تبليغاتX
"نازی دختر اهورایی"

"نازی دختر اهورایی"

مردمی آزاده ........

 

اهورا مردمی آزاده بوديم

به جانبازی همه آماده بوديم

سراسر خاک ما سر سبز زيبا

کوير و کوه وصحرايش فريبا

به باغ سبز ايران گرم بوديم

دل عالم به زيبايی ربوديم

ز حال ما چه می پرسی که چون شد

دل نا مردمی ها غرق خون شد

ريا کاران چو از ما ياد کردند

برادر خواندگی فرياد کردند

گشوديم از کرم در را به ايشان

پذيرفتيمشان مانند خويشان

برادر خوانده ها بيداد کردند

ستم بر ما به نام داد کردند

دمی از ريشه ميهن گسستیم

به زيره سايه غفلت نشستيم

ز خوابی خوش وطن از ياد برديم

و رنگين باغ ميهن را از ياد برديم

عربها در هجومی سخت سنگين

جويدند از ولع اين باغ رنگين

جويدند آنچنان افکار ما را

که گم کرديم هم خود هم خدا را

خدا در ما و ما گرد جهانيم

به دنبالش به هر سويی رهاييم

جويدند آنچنان ما را ز ريشه

که سوزد شاخ وبرگ ما هميشه

هلا خاتون مهر ای عشق پرور

بيا و چادر مهرت بگستر

شتابی کن که جانی تازه گيريم

به سبزی در جهان آواز گيريم

سراسر ريشه ما در خاک عشقت

نفسهامان هوای پاک عشقت

به يک شبنم جوانه رويد

جهان عطر طراوت بويد از ما

هلا ای عاشقان همت نماييد از ما

غبار از چهره ميهن زداييد

رسيد از دل اهورا نغمه بر گوش

کريما در راه ايران بجان بکوش

بزن بر تار دل تا نغمه خيزد

که غم از خانه دل ها گريزد

به شادی ملک جم آباد گردد

ز آبادی خدا هم شاد گردد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/31ساعت 4:31  توسط نازی  | 

آرزو....سوداي محال ...سیمین بهبهانی

 

آه ، اي تير اي تير دلدوز
 باز در زخم جاني نشستي
 آه ، اي خار اي خار جانسوز
 باز در ديدگانم شكستي
 .اي ، اي گرگ اي گرگ وحشي
 چنگ و دندان به جانم فشردي
اين جگرگاه بود ،‌ آن جگر بود
 اين كه بشكافتي ، آن كه خوردي
آتش اي آتش اي شعله ي مرگ
سوختي ، سوختي پيكرم را
مشت خاكستري ماند از من
سوختي باز خاكسترم را
اي توانسوز ،‌ درد روانكاه
 رفت جانم ، ز جانم چه خواهي ؟
 ناله ام مرد در ناتواني
 از تن ناتوانم چه خواهي ؟
غيرت و رشك او آتشم زد
جان پر مهر من كينو جو شد
آرزويش به دل مرد و زين پس
 مرگ او در دلم آرزو شد
ديده ي ديده بر ديگرانش
سرد و خاموش و بي نور ، خوشتر
لعل خنديده بر دمشنانش
 بسته در تنگي ي گور ، خوشتر

شب گذشت و سحر فراز آمد
ديده ي من هنوز بيدار است
 در دلم چنگ مي زند ، اندوه
جانم از فرط رنج ، بيمار است
 شب گذشت و كسي نمي داند
 كه گذشتش چه كرد با دل من
 آن سر انگشت ها كه عقل گشود
نگشود ، اي دريغ ،‌ مشكل من
چيست اين آرزوي سر در گم
كه به پاي خيال مي بندم ؟
 ز چه پيرايه هاي گوناگون
به عروس محال مي بندم ؟
همچو خاكسترم به باد دهد
 آخر اين آتشي كه جان سوزد
دامن اما نمي كشم كاتش
سوزدم ، ليك مهربان سوزد


+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/22ساعت 3:29  توسط نازی  | 

شرفنامه مصطفی باد كوبه ای مغان اهورا اوستا سیاوش ضحاک زرتشت سیاووش....

شرفنامه


بیا به بزم وطن شور و عشق بر پاكن
سبوی غم بشكن می به جام مینا كن!

شراب پاك مغان نوش و در كمال ادب
دو جرعه نیز نثار ره اهورا كن

سرود پاكی و نیكی به گوش یار بخوان
و در بلوغ خرد، یادی از اوستا كن

بیاو زند بخوان تا سپیده با زرتشت
شكوه جلوه‌ی خورشید را تماشا كن

بگو كه نیك بیندیش و نیك كن گفتار
چو نیك شد همه كردار، شكر مزدا كن

بگو كه ملت ما سرفراز تاریخ است
و دشمنان وطن را خفیف و رسوا كن

پیام عز و وشرف را بخوان ز شهنامه
و رمز و راز شرفنامه را هویدا كن

نبسته دست ترا فتنه‌های چرخ بلند
مقام خویش در اوج حماسه پیدا كن

وطن كه خسته شد از آیه‌های مكتب غم
بیا و فارغش از گریه‌های بیجا كن

بیا و پهنه‌ی این خطه‌‌ی خدایی را
برای جشن خرد پیشگان مهیا كن

اگر چه گوش ستم از چرا گریزان است
بیا تمام سخن را چرا و آیا كن

چرا ز خون سیاوش برآمده ضحاك؟
بیا به علم و خرد حل این معما كن

تو قطره‌ای و منم قطره و وطن دریا
بیا و قطره‌ی جان را نثار دریا كن

به شوق دیدن فردای عشق و آزادی
به نور دانش امروز. فكر فردا كن

«امید» می‌چكد از ابر «اتحاد» بیا
و بوستان وطن را دوباره احیا كن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 2:7  توسط نازی  | 

از ياد رفته.....تاريكي شب

 

از ياد رفته
رفتيم و كس نگفت ز ياران كه يار كو؟
آن رفته ي شكسته دل بي قرار كو؟
چون روزگار غم كه رود رفته ايم و يار
حق بود اگر نگفت كه آن روزگار كو؟
چون مي روم به بستر خود مي كشد خروش
هر ذرّه ي تنم به نيازي كه يار كو؟
آريد خنجري كه مرا سينه خسته شد
از بس كه دل تپيد كه راه فرار كو؟
آن شعله ي نگاه پر از آرزو چه شد؟
وان بوسه هاي گرم فزون از شمار كو؟
آن سينه يي كه جاي سرم بود از چه نيست؟
آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار كو،
رو كرد نوبهار و به هر جا گلي شكفت
در من دلي كه بشكفد از نوبهار كو؟
گفتي كه اختيار كنم ترك ياد او
خوش گفته اي وليك بگو اختيار كو؟

تاريكي شب
من به رغم دل بي مهر تو دلدار گرفتم
گشتم و گشتم و بهتر ز تو را يار گرفتم
خنده يي كردم و دل بُردم و با لطف ِ نگاهي
تا بميري ز حسد وعده ي ديدار گرفتم!
دامن از دست من، اي يار! كشيدي، چه توانم؟
گله يي نيست اگر دامن اغيار گرفتم.
بعد ازين ساخته ام با، ني و چنگ و مي و ساقي
بي تو من دامن ِ ‌اين چار با ناچار گرفتم
ليك باور مكن اي دوست! كه اين راست نگفتم
انتقام از دل سنگ تو، به گفتار گرفتم!
من كجا ياد تو از خاطر سودازده راندم؟
يا كجا جز تو كسي يار وفادار گرفتم؟
تا رُخت شمع فروزنده ي بزم دگران شد
من چو تاريكي شب گوشه ي ديوار گرفتم
گله كردي كه چرا يار تو يار دگران شد
ديدي، اي دوست، به ياري ز تو اقرار گرفتم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/02ساعت 3:48  توسط نازی  |