تبليغاتX
"نازی دختر اهورایی"

"نازی دختر اهورایی"

غربت مزار ..........

از غربت مزار خودم گریه ام گرفت

از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت

وقتی که پرده پرده دلم را نواختم

از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت

پاییز می وزد و تو لبخند می زنی

اما من از بهار خودم گریه ام گرفت

همچون شهاب سوخته، آن سوی کهکشان

در حلقه ی مدار خودم گریه ام گرفت

یک تکه آفتاب برایم بیاورید!

از آسمان تار خودم گریه ام گرفت!

 

آن را مخواه بی‌دل کو بی‌تو جان نخواهد
آن را مدار دشمن کت دوستدار باشد

درمان اگر نداری، باری به درد یاد آر
کز دوست هرچه آید آن یادگار باشد ...

+ نوشته شده در  شنبه 1384/08/28ساعت 23:39  توسط نازی  | 

ديگر نمانده هيچ .............

سلام به همه دوستان خوبم ...وممنون از اين كه سر مي زنين و من رو تنها نمي زارين .....

نمي دونم  تازه گي ها حوصله نوشتن ندارم ....چون فكر مي كنم ..

ديگه نمي تونم تمام احساسم رو رو اين صفحه سياه..كه مثل دلم  سياه شده چيزي

بنويسم ...كاشكي ..مي تونستم بيان كنم كه الان چه حالي دارم ......

واي ديشب چه خوابي ديدم ........دلم خيلي شكسته ........چه خوابي .....

************

ديگر نمانده هيچ

ديگر نمانده هيچ به جز وحشت سكوت
 ديگر نمانده هيچ به جز آرزوي مرگ
 خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
 جسم است و جان كوفته در جستجوي مرگ
تنها شدم ، گريختم از خود ، گريختم
تا شايد اين گريختنم زندگي دهد
 تنها شدم كه مرگ اگر همتي كند
شايد مرا رهايي ازين بندگي دهد
تنها شدم كه هيچ نپرسم نشان كس
تنها شدم كه هيچ نگيرم سراغ خويش
 دردا كه اين عجوزه ي جادوگر حيات
بار دگر فريفت مرا با چراغ خويش
اينك شب است و مرگ فراراه من هنوز
آنگونه مانده است كه نتوانمش شناخت
اينك منم گريخته از بند زندگي
با زندگي چگونه توانم دوباره ساخت ؟

+ نوشته شده در  شنبه 1384/08/21ساعت 20:59  توسط نازی  | 

خيالاي ولگرد ... دستاي جوهري ... روياهاي سبزابي

وقتي مي شيني پشت پنجره فقط مي توني نگاه كني و هيچي نگي . مي توني زل بزني به خونه ها ... به ماشينا ... به آدما و بچه هاشون ... به كوه و درختا و آسمون و لكه ابراي دودي و ولگرداي قد و نيم قد ...
به يه چادر گل گلي با زنبيل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بي هيچ خيالي تو كلت ... خيره شي به مسير بي هدف ماشينايي كه مي رن و مي رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن يه لكه ي محو و تيره ي ديگه ... رو چهره ي آسمون اون دوردورا ...
مي توني بشي يه سرنشين ... واسه تك تك سوارياي آواره و ... خودتم كه آواره تر از همشون ...
بري پشت نگاه رهگذرا جا خوش كني ... دست بكشي به دستاي خالي و پينه بسته ي گداني كنار جوب ... يا رو چشماي هميشه خاموش پيرمرد فال فروش كه هيچ وقت نفهميدي غروب كه شد ... خونه شو چه جوري پيدا مي كنه...
قشنگ تر ! ... مي توني بشي خود چشماي شيطون و كنجكاو بچه ها ... به همون شفافي ... همون لطافت ...
مي توني جاري شي ميون شيهه ي زندگي ... غلت بزني و با آدماش رو پوست شهر بافته شي ... مثل پيچك پر پشت و سرسبز پشت حياط ... كه يه روز ديدم آغوششو پر كرده از ديوار و ستوناي چوبي تاب من ... مثل اون قلبي كه تازه مي شه و ... مي تونه خودشو لابلاي اون دلي كه واسش عزيزه ... مثل بافتني من كه تو دستاي خوشبوي مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبي و آبي تر ...
حاشيه رفتم ...
بايد گذشت از ظرافتاي قشنگي كه تو حاشيه ها منتظرن ...
 وگرنه مدام دور مي شه از شهرم ... خيلي دور ... مثل اون دخترك سبزابي كه تنها سهمش از همه بخشندگي لاجورداي دريا ... به جاي خنكي بادا و سفيدي موجا و امنيت سايه هاش ... شد يه فاصله ...
يه فاصله به وسعت يخ زده ي اون غربتي كه معناش واسه سبزابي شد ... نياز به نوشتن ... ولع فريادي كه شايد ...
شهرمو مي گفتم كه باز گم شدم ...
زادگاهي كه اگه روزي مثل سبزابي ... بگيرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و شعرام ... من و ديوونگيهام ... من و خيالاي سبزابي و دورم ...
شهر من ... شهري كه دودي و شلوغ و پر سر و صداست
كه پر از ماشين و بوق و گدا و گمشدست ...
پرفرياد ... پر پاييز ... پر عطر و نم خاك و خلي و سكر آور باروون ...
ايرانم ... قشنگ ترين وجوون ترين گوشه ي اين دنيا ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگي ...

من از دوستت دارم

از تو سخن از به آرامي
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادي
وقتي سخن از تو مي گويم
 از عاشق از عارفانه مي گويم
از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فكر عبور در به تنهايي
من با گذر از دل تو مي كردم
 من با سفر سياه چشم تو زيباست
 خواهم زيست
من با به تمناي تو خواهم ماند
 من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه مي گيريم
ما خاطره از گريختن در ياد
 از لذت ارمغان در پنهان
ما خاطره ايم از به نجواها
من دوست دارم از تو بگويم را
 اي جلوه ي از به آرامي
 من دوست دارم از تو شنيدن را
 تو لذت نادر شنيدن باش
تو از به شباهت از به زيبايي
 بر ديده تشنه ام تو ديدن باش

 



+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/17ساعت 21:6  توسط نازی  | 

هميشه اشتباه مي كنم .........

 مي توانم عبور كنم از تو
 همچو ردپايي كه در برف
 مي توانم ذوب شوم در تو
 تمام زمين
 دو راهي پيچيده اي ست
 پر از علامت ممنوع
 و هيچ نقشه اي مرا به راه نبرده است
 هميشه اشتباه مي كنم
و آن سوي هر دو راهي ساده
 تكه هاي سرنوشت مرا
 باد مي برد

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/15ساعت 21:12  توسط نازی  | 

امشب و امروز بر من چه گذشت .....بی تو ...

سلام به همه دوستان خوبم ...راستش امشب خیلی حرف برای گفتن دارم...

اولش که باید به همتون  فرا رسیدن عید سعید فطر رو تبریک بگم ... بعدش باید عذر خواهی

 کنم که یه مدتی نبودم و به وبلاگ های زیباتون سر نزدم .... ولی امشب برای من یه

شب دیگه ست ...  حتما با خودتون فکر می  کنید .چه شبی .شاید هیچ کس از شما ها

نمی تونید خودتون رو  جای من بزارید ..باشه ...براتون می گم .امشب  و امروز یکی از روزای 

ملعونی بود که شاید یه انسان یا یه بدبخت یا هر چیزی که می تونید اسمش رو بزارید  برای

من بود ...روزی  که که برای همیشه من رو محکوم به سکوتی سنگین و  خاموش کرد .....

روزی که همراه بود با مرگ تنها محبوب و.... عزیز من ...روزی که برایم هیچ وقت

  فراموش نشدنی بود ...روزی که برایم مثل کابوسی وحشتناک بود ...

که تمام زندگیم رو به شبی طولانی و تمام نشدنی مبدل کرد ....

چی بگم ..دیگه حرفی برای گفتن نمونده ...با رفتنش ......همه چیز روبا خودش برد ...

********

اما می خواستم بدونی عزیز سفر کرده هنوز که هنوزه با گذشت ۴سال

بازم دوست دارم  و تا ابد دوستت خواهم داشت ........

فقط بگو با  نبودنت چکار کنم ...........

شکستيد اگر قاب ياد مرا

به ياد گذشته صبورم هنوز

سفر چاره دردهايم نشد

پر از فکر راه عبورم هنوز

اگر جنگ با زندگي ساده نيست

در اين عرصه زنی جسورم هنوز!!
 
می دونی هر شب که  با خاطراتت می خوابم ....یعنی نمیشه که
 
 بدون یاد  چشمای نازت خوابید 
 
*******

در فراق يار باد که گريست  

 ني ز مي اندر کف کف عاشق گريست

می دونی ...من از چی ببیشتر می سوزم از این که اونقدر از من گریزون  بودی

که این قدر از من دوری شدی ...بگو من این فاصله ها رو با چی پر کنم ...

با عشق ...با صبر ...با یادت ........باشه من تحملم زیاده خودت که خوب می دونی

 ولی خیلی برام سخته که ...چیزی نگم ....لا اقل تو یه چیزی بگو.....

 

بگو درددلت را به من ، كه سكوت شبانه مرا ديوانه كرده است
بگو درد دلت را به من، كه آسمان بی ستاره مرا دلتنگ كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه شبهای بی مهتاب مرا غمگين كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه غروب آتشين مرا دلگير كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه آواز قناری مرا عاشق كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه چهره خورشيد مرا وابسته كرده است
بگو درد دلت را به من، كه شراب عشق مرا مست كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه ليلی عاشق مرا مجنون كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه خدايم مرا شرمنده كرده است
بگو درد دلت را به من، كه دلم مرا گوشه گير كرده است
بگو درد دلت را به من ، كه دنيای عاشقی مرا سر به زير كرده است
بگو هر چه دل تنگت خواست بگو!

بگو از زندگی ، از دنيا ، از چشمان پر از مهرت بگو
بگو كه بغض گلويم چشمان خسته ام را بارانی كرده است!!!!!
 
تو  خودت رو راحت کردی...نیستی که ببینی من این جا تو این ویرونه  دارم چی می کشم ..
 
راستش هیچی برام مهم نیست از کسی گله ندارم ...همه چیز دارم وندارم ...ولی من
 
فقط وفقط تو رو کم دارم .......با بودنت همه کمی ها رو جبران می کردم ....
 
با همه  بدی های زندگیم  می ساختم و می سوزم ...ولی نبودنت همه توانمو گرفته
 
فقط بگو ...بگو تا کی باید ....بدون تو ادامه داشته باشه ......
 
خستگی و درد تا چه حد
نا امیدی و زجر تا چه حد
تا به کی باید منتظر ماند
انتظار بی پایان تا چه حد
وحشت ز کابوس های شبانه
بی خوابی و پریشانی تا چه حد
دویدن در جاده ی آرزو ها
نبودن نفس در سینه تا چه حد
غم از دست دادن تو
گریه بی پایا تا چه حد
نذر و نیاز برای آمدن تو
بی خبری و تنهائی تا چه حد
فکر بی تو بودن و بی تو رفتن
به انتظار مرگ نشستن تا چه حد
بیا خاکسترم را در تاریکی شب رها مکن
آخه بی وفائی و بی مهری تا چه حد...
 
 تو که خوب می دونی بی تابی من فقط برای تو....برای تو که زنده ام ......
 
برای تو نفس می کشم ...با یاد تو  زندگی می کنم ...پس چرا دیگه سراغی از من
 
نمی گیری .....چرا ؟.........
 
 
اندوه من در اين شبها
تنها براي توست
و جاي خالي تو
راهيست راه من
كه پايانش نابوديم خواهد بود
عشق اما شايد
مرهمي بر زخمهاي من باشد
در حالي كه خود درد است
مرا درمان باشد
 
نمی دونم تا رسیدن به تو  چقدر مونده ...ولی بدون که بازم همدیگر رو خواهیم دید ...
 
اینو من نمی گم .....می دونی اینو همون دلی می گه که همیشه نبودنت رو بهونه
 
می گیره ........همون چشمایی که هر روز منتظر دیدنته ....منتظر اومدنت
 
پس دیگه ....منو منتظر نذار .........
 
راهي نيست تا عاشق بودن
عشق را در صداقت چشمهايت پيمودن
راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست
درديست درد عشق كه درمانش نخواهد بود
همیشه و همه جا و همه حال به یادتم ...و دوست دارم
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/08/12ساعت 0:20  توسط نازی  | 

قصه .........

قصه
قصه از تو شروع شد از یه نگاه معصوم
از یه ترانه ی شاد از یه صدای مغموم
قصه با عشق و احساس لطافتی تازه یافت
حالا دیگه عشق و احساس از قصه میجوشه
قصه با نور ایمان طراوتی تازه یافت
حالا دیگه ایمان معنای قصه شده
قصه با یک گل رویید با گل بزرگ شد بویید
نمیخوام باور کنم که قصه تموم شد و گل خشکید
قصه قصه ست تا ترانه ست قصه قصه ست تا بهانه ست
قصه حرفی عاشقانه ست قصه عشقی عارفانه ست
جون چشمه جاریست چون روز روشن و چون کویر جاودانه ست
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/04ساعت 1:43  توسط نازی  | 

شب تیره...........





 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/02ساعت 0:12  توسط نازی  | 

پری کوچک ..............


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/02ساعت 0:10  توسط نازی  | 

بی تو مهتاب شبی ..........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/02ساعت 0:6  توسط نازی  | 

تاریک شد این خانه و دیدن نتوانیم ...........


 

 


 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/02ساعت 0:3  توسط نازی  | 

دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند .........

 

............

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/01ساعت 23:59  توسط نازی  |