تبليغاتX
"نازی دختر اهورایی"

"نازی دختر اهورایی"

رؤياي شكوفه در بهار ...........پرويز ابولفتحی....روشني من گل آب .........سهراب سپهری

دوستان  عزیز از این که به من محبت دارید ممنون و سپاسگزارم .....  و پیشاپیش رسیدن فصل بهار و نوروز باستانی رو  به همه عزیزان تبریک و تهنیت  عرض می کنم ...امیدوارم که سال پر باری برای شما و خانواده محترمتان باشد .... من تا مدتی نیستم ... امیدوارم که  من رو ببخشید ...و به همه تون خوش بگذره ...در آخر از همه استدعا دارم که  تحویل سال من رو از دعای خیرتون محروم نکنید ...همچنین کسایی که به دعاهاتون احتیاج دارند ... ایام به کام و در پناه  ایزد منان .........

 

شكوفه اي چنان بودي
 كه لطافت گلبرگ سيبي
 و هجوم لطافت ململ گون
 گل گيلاسي
 آه
 كه سرودي بودي
 با قلبي
 به لطافت گل سرخ
 و همه
 وجود هذياني
 و همه
 نشأت جواني و شور
 در چهار چوب تن ات
 شيوني
 همه احساس بود و درد
 و در من
 آواي گنگ پيري
 رخوتي داشت
 كه با تو جوان مي شد
 براي لحظه اي
 آفتابگرداني
 لاله اي
 مهتابي
 چادري
 دره اي
 پر از بنفشه و نور
 و آواي گرگي
 بر ستيغي
همه
 رؤياي من و زندگي
 در پيچاپيچ هزل و شوخي و خنده
 و اندوهي كه تو را
 راهي نه
 در چهارچوب انديشه اي
 آه
 كه چه شكوفه اي
 و چه تنديسي
وقتي كه راز مي گفتي
 از اندوه سترگ فراقي
تو را به خاك
 به آب
 به باد
 نه
 هرگز نداده ام
 تو را به خاطر پير خويش
 سپرده ام
 در كوه
 در كومه
 در باد
در هجوم اشباح مرگ انديش روزگار
تو را
 به خاطر خود سپرده ام
 شكفته چون گل سرخ
 تو را به خاطر خود سپرده ام

 

ابري نيست
 بادي نيست
مي نشينم لب حوض
گردش ماهي ها روشني من گل آب
پاكي خوشه زيست
 مادرم ريحان مي چيند
 نان و ريحان و پنير آسماني بي ابر اطلسي هايي تر
رستگاري نزديك لاي گلهاي حياط
نور در كاسه مس چه نوازش ها مي ريزد
نردبان از سر ديوار بلند صبح را روي زمين مي آرد
 پشت لبخندي پنهان هر چيز
روزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره من پيداست
چيزهايي هست كه نمي دانم
 مي دانم سبزه اي را بكنم خواهم مرد
مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
 راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم
 من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
 پرم از راه از پل از رود از موج
 پرم از سايه برگي در آب
 چه درونم تنهاست

 


 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 4:47  توسط نازی  | 

مرگ . من را ...لوح گور...........شاملو......پاسی از شب رفته...

 

مرگ .من را

اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من مي گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من مي گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائي از پولاد و سنگ در من مي گذرد
***
در گذر گاه نسيم سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذرگاه باران سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذر گاه سايه سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام

نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادي در من
فواره و رؤيا در تو بود
تالاب و سياهي در من

در گذرگاهت سرودي دگر گونه آغاز كردم
***
من برگ را سرودي كردم
سر سبز تر ز بيشه

من موج را سرودي كردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودي كردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودي كردم

پرتپش تر از دل دريا
من موج را سرودي كردم

پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودي كردم

لوح گور

نه در رفتن حركت بود
نه درماندن سكوني.

شاخه ها را از ريشه جدايي نبود
و باد سخن چين
با برگ ها رازي چنان نگفت
كه بشايد.

دوشيزه عشق من
مادري بيگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهي مايوس
بر مداري جاودانه مي گردد.





پاسی از شب رفته
کوچه بی عابر
در سکوت تنهایی ، دلتنگی فریاد می زند
همدم سکوت تنهایی ، صدای ساعت نخفته شب است؛ صدایی که طنین بیداری ست

تیک تاک ... تیک تاک... تیک تاک
تیک تاک ... تیک تاک... تیک تاک

این صدای سکوت من است، صدای سکوت تواست. این صدای سکوت هر فریادی ست

تیک تاک ... تیک تاک... تیک تاک
تیک تاک ... تیک تاک... تیک تاک

این صدای ساعت تنهایی ایست .صدای ساعت انتظار
صدایی که لحظه شماری می کند برای گذر لحظه ها
و برای...
"مرگ"
__________________


+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/14ساعت 3:23  توسط نازی  |