تا ۳۱ شهریور و روز تولدت چند روز دیگه باقی نمونده ..مثل همیشه دلم
در هوای تو داره پر می زنه ...۴ساله که داره میگذره ...و انگار همین دیروز
بود که قرار بود کیک تولدتو کنار دریابخوریم ...یادته ؟ آخ که چه فکرایی
برای خوش حال کردنت داشتم .....چه زود گذشت ..من نتونستم بیام...
کادوهایی که برات فرستاده بودم و دوستات همه شکلاتا رو خورده بودن
یادته...تو با خنده می گفتی :نگار مامانم میگه عجب این
دختره سلیقه ای داره ...ولی تو از اون دفتر شعری که
برات فرستاده بودم خوشت اومده بود ....بسترم صدف خالی یک تنهایست
و تو چون مروارید گردن آویز دگرانی ......... ولی من فقط به تو
دلبسته بودم نه دیگران ..از این متن خیلی خوشت اومده بود ....
نمی دونم توی اون تصادف لعنتی چطور ... حلقه منو از دستت کشیده
بودن بیرون ...نمی دونم چطوری دلشون اومده بود ....ولی دل من که
بدون اون حلقه و یا با نبودن تو ...ازت دور نمی شه ...هنوز که هنوزه برات
کادو می فرستم به آدرسی که دیگه نیست .... می دونی دیشب خواب دیدم
که اومدم تو جنگل ...ولی ناخواسته ....نمیدونی که تو خواب چقدر برات
گریه کردم ....همش دنبالت می گشتم ....می خوای بگی که نیستی؟! ...
ولی من وجودتو همه جا احساس می کنم ..می خوای بگی که دیگه
فراموشم کردی؟...ولی من همیشه به یادتم ......همیشه توی خونه
روزای تولدتو با خودم تنها جشن می گیرم که یه وقت نگی روز تولدتو
فراموش کردم ..توی خیالم با هات می رقصم ...برات بهترین
جشنو می گیرم ...آخ که چقدر کار دارم باید این یکی دو روزه
رو به فکر کادوی تولدت باشم .....آخ چقدر کار دارم ..........
بگذار كه در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
دشوار بود مردن و روي تو نديدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم
بگذار كه چون ناله ي مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم
بگذار كه چون شمع كنم پيكر خود آب
در بستر اشك افتم و ناچار بميرم
مي ميرم از اين درد كه جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگربار بميرم
تا بوده ام، اي دوست، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفاداربميرم.
