تبليغاتX
"نازی دختر اهورایی"

"نازی دختر اهورایی"

شهادت امام علی رو به همتون تسلیت می گم ......

سلام به دوستان عزیزم ...فرا رسیدن روزهای مبارک قدر و همچنین شهادت

 مولای متقیان  امام علی  (ع) را به همه شما عزیزان تهنیت و تسلیت عرض می کنم .

امیدوارم که حاجات همه شما بر آورده بشه ..التماس دعا ...یا حق .........

+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/30ساعت 16:40  توسط نازی  | 

پیش بینی ............

 

پیش بینی را همان نيلوفري كه تو بچيني مي كينم
بسم نيستم چون نازنيني مي كنم
من مي نشينم با تو و تنها صبوري مي كنم
يك روز عاشق مي شوي من پيش بيني مي كنم

 



+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/30ساعت 1:45  توسط نازی  | 

زير خاكستر ....مصدق

زير خاكستر ذهنم باقي ست
آتشي سركش و سوزنده هنوز
يادگاري است ز عشقي سوزان
 كه بودم گرم و فروزنده هنوز
عشقي آنگونه كه بنيان مرا
سوخت از ريشه و خاكستر كرد
غرق درحيرتم از اينكه چرا
 مانده ام زنده هنوز
گاهگاهي كه دلم مي گيرد
پيش خودم مي گويم
 آن كه جانم را سوخت
ياد مي آرد از اين بنده هنوز
سخت جاني را ببين
 كه نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بي تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
 پيش چشمان تو شرمنده هنوز
 گرچه از فرط غرور
بعد تو ليك پس از آنهمه سال
 كس نديده به لبم خنده هنوز
 گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از دديه من رفتي ليك
 دلم از مهر تو آكنده هنوز
دفتر عمر مرا
 دست ايام ورقها زده است
 زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
 همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
 دل من بردي و با دست تهي
 منم آن عاشق بازنده هنوز
 آتشي عشق پس از مرگ نگردد خاموش
 گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند
 زير خاكستر جسمم باقي است
آتش سركش و سوزنده هنوز

مرگ برگ

در اوج شادماني
در قله غرور
در بهترين دقايق اين عمر نابپاي
 در لذت نوازش برگ و نسيم صبح
در لحظه نهايت نسيان رنجها
در لحظه اي كه ذهن وي از ياد برده است
خوف تگرگ را
كز شاخسار باغ جدا كرده برگ را
 ناگاه
 غرنده تر ز رعد و شتابنده تر ز برق
احساس مي كند
چون پتك جانگدازي اين پيك مرگ را

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/07/29ساعت 1:14  توسط نازی  | 

سعيد قنبری........پاییز بی بارون و دخترک...

پائیز بی بارون

به من می گفت پائیز قشنگ
برگای اون رنگ و بارنگ
به من می گفت بذار بارون بباره
به هرجا که میخواد عشق بیاره
به من می گفت بارون دلنواز
صدای چیک چیکش مثل یه راز
به من می گفت بارون دل فریبه
به هرجا که بره عاشق ذلیله
به من می گفت بارون صفائی داره
به هر جا که بره عشق رو میاره
به من نگفت ابر بی بارون
مثل مرگ مرد تو زندون
به من نگفت بارون تا کی می باره
فقط گفت که اون گاهی می باره
حالا اینجا منه تنهای بی اون
شدم مثل پائیز بی بارون ...

دخترک

دخترک غصه نخور ، دنيا ارزش نداره
اين روزگار لعنتي با هيشکي سازش نداره
دخترک گريه نکن، حيف ! اون چشات قشنگ
هرچقدرم گريه کني ، اين زمين از جنس سنگ
دخترک بگير بخواب ، طلسم ما دست شب
تو خودت خورشيد گرمي، که تنت داغ تب
دخترک تنها نرو ، گرگا همه منتظرن
اونا مروت ندارن ، صبر کن بذار اونا برن
دخترک دلم هلاک واسه ساده گي چشمات
نمي تونم که يه لحظه بمونم تو مسير اون نگات
دخترک يه روز ميادش که بشه غصه رو چال کرد
ميشه حتا توي اون روز آروزهاي محال کرد
دخترک يه روز مياد که ستاره ها بزرگ شن
بره هاي بي گناهم، حريف روباه و گرگ شن
دخترک بگير بخواب ، طلسم شب رو مي شکونيم
روز و خورشيد و دوباره اينجا بر مي گردونيم .

+ نوشته شده در  جمعه 1384/07/22ساعت 22:8  توسط نازی  | 

طلوع ممنوع..............یغما گلرویی

روزگار هنوز غريبه نازنين
خيلي مونده تا سقوط نقطه چين
 پرده ي سياه شب رو پس بزن
من و اين طلوع ممنوع رو ببين
 روزگار هنوز غريبه ‚ نازنين
خيلي راهه تا خروسخون زمين
 يه دونه كلاغ و اين همه دروغ
 يه سراب و اين همه چله نشين
 تو اين شب شبپره سوز ستاره نايابه هنوز
 پهلوون قصه ي ما يه كرم شبتابه هنوز
 رو سر اين ترانه ها سايه ي ساطور رو ببين
گنجشكك اشي مشي اسير قصابه هنوز
نازنين !‌ بي تو تمومه كار من
 از ترانه به غزل پلي بزن
 بگو اون هق هق قيمتي كجاست ؟
كي مياد قاصدك قرق شكن ؟
نازنين ! شكسته حرمت عقيق
 تن نده به اين سكوت نارفيق
 شب تو فكر پهلوون كاهيه
قوطي كبريت توي فكر يه حريق
تو اين شب شبپره سوز ستاره نايابه هنوز
پهلوون قصه ي ما يه كرم شبتابه هنوز
 رو سر اينترانه ها سايه ي ساطور رو ببين
گنجشكك اشي مشي اسير قصابه هنوز

خورشید کاشی

عكس خورشيد ‚ خورشيد ابروكمون
رو يه كاشي چهارگوش سر طاق خونه مون
هنوزم خوب يادمه دل دل اولين نگاه
 اولين خيز پلنگ براي دزديدن ماه
دستامون با هم يكي شد پشت شمشاداي سبز
گريه ها خاطره شد ‚ خنده هامون بدون مرز
صدامون به هم رسيد ‚ لحظه مون ترانه شد
 هر نگاه من تو يه شعر عاشقانه شد
من مي خوندم كه تو خورشيد طلاپوش مني
تو مي خوندي كه تا ته دنيا تو آغوش مني
من مي خوندم تو مي خوندي اما تاثيري نداشت
 واسه كت بستن شب زنجره زنجيري نداشت
حالا گاهي مي گذرم از دل اون كوچه ي خوب
مي بينم خورشيد كاشي تن نداده به غروب
مي بينم كه ابروهاش پل زده باز بالاي طاق
مي بينم ترك نخورده تو هجوم اتفاق
كاش من و تو هم يه نقطه توي نقاشي بوديم
اما اينجوري نموند قصه ي عشق تو و من
 دلامون با هم يكي شد دستامون جدا شدن
 من مي خوندم كه تو خورشيد طلاپوش مني
تو مي خوندي تا ته دنيا تو آغوش مني
من مي خوندم تو مي خوندي اما تاثيري نداشت
 واسه كت بستن شب زنجره زنجيري نداشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/18ساعت 2:25  توسط نازی  | 

تلخ.............بهمن قره داغی

 

تلخ.........

پر شده ام
از پاييز و قاصدك
مني كه بيدار مانده ام
تا به تماشا بنشينم
ويراني خوف ناكي را
كه هيچ جغدي نديده حتی به رؤيا .

روزگاري رنگارنگ وُ
غروري غارت شده
با كلاغاني كه در كلامشان

آياتِ مقدس را نشخوار مي كنند
و از ايمانشان هر شب
طنابِ دارِ ما را
دار مي زنند
هنوز بيدار مانده ام
تا بر سرنوشتٍ سياهِ خويش
سوگواري كنم
درست آنگونه كه تاريخ بر تقديرِ هابيليان
كه پر شده ام
از پاييز و قاصدك .

خدا کند .......

هيچت به هيچ كس شباهت نيست
نه بوي بابونه به بالايت پيداست
نه لبانت تر به طعم عاطفه
و نه حتا سهمي از سادگي به سيمايت سبز
اما انساني ترين ترانه هاي آدميان را مادر مانده اي
زبان تفاهم خدا و شيطان را به آستين داري
و تمام غربت خويش را مسافري
عجبا كه سرخي سرد لبانت
لحظه هاي معصوم ِ مرا گريه مي كنند

نمي دانم امروز چندم جهنم است
نعشِ دوازده ستاره بر دوش دارم
سير از گرسنگي ام
و هي به تو مي انديشم
هنوز رد پاهايت را به سينه قاب كرده ام
شب ها دلتنگي هايم را خواب مي بينم
امروز “حوصله ام ابري ست ”
خدا كند كه ببارم.

+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/16ساعت 22:57  توسط نازی  | 

برام بخون ...........یغما گلرویی

آوازه خون ! برام بخون !‌ غم تو صدات زندونيه
 بخون كه پشت واژه هات يه هق هق پنهونيه
اين شب كهنه همگذشت قصيه ي فردا رو بخون
 حرفاي قيمتي بزن !شعر دل ما رو بخون
بخون از اين قناريا كه طعمه ي قناره ان
تاريخ تكراري بخون !‌ جمجمه ها مناره ان
ترانه هات چه زخميه
 آوازه خون ! آوازه خون
حنجره ت رو جلا بده
 آينه باش ! برام بخون
بخئت از اين آينه ها كه انعكاس سايه ان
بخون از اين حنجره ها كه نق نق گلايه ان
بخون تا ساز بي صدا صاحب يك صدا بشه
بخون تا دروازه ي عشق ‚ رو به ترانه وا بشه
بخون تا من سفر كنم به غربت صداي تو
بخون تا خورشيد خانوم رو قاب بگيرم براي تو
ترانه هات چه زخميه
 آوازه خون ! آوازه خون
حنجره ت رو جلا بده
 آينه باش ! برام بخون

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/10ساعت 14:8  توسط نازی  | 

زير خاكستر ذهنم باقي ست...........مصدق

زير خاكستر ذهنم باقي ست
آتشي سركش و سوزنده هنوز
يادگاري است ز عشقي سوزان
كه بودم گرم و فروزنده هنوز
عشقي آنگونه كه بنيان مرا
سوخت از ريشه و خاكستر كرد
غرق درحيرتم از اينكه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهي كه دلم مي گيرد
پيش خودم مي گويم
آن كه جانم را سوخت
ياد مي آرد از اين بنده هنوز
سخت جاني را ببين
كه نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بي تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پيش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
بعد تو ليك پس از آنهمه سال
كس نديده به لبم خنده هنوز
گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست كه از ديده من رفتي ليك
دلم از مهر تو آكنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتشي عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند
زير خاكستر جسمم باقي است
آتش سركش و سوزنده هنوز

حميد مصدق

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/10ساعت 14:2  توسط نازی  |