رؤياي شكوفه در بهار ...........پرويز ابولفتحی....روشني من گل آب .........سهراب سپهری
دوستان عزیز از این که به من محبت دارید ممنون و سپاسگزارم ..... و پیشاپیش رسیدن فصل بهار و نوروز باستانی رو به همه عزیزان تبریک و تهنیت عرض می کنم ...امیدوارم که سال پر باری برای شما و خانواده محترمتان باشد .... من تا مدتی نیستم ... امیدوارم که من رو ببخشید ...و به همه تون خوش بگذره ...در آخر از همه استدعا دارم که تحویل سال من رو از دعای خیرتون محروم نکنید ...همچنین کسایی که به دعاهاتون احتیاج دارند ... ایام به کام و در پناه ایزد منان .........
شكوفه اي چنان بودي
كه لطافت گلبرگ سيبي
و هجوم لطافت ململ گون
گل گيلاسي
آه
كه سرودي بودي
با قلبي
به لطافت گل سرخ
و همه
وجود هذياني
و همه
نشأت جواني و شور
در چهار چوب تن ات
شيوني
همه احساس بود و درد
و در من
آواي گنگ پيري
رخوتي داشت
كه با تو جوان مي شد
براي لحظه اي
آفتابگرداني
لاله اي
مهتابي
چادري
دره اي
پر از بنفشه و نور
و آواي گرگي
بر ستيغي
همه
رؤياي من و زندگي
در پيچاپيچ هزل و شوخي و خنده
و اندوهي كه تو را
راهي نه
در چهارچوب انديشه اي
آه
كه چه شكوفه اي
و چه تنديسي
وقتي كه راز مي گفتي
از اندوه سترگ فراقي
تو را به خاك
به آب
به باد
نه
هرگز نداده ام
تو را به خاطر پير خويش
سپرده ام
در كوه
در كومه
در باد
در هجوم اشباح مرگ انديش روزگار
تو را
به خاطر خود سپرده ام
شكفته چون گل سرخ
تو را به خاطر خود سپرده ام

ابري نيست
بادي نيست
مي نشينم لب حوض
گردش ماهي ها روشني من گل آب
پاكي خوشه زيست
مادرم ريحان مي چيند
نان و ريحان و پنير آسماني بي ابر اطلسي هايي تر
رستگاري نزديك لاي گلهاي حياط
نور در كاسه مس چه نوازش ها مي ريزد
نردبان از سر ديوار بلند صبح را روي زمين مي آرد
پشت لبخندي پنهان هر چيز
روزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره من پيداست
چيزهايي هست كه نمي دانم
مي دانم سبزه اي را بكنم خواهم مرد
مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سايه برگي در آب
چه درونم تنهاست



