تبليغاتX
"نازی دختر اهورایی"

"نازی دختر اهورایی"

دیدار گاه جان و خطر....خصلت..اسماعیل خویی

سلام به همه دوستان گلم و شرمنده از این که مدتی نبودم که پاسخگوی

حرفهای زیبا و  همدردی هایتان باشم فقط می تونم بگم که 

 شرمنده...ان شاا....که جبران کنم ....

******

دیدار گاه جان و خطر

تنهایی کویری ما آسان نیست .
دستت درآستانه پیوستن می لرزد ،
زنهار !
تنهایی کویری ما آسان نیست .

تنهایی کویری ما
- این راستای نور وغرور ،این گشادگی عریان –
آسان نیست .
اینجا
برشانه های تشنگیت
هرگز
چتر نخواهد گشود
گیسوئی از نوازش باران ،
اینجا
برگیسوان خستگیت
هرگز
مرواریدنخواهدفشاند
ایثارآبشاران ،
وگامهای آمدنت را
هرگز
تفسیر نخواهد کرد
دیدار چشمه ساران ،
وشاخ بارور شدنت
هرگز
آرام نخواهد یافت
درچتر بال گستردن
- چونان درختی سرشار –
برجوجگان برگ وجوانه
درلانه های رویشزاران .


اینجا
بیدارباش خش خش
درخاربن
آذین هوش تو،
ومرگ
مرگ گزنده ، مرگ گریزنده ،
همسایه هماره تنهایی تو خواهد بود
درخشمزهرشرزه ماران
تنهایی کویری ما آسان نیست .
هشدار !
اینجا
خورشید بوته واری از تفنن است ،
و نور تازیانه بیداری است ،
وهرم خون مردان است
دریاوشی که در رگ توفیدن
ازکرانه خشم و شن
جاری ست .



اینجا
شب ، مثل شب ،
صدآسمان ستاره بیدار باید باشی ،
ورنه
غول هزارچشم هراسیدن
زودا که برتو راه ببندد ،
و روز ، مثل روز ،
روشنتر ازنگاهی هشیار باید باشی ،
ورنه
آئینه های هیچ نمای سراب
زودا که برتو بازنمایند
نقش تورا ،
به گونه نقشی برآب .


دستت در آستانه پیوستن می لرزد .
تنهایی کویری ما آسان نیست .
زنهار !
اینجا
مردان ره به کنگره آسمان شکاف نترسیدن برمی شوند
با رسیمانی از مار .

*******

خصلت

(( خصلت هرکس ایزد اوست ))
هراکلیت


یکی از سگها گفت :
- (( که چه آخر ؟
چه عبث مشغله ای ؟
چه ثمریا خودچه زیانی مارا :
گله باشد یاهیچ نباشد گله ای ؟
درسیاه کسل غمگن شب
چشمهامان نگران ،
دل و جانمان به هراس ،
سینه مان
سپرحمله غارتگر انبوهی گرگ :
آتش چشمانشان تیره کن بینش و هوش ،
خنجرکهای برنده دندانهاشان
استخوانگیر ، سمج ، سینه دران ،
روزمان دلگیرازرخوت بی خوابی دوش .


این شبانان ، اما ،
شب ، تن آسان ، درخواب ،
روز ، درروشن آسوده شاد ،
بادلی بازترازروح سپهر
نی لبک برلب ،
شادکام از : طرب خامش دشت ،
صافی چشمه پاک ،
خلوت دامن کوه ،
سیرسرسبزان و عطر نسیم .


که چه آخر ؟
چه عبث مشغله ای ؟
کینه توز ما هرگرسنه گرگ ،
سینه سوز مابیم شبیخون هردم ،
وین شبانان بی غم .
خطرازما ، وحشت ازما ،
راحت آنان را ،امن ازگله شان ...
دیگرامشب ولشان ! ))


همه سگهای دگراین همه را
نه همان بشنفتند ،
بلکه یکرای پذیرفتند .
همه گفتند :
- (( دیگر امشب ولشان ! ))



لیکن ، آن شب ، باز
چون درخشید ازدور
چشم گرگی ، چون کاسه ای از آتش و خون ،
چندسگ ،چندنگهبان گله ،
- خونشان جوشان دررگ
از سرشتی خشمی بارنگ جنون –
پارس کردند ، هم آوا ، دردم :
- (( عوعو ، عوعو...
آی ، نامرد دله !
گمشو ، گمشو ... ))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/24ساعت 0:53  توسط نازی  |