت غروب خودم آمدم به طاطائی صاحب سوپر ماركت بغل خانه ام گفتم:
ما چيستيم ؟
جزملكولهای فعال ذهن زمين،
كه خاطرات كهكشان ها را مغشوش می كنيم!
گفت چی می گی حسين آقا؟ گفتم هيچ چی من مّردم. چند روزه مّردم زحمت بكش به يكی خبر بده. فكر كرد شوخی می كنم . گذاشت تا دخترم بياد بفهمه. حرف منو قبول نكرد، حرف دخترمو قبول كرد. اينه كه به همه گفت و شمارو به زحمت انداخت. بعد تعارف كرد بريم تو درست مثل همون روزی كه با رضا شريفی نيا رفتيم بهش سربزنيم. اما اونروز حالش خوب نبود، در عوض امشب راحت وخوب بود، فقط مرده بود. گفت يه دقه صبر كنين تا جنازمو ببرن بعد با هم ميريم بالا، يه چيزی نوشتم می خوام براتون بخونم. منتظر آمبولانس بوديم. وقتی آمبولانس آمد، حسين به راننده خسته نباشيد گفت. بعد خودش كمك كرد جنازه بی وزنش را بگذارند در آمبولانس. وقتی آمبولانس رفت به ما گفت بريم بالا. گفت: البته بالا يه خورده بوی مرگ می ده، اما براتون پنجره رو باز می كنم. رفتيم بالا مثل هميشه يك عالم تنقلات گذاشت جلوی ما. می گفت: شاگردام ميارن، هرچی می گم نمی خورم بازم ميارن. بعد به ما چای داد. مثل هميشه توی ليوان های رنگ به رنگ. كوتاه وبلند، و بعضی وقت ها توی شيشه مربا. هميشه به او می گفتم ديگه درست شو حسين! يه خورده زندگی كن. به من می گفت:
حسين جان! زندگی مشكل نيست، بلكه مشكلات زندگی اند.
می بيني!
می بينی به چه روزی افتاده ام؟
حق با توست. می بايست می خوابيدم.
اما به سگها سوگند، كه خواب، كلك شياطين است تا از شصت سال عمر، سی سالش را به نفع مرگ ذخيره كنند.
داوود اصرار داشت او را برای نقشی در سريال " مختارنامه " به كار بگيرد. متن را حسين نخوانده بود ، اين اواخر اصلاً حوصله هيچ كاری را نداشت، می گفت برايم تعريف كنيد. و داوود برايش تعريف كرد. حسين می گفت: داوود جان اگر اجازه ميدی مثل اون نقش كوتاه تو سريال امام علی بازی كنم، ميام. اونجا وقتی گير خوارج افتادم كه می خواستن به بهانه امر به معروف، شيكم زنمو پاره كنن هر چی دوس داشتم گفتم. داوود گفت: نه حسين، تو همونی رو گفتی كه من می خواستم. با اين حال داوود متن آورده بود بخواند. حسين دست به دامن عبد شد كه به داوودجان بگو من الان وقت ندارم قراره قدری در زندگی بميرم. راست می گفت می خواست بقيه عمر را راحت بميرد. داوود می گفت: من نمی دونم جنازتم شده بايد بياد بازی كنه. حسين گفت: ميام! و من می دانم خواهد آمد. رگ خوابش دست شريفی نياست، منتظرش بوديم ، كه مدام تلفنی می گفت به حسين بگين نرو من الان ميام. و نيامد تا رفت. آخر حسين گفت: تا بقيه ميان، براتون شعر بخونم ؟ داوود گفت: حالا كه قراره بيای بازی كنی بخون. حسين اين شعرش را برايمان خواند، درست بعد از آنكه آمبولانس جسدش را برده بود.
خورشيد جاودانه می درخشد در مدار خويش
مائيم كه پا، جای پای خود می نهيم وغروب می كنيم
هر پسين.
خيلی وقت آنجا بوديم. ديگر بوی سكته ومرگ حسين رفته بود.
وقت خداحافظی، حسين به داوود كه می گريست گفت:
جا مانده است
چيزی، جائي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهای سياه
و نه دندان های سفيد.
تا دم در همه را بدرقه كرد. و دعوت كرد با او باشيم وقت خاك سپاری، می گفت:
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم.
* * *
حسين پناهی يك مجموعه تله تئاتر كار كرده بود، همان وقت ها كه آدم با ارزشی به اسم " فريد حاج محمد كريم خان " مدير گروه فيلم وسريال بود. درست بعد از آنكه حسين در مجموعه محله بهداشت بازی كرده بود. اما به دلائلی واهی علی رغم اصرار فريد، پخشش نمی كردند. من آن ها را ديده بودم وغصه می خوردم. روز اولی كه مدير پخش شدم، سپردم آنهارا از آرشيو آوردند و همان شب پخش شد. مرداد بود، درست مثل حالا. نام آن تله تئاتر " دو مرغابی در مه " بود و خوش درخشيد، آب هم از آب تكان نخورد. بعد گوش بزرگ ديوار و بعد يكی ديگر. يادم هست يك گل و بهار را با دوربين 35 م.م گرفته بود و اتفاقی افتاد كه همه راش ها در حادثه ای از بين رفت و حسين گريان رفت و دوباره آن را با بازی درخشان زنده يادان مقبلی، امير فضلی و مهين ديهيم و ديگران در استوديو گلستان به صورت ويدئويی ضبط كرد،كه چندين بار از شبكه اول پخش شد.
حسين پناهی در دهه شصت و نيمه اول دهه هفتاد يكی از پركارترين و خلاق ترين نويسندگان و كارگردانان تلوزيون بود و اغلب كارهايش با مايه هائی از طنز تلخ، جزو پر بيننده ترين برنامه های نمايشی بود. البته آن موقع ها تلوزيون به شكل وحشتناكی برای شعور مخاطب احترام قائل بود و هر كس و هر چيز را به اسم برنامه به روی آنتن نمی فرستاد و حسين در آن شرايط سخت و پر وسواس كار های با ارزشی به مردم ارائه داد. دوستانی هم كمكش می كردند. يك سريال بلند تلوزيونی هم كار كرد به اسم " بی بی يون " و بعد ها، ديگر مدتی مشغول بازنويسی كارهای ديگران شد. طی سالهای 67 تا 71 در يك ساختمان با حسين همسايه بوديم و شب های زيادی را با هم سر می كرديم و حسين شعر هايش را برايم می خواند. خيلی با او سر وكله زدم تا آنها را به دست چاپ بسپارد. مدتی همنشين رضا شريفی نيا شد و او كمكش كرد و با سليقه تمام دو كتابش را در آورد كه خيلی هم پر فروش شد و بعد يكی يكی كتابهای ديگرش. از آن خانه كه رفت زن و فرزندان را فرستاد شهرستان و خود به تنهائی ماندگار تهران شد. تا آنكه نمايش های خوابگرد را در خانه نمايش و چيزی شبيه زندگی را در سالن اصلی تئاتر شهر به صحنه برد و آن سال ركورد فروش را شكست. مدتی با هم در همان دوران روی برنامه اينجا ايران است برای شبكه تازه تاسيس جام جم كار كرديم و بعدها كم كم گوشه گير شد، بارها وبارها با همراهی و همدلی دوستان مشترك او را از خانه بيرون می كشيديم تا بيايد تئاتر كار كند، كه نشد، حتی مدتی يك نمايش را هم تمرين كرد ولی باز به خلوت رفت . آخرين همكاری مشترك ما بازی او در سريال همسايه ها بود. دوسال پيش كه حسينعلی ليالستانی قصد ساخت سريال آواز مه را داشت به اتفاق تهيه كننده پرتوان و قديمی تلوزيون فروغ كاخ ساز نزدم آمدند كه حسين پناهی را راضی كن بيايد برای بازی در سريال و من با هر زحمتی بود حسين را از خانه بيرون كشيدم و روانه شمالش كردم. يكی دو بار هم در اواسط كار بی حوصله شد و كار را بی خبر رها كرد و به تهران آمد كه باز كار ما شروع شد. حسين اين اواخر ابداً دل و دماغ كار نداشت . اغلب در خانه تنها بود و حتی جواب تلفن هم نمی داد. تا شب قبل كه خبر دار شديم به آسمان پر كشيد و رفت . هرچند حسين هميشه در افلاك و كواكب سير می كرد آما اين بار يك سكته كارش را تمام كرد و برای هميشه به ملكوتش برد. يادش گرامی .
* * *
حسين پناهی متولد 1335 دژكوه چهار محال و بختياری بود و در تمام لحظات روحيه ساده و روستائی خود را بی هيچ ادا اصول حفظ كرد.پيش از آنكه وارد دنيای نمايش و هنر شود مدتی در كسوت طلبگی در مدرسه علميه آيت الله گلپايگانی در قم دروس فقهی خواند و سپس به جامعه هنری آناهيتا در تهران آمد و پای به عرصه نمايش گذارد. او در طول عمر كوتاه ولی پر بارش آثار بی نظيری خلق كرد و يا در به ثمر رسيدن آنها دخالت داشت و يا همكاری می كرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/02ساعت 4:53  توسط نازی  |