تبليغاتX
"نازی دختر اهورایی"

"نازی دختر اهورایی"

لحظه ها ..... ناهید عباسی

کاش می شد زمان را به عقب برگرداند ...خدایا نمی دانم که با چه زبان تو را خوانم ..

صدایم را میشنوی .....آیا بر درد من  مرهمی هم خواهد بود ...پس چرا من را به

آرامش نمی رسانی ...خدایا من بارها شنیده ام که انسان ها فراموشکارند .

و زود رنج ها را بدست فراموشکاری می سپارند ..پس چرا من ...

هیچ چیز را فراموش نمی کنم ...

 زمان را
 كاسه اي نيست
 تا كه لبريز شود
 فضيلتي رونده دارد
بسان آب
 و صراحت مكرري
 بسان سال
 اما
 لحظه هايي
 به وسعت نامريي يك خاطره
 باز مي گرداند آب را
 به سرچشمه
 و مي برد دل را
 به كهن سردابه ها
 تا نوازش دهد
 خاطرات بودني قديم را

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/31ساعت 21:20  توسط نازی  | 

خداحافظ...

برای تو که مال منی ...اما فقط در خلوتم

 

خداحافظ

اي آفتاب به شب مبتلا ،خداحافظ

غريب واره دير آشنا ،خداحافظ

به قله ات نرسانيد بخت كوتاهم

بلند پايه بالا بلا،خداحافظ

تو ابتداي خوش ماجراي من بودي

اي انتهاي بد ماجرا خداحافظ

به بسترت نرسيدند كوزه هاي عطش

سراب تفته چشمه نما ،خداحافظ

قبول مي كنم از چشمهاي معصومت

كه تو بي گناه تريني اما خداحافظ

"ميان ماندن و رفتن درنگ مي كشدم"

بگو سلام بگويم و يا خداحافظ

اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا

ولي براي هميشه تو را خداحافظ

******************

گفتن خيلي سخته
شعر من به عشقم سحر
وقتي داشتي بار سفر مي بستي
به من نگفتي كه خسته هستي
تو مي خواستي من تكيه گاهت باشم
تكيه گاه خوبي نبودم
اينو ميدونم
ولي منم خسته هستم
تنها
مثل غريبه ها
بدون تو چه جوري اينجاهستم
حالا بدون تو ذره ذره دارم مي ميرم
حالا كه رفتي دارن منو ازمن مي گيرن
حالا كه رفتي گلاي باغچه دارن مي ميرن
قسمت نشد پيشت بمونم
شايد كه لايق نبودم
منتظرت مي مونم
يه وقت نگي كه عاشق نبودم
قشنگترين ثانيه ها گفتن اين ترانه بود
كه زود گذشت
چون با خيال تو...
چون با خيال تو گذشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/06/30ساعت 0:58  توسط نازی  | 

تولدت مبارک....................

شرمم کشد که بی نفس می کشم هنوز

تا زنده ام بس است..همین شر مساریم

*************

چندین سال بود که در حال تنهایی به سر می بردم ...وقت  من یا

به خواندن و یا به فکر کردن صرف می شد ..گاه چیزی می نوشتم ..اما

به نوشتن آنچه که واقعا دلم می خواست و با روحم سازگاربود ....

موفق نمی شدم ..بدین جهت هر دفعه اوراق اشعاری را که نوشته

بودم  پاره می کردم وبه دست باد می سپردم .......

چهار سال پیش از آن ..آن کسی که تا آن موقع و تا همیشه بیش

از هر کس در دنیا دوستش دارم  ..برای همیشه ..با دست

مرگی نابهنگام از من دوری گزیده بود و هنوززخمی  که

از این راه بر قلب من نشسته بود ...التیام نیافته بود .

هر چند که بعد از آن هرگزالتیام  نیافت ....

ولی اکنون این نوشته ها از ته دلم 

و فقط برای اوست ......

آری عزیز سفر کرده به خاطر تو ..که فردا مصادف با زیباترین روزهای

خداست ..روزی که تو قدم به این دنیای فانی نهادی ولی افسوس...

که چه زود مرا ترک  کردی...............

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/06/30ساعت 0:43  توسط نازی  | 

آنان كه خاك را ....سیمین بهبهانی

تمام دلم دوست داردت
تمام تنم خواستار توست
 بيا و به چشم قدم گذار
 كه اين همه در انتظار توست
 چه خوب و چه خوبي ، چه نازنين
 تو خوب تريني ، تو بهترين
 چه بخت بلندي ست يار او
 كسي كه شبي در كنار توست
 نظر نه به سود و زيان كنم
هر آنچه بگويي همان كنم
 بگو كه بمان ، يا بگو بمير
 اراده ي من اختيار توست
 به گوشه ي چشمي نگاه كن
 ببين چه به پايت فكنده ام
 مگر به نظر كيميا شود
 دلي كه چنين خاكسار توست
 خموشي ي شب هاي سرد من
 چرا نشود پر ز شور وعیش
كه لغزش آن دست هاي گرم
 به سينه ي من يادگار توست
ز ميوه ي ممنوع حيف و حيف
 كه ماند و به غفلت تباه شد
 وگرنه تو را مي فريفتم
 كه سابقه يي در تبار توست
چنين كه ملنگم ، چنين كه مست
 كه برده حواس مرا ز دست ؟
 بدين همه جلدي و چابكي
غلط نكنم ،‌ كار كار توست
 به دار و ندارم نگاه كن
كه هيچ به جز عاشقي نماند
 تمام وجودم همين دل است
 تمام دلم بي قرار توست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/06/30ساعت 0:21  توسط نازی  | 

سفر ...مصدق

با سلام خدمت همه دوستان عزیز :قبل از هر چیز تولد منجی عالم

بشریت مهدی موعود (عج ) خدمت تمام دوستداران

آن حضرت تبریک و تهنیت  عرض می کنم .....

امیدوارم که فقط از این فرصتهای گرانبها به درستی استفاده کنیم 

 و دعا برای تمام مریضها و جوانان عزیز کشورمون و  سلامتی و عمر

 طولانی و با عزت برای تمام پدر و مادرها رو فراموش نکنیم...

یا حق  ..پایدار و موفق باشید .....

 

تو را هنوز اگر همتي به جا مانده ست
سفر كنيم
سفر
سفر ادامه بودن
ز سينه زنگ كدورت زدودن است
آري
سفر كنيم و نينديشيم
اگر چه ترس در اين شب كه از شبانه ترين است
اگرچه با شم شومم هميشه ترس قرين است
سفر كنيم سفر
دراين سياهي شب اين شب پر از ترفند
از اين هياكل ترس آفرين چه مي ترسي ؟
مترسكان سر خرمنند و با بادي
چو بيد مي لرزند
سفر به عزم گريز ؟
اين گمان مبر كه مرا
سفر به عزم ستيز است
سفر شكفتن آغاز و ترجمان شكوه است
سفر به عزم رهايي ز خيل اندوه است
سفر به عزم رسيدن به صبح هشياري ست
سفر كنيم
سفر ابتداي بيداري ست
سفر كنيم و ببينيم
تمام مزرعه از خوشههاي گندم پر
و هيچ دست تمنا
دريغ سنبله ها را درو نخواهد كرد
دروگران همه پيش از درو
درو شده اند


+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/29ساعت 1:16  توسط نازی  | 

حميد مصدق

گوي
شب را پگاه نيست
هر سو سكوت هست
 سكوتي هراسناك
 اي كاش
تا شيشه دريچه اين خانه بشكند
 سنگي ز دست كودك كوچه رها شود
اي كاش
دست ستم كشيده به سنگ آشنا شود
من از حصار سخت گذشتم
 در آن سوي حصار حصين شادي ست
در آن سوي حصار شور رهايي و آزادي ست
 آيا جهان به وسعت فكر ما
 آيا جهان به وسعت زندان است؟
 ديدم تو را كه وسعت روحت را
به دوستاقباني دلقكها
 در آن بهار عمر
 غافل ز بازگشت بهاران
گماشتي
آيا جهان به وسعت دلتنگي ست ؟
از آن حصار سخت گذشتم
 اما حصار خاطره ها را
 اين حنظل هميشه به كامم ويران كه مي تواند ؟
اينك تو رفته اي و نمي دانم
 آيا كدام هلهله ات شاد مي كند
آيا كدام عاشق صادق
 نام تو را شبانه
 در كوچه هاي شب زده
 فرياد مي كند
 من از حصار تيره گذشتم
 ديدم
 سيماب صبحگاهي
 از سر بلندترين كوهها فرو مي ريخت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/06/27ساعت 23:14  توسط نازی  | 

داستان پيامبران...به صورت کلیپ های تصویری

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/06/27ساعت 21:44  توسط نازی  | 

بگذار وفا دار بمانم

تا ۳۱ شهریور و روز تولدت  چند روز دیگه باقی نمونده ..مثل همیشه دلم 

 در هوای تو داره پر می زنه ...۴ساله که داره میگذره ...و انگار همین دیروز

 بود که قرار بود کیک تولدتو کنار دریابخوریم ...یادته ؟ آخ که چه فکرایی

برای خوش حال کردنت داشتم .....چه زود گذشت ..من نتونستم بیام... 

 کادوهایی که برات فرستاده بودم و دوستات همه شکلاتا رو خورده بودن

یادته...تو با خنده می گفتی :نگار مامانم میگه عجب این

دختره سلیقه ای داره ...ولی تو از اون دفتر شعری که

برات فرستاده بودم خوشت اومده بود ....بسترم صدف خالی یک تنهایست

و تو چون مروارید گردن آویز دگرانی ......... ولی من فقط به تو

 دلبسته بودم نه دیگران ..از این متن خیلی خوشت اومده بود ....

نمی دونم توی اون تصادف لعنتی چطور ... حلقه منو از دستت کشیده

 بودن بیرون ...نمی دونم چطوری دلشون اومده بود ....ولی دل من که

بدون اون حلقه و یا با نبودن تو ...ازت دور نمی شه ...هنوز که هنوزه برات

 کادو می فرستم به آدرسی که دیگه نیست .... می دونی دیشب خواب دیدم

 که اومدم تو جنگل ...ولی ناخواسته  ....نمیدونی که تو خواب چقدر برات

گریه کردم ....همش دنبالت می گشتم ....می خوای بگی که نیستی؟! ...

ولی من وجودتو همه جا احساس می کنم ..می خوای بگی که دیگه

 فراموشم کردی؟...ولی من همیشه به یادتم ......همیشه توی خونه

 روزای تولدتو با خودم تنها جشن می گیرم که یه وقت نگی روز تولدتو

 فراموش کردم ..توی خیالم با هات می رقصم ...برات بهترین

جشنو می گیرم ...آخ که چقدر کار دارم باید این یکی دو روزه

رو به فکر کادوی تولدت باشم .....آخ چقدر کار دارم ..........

بگذار كه در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
دشوار بود مردن و روي تو نديدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم
بگذار كه چون ناله ي مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم
بگذار كه چون شمع كنم پيكر خود آب
در بستر اشك افتم و ناچار بميرم
مي ميرم از اين درد كه جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگربار بميرم
تا بوده ام، اي دوست، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفاداربميرم.

+ نوشته شده در  شنبه 1384/06/26ساعت 23:37  توسط نازی  | 

سکوت سیاه .......سیمین بهبهانی

ابرو به هم كشيدم و گفتم
 چون من در اين ديار بسي هست
 رو كن به ديگري كه دلم را
 ديگر نه گرمي هوسي هست
 رنجور و خسته گفتي : اگر تو
بيني به گرد خويش بسي را
 من نيز ديده ام چه بسا ليك
 غير از تو دل نخواست كسي را
جانم كشيد نعره كه : اي كاش
اين گفته از زبان دلت بود
اي كاش عشق تند حسودم
 يك عمر پاسبان دلت بود
اينك در سكوت شبانگاه
 در گوش من صداي تو آيد
 در خلوت نهان خيالم
يادي ز چشم هاي تو آيد
 آن چشم ها كه شب همه ي شب
 عمري به چهره ام نگران بود
 چشمي كه در سكوت سياهش
صد ناگشوده راز نهان بود
 چشمم ز چشم هاي تو خواهد
 كان گفته را گواه بيارد
دردا كه اين سياهي ي مرموز
جز موج راز ، هيچ ندارد


شب صحرا

دلم فتاده به دام و ره فرار ندارد
ره فرار نه و طاقت قرار ندارد
به تنگدستي ي من طعنه مي زند ز چشم دشمن ؟
غني تر از من وارسته روزگار ندارد
 فلك ، چو دامن نيلين پر ز قطره ي اشكم
 نسفته گوهر غلتان آبدار ندارد
 طبيعت از چه كند جلوه پيش داغ دل من
 كه نقش لاله ي دلسرد او ،‌ شرار ندارد
چو چشم غم به سياهي نهفته ان ، شب صحرا
سكوت مبهم و اندوه رازدار ندارد
 خوشم هميشه بهيادت ،‌ اگر چه صفحه ي جانم
به جز غبار ملال ،‌ از تو ، يادگار ندارد
چرا نكاهد ازين درد جسم خسته ي سيمين ؟
كه جز سكوت ز چشم تو انتظار ندارد
 


 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/06/26ساعت 0:26  توسط نازی  | 

سیه مست .....رهی معیری

واي از اين افسرده گان فرياد اهل درد كو ؟
ناله مستانه دلهاي غم پرورد كو ؟
ماه مهر آيين كه ميزد باده با رندان كجاست
باد مشكين دم كه بوي عشق مي آورد كو ؟
در بيابان جنون سرگشته ام چون گرد باد
همرهي بايد مرا مجنون صحرا گرد كو ؟
بعد مرگم مي كشان گويند درميخانه ها
آن سيه مستي كه خم ها را تهي مي كرد كو؟
پبش امواج خوادث پايداري سهل نيست
مرد بايد تا نينديشد ز طوفان مرد كو ؟
دردمندان را دلي چون شمع مي بايد رهي
گرنه اي بي درد اشك گرم و آه سرد كو؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/24ساعت 18:40  توسط نازی  | 

شب و نازي ‚ من و تب ..............حسین پناهی

من : همه چي از ياد آدم مي ره
 مگه يادش كه هميشه يادشه
يادمه قبل از سوال
كبوتر با پاي من راه مي رفت
جيرجيرك با گلوي من مي خوند
شاپرك با پر من پر مي زد
 سنگ با نگاه من برفو تماشا مي كرد
سبز بودم درشب رويش گلبرگ پياز
 هاله بودم در صبح گرد چتر گل ياس
گيج مي رفت سرم در تكاپوي سر گيج عقاب
 نور بودم در روز
 سايه بودم در شب
 بيكرانه است دريا
 كوچيكه قايق من
هاي ... آهاي
 تو كجايي نازي
عشق بي عاشق من
سردمه
مثل يك قايق يخ كرده روي درياچه يخ ‚ يخ كردم
عين آغاز زمين
نازي : زمين ؟
يك كسي اسممو گفت
 تو منو صدا كردي يا جيرجيرك آواز مي خوند
 من : جيرجيرك آواز مي خوند
نازي : تشنته ؟ آب مي خواي ؟
من : كاشكي تشنه م بود
نازي : گشنته ؟ نون مي خواي ؟
من : كاشكي گشنه م بود
نازي : په چته دندونت درد مي كنه ؟
من : سردمه
نازي : خب برو زير لحاف
من : صد لحاف هم كمه
نازي : آتيشو الو كنم ؟
من : مي دوني چيه نازي ؟
 تو سينه م قلبم داره يخ مي زنه
اون وقتش توي سرم
 كوره روشن كردند
 سردمه
مثل آغاز حيات گل يخ
نازي : چكنم ؟ ها چه كنم ؟
من : ما چرامي بينيم
 ما چرا مي فهميم
ما چرا مي پرسيم
نازي : مگس هم مي بينه
گاو هم ميبينه
من : مي بينه كه چي بشه ؟
 نازي : كه مگس به جاي قند نشينه رو منقار شونه به سر
گاو به جاي گوساله اش كره خر را ليس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
 خيلي هم خوبه كه ما ميبينيم
ورنه خوب كفشامون لنگه به لنگه مي شد
 اگه ما نمي ديديم از كجا مي فهميديم كه سفيد يعني چه ؟
كه سياه يعني چي؟
سرمون تاق مي خورد به در ؟
پامون مي گرفت به سنگ
 از كجا مي دونستيم بوته اي كه زير پامون له مي شه
كلم يا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگي كندوي زنبور چشم آدمه
 من : درك زيبايي ‚ دركي زيباست
سبزي سرو فقط يك سين از الباي نهاد بشري
خرمت رنگ گل از رگ گلي گم گشته است
عطر گل خاطره عطر كسي است كه نمي دانيم كيست
مي آيد يا رفته است ؟
چشم با ديدن رودونه جاري نمي شه
بازي زلف دل و دست نسيم افسونه
 نمي گنجه كهكشون در چمدون حيرت
 آدمي حسرت سرگردونه
 ناظر هلهله باد و علف
 هيجاني ست بشر
 در تلاش روشن باله ماهي با آب
 بال پرنده با باد
 برگ درخت با باران
 پيچش نور در آتش
آدمي صندلي سالن مرگ خودشه
 چشمهاشو مي بخشه تا بفهمه كه دريا آبي است
 دلشو مي بخشه تا نگاه ساده آهو را درك بكنه
 سردمه
 مثل پايان زمين
 نازي
 نازي : نازي مرد
من : تا كجا من اومدم

چطوري برگردم ؟
 چه درازه سايه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
 يه چيزي دستم بود كجا از دستم رفت ؟
من مي خواهم برگردم به كودكي
قول مي دهم كه از خونه پامو بيرون نذارم
سايه مو دنبال نكنم
 تلخ تلخم
 مثل يك خارك سبز
سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم
 چه غريبم روي اين خوشه سرخ
 من مي خوام برگردم به كودكي
نازي : نمي شه
 كفش برگشت برامون كوچيكه
 من : پابرهنه نمي شه برگردم ؟
نازي : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممكن نيست
 من : براي گذشتن از ناممكن كيو بايد ببينيم
 نازي : رويا را
 من : رويا را كجا زيارت بكنم ؟
نازي ك در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمي آد
نازي : بشمار تا سي بشمار ... يك و دو
من : يك و دو
نازي : سه و چهار 



گفتگوی من و نازی 

نازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه
 و قشنگتر اينه كه
 يادگرفته گوجه را
 تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
راسي راسي ؟ يه روزي
 اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه
 اون وقت بشر چكار كنه ؟
 من : هيچي نازي
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
 وقتي آهنا همه تموم بشه
 اون وقت بشر
لباسارو مي كنه و با هلهله
از روي آتيش مي پره
نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو
اگه با هم بخوريم
 هلهله هاي من وتو
 چطوري ثبت مي شه
 من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
من : من سياه و تو سفيد
 نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
من : نمي دونم والله
چتر رو بدش به من
نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود

 

 


شبی که من و نازی با هم مردیم...

نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم
من : نازي بيا
نازي :‌ مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست
كه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟
من: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند
نگاه كن
نازي : يه سايه نشسته تو ساحل
 من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنه
نازي : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كن
نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا
 راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
 نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟
من : بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟
 بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟
نازي : ديوونه ست؟.
من : شده ‚ مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده
نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم
 من : كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند
نازي : خوشا به حالش كه ستاره ها را داره
 من : رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدند
نازي : اينو تو يكي از مجلات خوندي
 عاشقه؟
من : عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه
نازي : واه
من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟
من : نه
يه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه
نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خوراك چيكار مي كنن
 من : سرما مي خورن
 مادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه
 نازي : مادرش سايه يه درخته ؟
 من : نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنيدي ؟
 نازي : آره صداي باده !‌داره ما را ادامه مي ده پنجره رو ببند
 و از سگ هايي برام بگو كه سياهند
 و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند
من : آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
 و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
 با خود به هيچ كجا نبرد
 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/24ساعت 0:17  توسط نازی  | 

سرگذشت گل غم.....مشیری

تا در اين دهر ديده كردم باز
گل غم در دلم شكفت به ناز
بر لبم تا كه خنده پيدا شد
گل او هم به خنده اي وا شد
هر چه بر من زمانه مي ازود
گل غم را از آن نصيبي بود
همچو جان در ميان سينه نشست
رشته عمر ما به هم پيوست
چون بهار جوانيم پژمرد
گفتم اين گل ز غصه خواهد مرد
يا دلم را چو روزگار شكستي هست
مي كنم چون درون سينه نگاه
آه از اين بخت بد چه بينم آه
گل غم مست جلوه خويش است
هر نفس تازه روتر از پيش است
زندگي تنگناي ماتم بود
گل گلزار او همين غم بود
او گلي را به سينه من كاشت
كه بهارش خزان نخواهد داشت 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/06/21ساعت 1:1  توسط نازی  | 

گل افیون.............ازنصرت رحمانی

 در عطر گرم آفتاب دشتهاي شرق
آنجا كه مي رويد براي آدمي گندم
 اين دانه زرين براي زيست
 اين هسته ي نيرو براي بودن مردم
گويند
مي رويد گلي مسموم
 خشخاش
بندي او گردد هر آنكس بويدش يك بار
 فرجام ، از هستي شود بيزار
 درمان هر درديست
 درمان براي مرگ
درمان براي زيست
خود نيز باشد درد بي درمان
 اين هر دو گل خود را فدا كند تا انسان گيرد سر و سامان
اين هديه از يزدان
 و آن تحفه از شيطان
 در عطر گرم آفتاب دشت هاي شرق
 آنجا كه مي رويد گل احساس شعر ما
بس شاعران خود را فدا كردند
 تا انسان
 شويد ملال درد از دامان
 چونان گل گندم
خود را فدا كردند تا انسان رها گردد
 تا چرخهاي زندگي گردد
 از سر گرانبهاي آدمها
 آسوده افكار خدا گردد
 ز آن روزها و شامها و روزگاران
شبها گذشت روزها گم گشت
 تا روز ما آمد
ديگر از اين تاريك بي بنياد
 از كشتگاه كور
 بر چشمه خورشيد راهي نيست
 ز آن خوشه هاي زندگي پرورد
 در دستهاي باد
 جز پر كاهي نيست
طاعون به جاي نور از خورشيد مي بارد
ما را گناهي نيست
بر چشمه خورشيد راهي نيست
 هر كشتكار كشته كاري خوب مي داند
جز خواب و بيهوشي ، خاموشي
 ما را پناهي نيست

ترانه پاییز

پاييز چه زيباست
مهتاب زده تاج سر كاج
پاشويه پر از برگ خزان ديده ي زرد است
بر زير لب هره كشيدند خدايان
 يك سايه باريك
 هشتي شده تاريك
 رنگ از رخ مهتاب پريده
بر گونه ي ماه ابر اگر پنجه كشيده
 دامان خودش نيز دريده
 آرام دود باد درون رگ نودان
 با شور زند ني لبك آرام
 تا سرو دلاران برقصد
پر شور
پر ناز بخواند
 شبگير سردار
 هر برگ كه از شاخه جدا گشته به فكر است
 تا روي زمين بوسه زند بر لب برگي
هر برگ كه در روي زمين است
 تا باز كند ناز و دود گوشه دنجي
 آنگاه بپيچند
 لب را به لب هم
 آنگاه بسايند
تن را به تن هم
آنگاه بميرند
 تا باز پس از مرگ
 آرام نگيرند
 جاويد بمانند
 سر باز برون از بغل باغچه آرند
 آواز بخوانند
 پاييز چه زيباست
پاييز دو چشم تو چه زيباست
 سرمست لب پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانه من نيستي امشب
 من ديده به چشمان تو بستم
 هر عكس تو از يك طرفي خيره برويم
 اين گويد
 هيچ
 آن گويد
برخيز و بيا زود بسويم
من گويم
نيلوفر كم رنگ لبت را
با شعر بگويم با بوسه بشويم
 اي كاش
 اي كاش
 آن عكس تو از قاب درآيد
 همچون صدف از آب برآيد
 اي كاش
 جان گيري و بر نقش و گل بوته ي قالي بنشيني
 آنگاه بتو پيرهن از شوق بدري
 از شور بلرزي
 ديوانه همه شوق همه شور
 بيگانه پريشيده همه قهر
 همه نور
 بر بستر من نقش شود پيكر گرمت
 آنگاه زنم پرده به يكسو
 گويم كه
من اينجا به لب پنجره بودم
گويي كه
 نه ... آنجا
آرام بگيريم
از عشق بميريم
 آنگاه بپاييز
 هر برگ كه از شاخه ي جانم به كف باد روان است
هر سال كه از عمر من آيد به سر انجام
ببينم كه به پاييز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
 هر شعر
 از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
 آتش زد و خاكستر آن را به هوا ريخت
 من ، هيچ نگفتم
جز آنكه سرودم
پاييز دو چشم تو چه زيباست
 پاييز چه زيباست
 مهتاب زده تاج سر كاج
پاشويه پر از برگ خزان ديده زرد است
 آن دختر همسايه لب نرده ايوان
 مي خواند با ناله ي جانسوز
 خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است
 هر برگ كه از شاخه جدا گشته به فكر است
 تا روي زمين بوسه زند بر لب برگي
هر برگ كه در روي زمين است ، به فكر است
 تا باز كند ناز و دود گوشه ي دنجي
 آنگاه بپيچند ، لب را به لب هم
 آنگاه بسايند تن را به تن هم
 آنگاه بميرند
 تا باز پس از مرگ ، آرام نگيرند
جاويد بمانند
 سر باز برون از بغل باغچه آرند
 آواز بخوانند
 پاييز چه زيباست
 من نيز بخوانم
پاييز دو چشم تو چه زيباست
 چه زيباست 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/06/20ساعت 17:34  توسط نازی  | 

چشمي كنار پنجره ي انتظار .......ابتهاج

اي دل ، به كوي او ز كه پرسم كه يار كو
 در باغ پر شكوفه ، كه پرسد بهار كو
 نقش و نگار كعبه نه مقصود شوق ماست
 نقشي بلند تر زده ايم ، آن نگار كو
جانا ، نواي عشق خموشانه خوش تر است
 آن آشناي ره كه بود پرده دار كو
ماندم درين نشيب و شب آمد ، خداي را
 آن راهبر كجا شد و آن راهوار كو
اي بس بسنم كه بر سر ما رفت و كس نگفت
 آن پيك ره شناس حكايت گزار كو
 چنگي به دل نمي زند امشب سرود ما
 آن خوش ترانه چنگي شب زنده دار كو
 ذوق نشاط را مي و ساقي بهانه بود
 افسوس ، آن جواني شادي گسار كو
يك شب چراغ روي تو روشن شود ، ولي
 چشمي كنار پنجره ي انتظار كو
 خون هزار سرو دلاور به خاك ريخت
اي سايه ! هاي هاي لب جويبار كن

چراغ صاعقه

كو پاي آن كه باز به كوي شما رسم
 آنجا مگر به يري باد صبا رسم
 جايي كه قاصدان سحر راه گم كنند
من مانده در غروب بيابان كجا رسم
 در راه عشق او چه سواران كه پي شدند
آنگاه من ، پياده ي بي دست و پا رسم ؟
 بانگ غمم كه رفتم و سر كوفتم به كوه
 ديگر اگر به گوش رسم چون صدا رسم
اندوه نامرادي اسكندرم كشد
 چون خضر اگر به چشمه ي آب بقا رسم
گفتم ز فيض جام شما كام ما رواست
 باور نداشتم كه بدين ناروا رسم
 درد برهنگان جهانم به ره كشيد
 هرگز نخواستم كه به اسب و قبا رسم
 مي آمدم كه در شب اين دل گرفتگان
 چون باد صبح با نفس دلگشا رسم
 بنمايمت كه در دل تنگم چه ناله هاست
 چون ناي اگر به همنفسي آشنا رسم
 مردم در اين خيال و هنوزم اميد هست
 كآخر به ديده بوسي آن دل ربا رسم
 يكي شب چراغ صاعقه گيرم به راه صبح
وانگاه همچو رعد به بانگ رسا رسم
چون سايه گرچه در شب تاريك گم شدم
 در روشناي روز ز هر سو فرا رسم 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/06/20ساعت 2:23  توسط نازی  | 

غریب............کارو

هنگام پاييز
 زير يك درخت ... مردم
برگهايش مرا پوشاند
 و هزاران قلب يك درخت
گورستان ... قلب من شد

گل سرخ و زرد

گل سرخي به او دادم ، گل زردي به من داد
 براي يك لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
 با تعجب پرسيدم : مگر از من متنفري ؟
 گفت : نه باور كن ،نه ! ولي چون تو را واقعا دوست دارم ، نمي خواهم
پس از آنكه كام از من گرفتي ، براي پيدا كردن گل زرد ، زحمتي
به خود هموار كني 


زبان سکوت ...... 

يك ساعت تمام ، بدون آنكه يك كلام حرف بزنم به رويش نگاه كردم
 فرياد كشيد : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمي زني ؟
 گفتم : نشنيدي ؟ .... برو 



 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/06/19ساعت 16:6  توسط نازی  | 

دختر جام .....نادر پور

همچون ونوس كز صدفي سر برون كشيد
 دامن كشان ز جام شرابم برآمدي
يك لحظه چون حباب شراب آمدي به رقص
 و آنگاه كف زنان به لب ساغر آمدي
آن شب ، اتاق من به مثل جام باده
نور چراغ من به مثل رنگ باده داشت
 درهاي بسته چون دو لب ناگشوده بود
رخسار پرده آن همه چشم گشاده داشت
من همچو موجي آمدم و خواندمت به رقص
اما تو چون حباب ، سراپا شدي نگاه
 چشمان نيم خفته ي تو چون صدف شكفت
اشكي در آن نشست ز انديشه ي گناه
 گفتم : نگاه كن
اين در گشوده شد
اين در كه پلك چشم تو باشد ، گشوده شد
.............
حرفم ز بيم پرده دري ناتمام ماند
 مي ماند و جام ماند
در باز شد خموش و ، تو بي هيچ گفتگو
آرام و پر غرور ، به سويش روان شدي
 چون يونسي كه در دل ماهي فروخزيد
 بار دگر ، به جام شرابم نهان شدي
 اينك تو رفته اي
افسوس ، با تو رفت مرا آنچه مانده بود
افسوس ، با تو رفت
ديگر كسي نماند كه اندوه عشق او
 دمساز من شود
 ديگر كسي نماند كه ياد عزيز او
در اين سكوت سرد ، همآواز من شود
افسوس ، با تو رفت
افسوس ، با تو رفت مرا آنچه مانده بود


+ نوشته شده در  جمعه 1384/06/18ساعت 15:38  توسط نازی  | 

گم شده من .........حسين منزوی

بازم سلام :امروز یکی از اون روزایی که واقعا احساس پوچی بهم دست داده و دست به دامن خدا شدم نمی دونم تا حالا این جور احساسی رو داشتین یا نه ...........ولی آدما همیشه یه چیزی رو توی زندگیشون رو کم دارن  منم یه گمشده دارم ولی نمی دونم کجا ...وچیه ...فقط می دونم توی این مواقع تنها کسی که بهم آرامش می ده حرف زدن با خدای بزرگمه اونی که توی مواقع شادی کمتر یادش می کنم و موقع سردرگمی هام یادم می افته .خدایا کمکم  کن  من رو ببخش من هیچوقت بنده  خوبی برات نبودم ................

يك شعر تازه دارم ، شعري براي ديوار
 شعري براي بختك ، شعري براي آوار
 تا اين غبار مي مرد ، يك بار تا هميشه
 بايد كه مي نوشتم ، شعري براي رگبار
اين شهر واره زنده است ،‌اما بر آن مسلط
 روحي شبيه چيزي ،‌ چيزي شبيه مردار
 چيزي شبيه لعنت ،‌ چيزي شبيه نفرين
چيزي شبيه نكبت ،‌ چيزي شبيه ادبار
 در بين خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
 گمراهه هاي باطل ،‌بن بست هاي انكار
 تا مرز بي نهايت ، تصوير خستگي را
 تكرار مي كنند اين ،‌ آيينه هاي بيمار
 عشقت هواي تازه است ، در اين قفس كه دارد
 هر دفعه بوي تعليق ، هر لحظه رنگ تكرار
 از عشق اگر نگيرم ،‌ جان دوباره ،‌من نيز
 حل مي شوم در اينان اين جرم هاي بيزار
 بوي تو دارد اين باد ،‌وز هفت برج و بارو
 خواهد گذشت تا من ، همچون نسيم عيار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/06/16ساعت 11:52  توسط نازی  | 

جوانمرد...........

جوانمردا!
اين شعرها را چون آينه دان !
آخر ، داني كه آينه را
صورتي نيست ، در خود.
اما هركه نگه كند،
صورت خود تواند ديدن
همچنين مي دان كه شعر را ،
در خود ،
هيچ معنايي نيست !
اما هر كسي، از او،
آن تواند ديدن كه نقد روزگار و
كمال كار اوست
و اگر گويي‚
 ”شعر را معني آن است كه قائلش خواست
و ديگران معني ديگر
وضع مي كنند از خود “
اين همچنان است كه كسي گويد :
”صورت آينه ،
صورت روي صيقلي يي است كه اول آن صورت نموده “
و اين معني را تحقيق و غموضي هست كه اگر در شرح آن
آويزم ، از مقصودم بازمانم


عجب رسميه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
 ميرن آدما‚ از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا مي مونه
كجاست اون كوچه ‚ چي شد اون خونه
 آدماش كجان خدا مي دونه
بوته ي ياس باباجون هنوز
 گوشه ي باغچه توي گلدون
عطرش پيچيده تا هفت تا خونه
 خودش كجاهاست خدا مي دونه
 ميرن آدما ‚ از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا مي مونه
تسبيح و مهر بي بي جون هنوز
گوشه ي طاقچه توي ايوونه
 خودش كجاهاست خدا مي دونه
 خودش كجاهاست خدا مي دونه
ميرن آدما از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا مي مونه
پرسيد زير لب يكي با حسرت
پرسيد زير لب يكي با حسرت
 از ماها بعد ها چه يادگاري
 مي خواد بمونه خدا مي دونه
 ميرن آدما از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا مي مونه
 ميرن آدما از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا مي مونه 
                                              رسول نجفیان


 


ما
 در كودكي از تشنگي ديدن وي
دزد دزدانه
 ز هفتاد و دو بام
 مي گذشتيم به ترس
 تا لب بام حياط داماد
 او كه افسرده ترين مردم را مي خنداند
 تا كجا رفت كجا ؟
او كه غدارترين شاهان را
 همه تخت نشينان و ستمكاران را
پيش پاي مردم
 سكه پولي مي كرد
تا كجا رفت كجا ؟
او كه در هر نقشي خنده زنان
گريه رنج و غم مردم بود
 به خصوص
پاوهاي بازار
او كه دلپاكي و يكرنگي مردم را داشت
و مانند كلم
گنگ و پيچيده نبود
به همان سادگي صحنه حوض
آن گل خندان لب
لاله سرخ و سياه
آن كه مي آوردم
 عطر تلخي از دور
عطر شادي و سرور
 و چراغان هاي
 لاله زار تهران
و چه فصلي روييد
 فصل ناداني و مسخ و خفقان
سالهاي قربان
يوسف مصري ‚ مهدي سياه
حاكم شهر چراغان ها بود
مرغ خوش الحان صحنه حوض
خسته و پر بسته
با دلي بشكسته
سرد و خاموش
كناري تنها
 و فقط خاطره ها ‚ خاطره ها
او كه افسرده ترين مردم را مي خنداند
 آن سياه تنها
 تا كجا رفت كجا ؟
                                  (رسول نجفیان)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/06/14ساعت 8:55  توسط نازی  | 

خنده ي غم آلود ..............ابتهاج

چون باد مي روي و به خاكم فكنده اي
 آري برو كه خانه ز بنياد كنده اي
 حس و هنز به هيچ ، ز عشق بهشتي ام
 شرمي نيامدت كه ز چشمم فكنده ا ي؟
اشكم دود به دامن و چون شمع صبحدم
 مرگم به لب نهاده غم آلود خنده اي
بخت از منت گرفت و دلم آن چنان گريست
 كز دست كودكي بربايي پرنده اي
بگذشتي و ز خرمن دل شعله سركشيد
 آنگه شناختم كه تو برق جهنده اي
 بي او چه بر تو مي گذرد سايه اي شگفت
جانت ز دست رفت و تو بي چاره زنده اي 


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/06/13ساعت 18:34  توسط نازی  | 

سيزده خط براي زندگي

 دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

گابريل گارسيا ماركز
 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/06/11ساعت 16:3  توسط نازی  | 

دوزخ روح .............ابتهاج

من چه گويم كه كسي را به سخن حاجت نيست
خفتگان را به سحرخواني من حاجت نيست
 اين شب آويختگان را چه ثمر مژده ي صبح ؟
 مرده را عربده ي خواب شكن حاجت نيست
 اي صبا مگذر از اينجا ، كه درين دوزخ روح
 خاك ما را به گل و سرو و سمن حاجت نيست
در بهاري كه بر او چشم خزان مي گريد
 به غزل خواني مرغان چمن حاجت نيست
 لاله را بس بود اين پيرهن غرقه به خون
 كه شهيدان بلا را به كفن حاجت نيست
 قصه پيداست ز خاكستر خاموشي ما
 خرمن سوختگان را به سخن حاجت نيست
 سايه جان ! مهر وطن كار وفاداران است
بادساران هوارا به وطن حاجت نيست


+ نوشته شده در  جمعه 1384/06/11ساعت 12:25  توسط نازی  | 

لذت دریا..............هوشنگ ابتهاج

"لذت دریا"

دلي كه در دو جهان جز تو هيچ يارش نيست
 گرش تو يار نباشي جهان به كارش نيست
 چنان ز لذت دريا پر است كشتي ما
 كه بيم ورطه و انديشه ي كنارش نيست
 كسي به سان صدف واكند دهان نياز
 كه نازنين گوهري چون تو در كنارش نيست
خيال دوست گل افشان اشك من ديده ست
 هزار شكر كه اين ديده شرمسارش نيست
 نه من ز حلقه ي ديوانگان عشقم و بس
 كدام سلسله ديدي كه بي قرارش نيست
 سوار من كه ازل تا ابد گذرگه اوست
 سري نماند كه بر خاك رهگذارش نيست
ز تشنه كامي خود آب مي خورد دل من
كوير سوخته جان منت بهارش نيست
 عروس طبع من اي سايه هر چه دل ببرد
 هنوز دليري شعر شهريارش نيست


+ نوشته شده در  جمعه 1384/06/11ساعت 12:16  توسط نازی  | 

مرگ نازلی

مرگ نازلی

نازلي! بهارخنده زد و ارغوان شكفت
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلي سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
 نازلي ! سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست!
 
نازلي سخن نگفت
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت
نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شكست!
و
رفت...

احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/10ساعت 20:42  توسط نازی  | 

به من بگو

به من بگو

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

از : آن ميلمن



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/10ساعت 20:35  توسط نازی  | 

شب بيمار ...... از نادر نادر پور

 

سلام به همه دوستان خوبم ومتشکرم از نظرات دلگرم کننده تون  ..

فقط شرمنده از بابت این دیر به دیر بهتون سر می زنم

 شب بيماري ام تا صبح پاييد
سحرگاهم ربود از دست ، خوابي
 همه شب سر به سر بيدار بودم
 به اميدي كه خيزد آفتابي
چراغم خفت ، شمع بسترم خفت
نتابيدم به بالين پرتو ماه
تو گويي ماه - مرغ آسمان - مرد
چو لب بستند مرغان شبانگاه
شمردم نرم نرمك لحظه ها را
 نه آغازي در آن ديدم نه انجام
فرورفتم سپس نوميد و خاموش
 در آن تاريكي نيلوفري فام
شمردم اختران آسمان را
كه شايد برهم افتد ديده ي من
 ولي دردا كه ياد ديده ي او
 نرفت از خاطر شوريده ي من
ز بستر جستم و افروختم شمع
كز آن بيگانه جويم آشنايي
ولي شمع خيالم زودتر تافت
دلم تاريك شد زان روشنايي
به رقص سايه روشن دوختم چشم
كه از غم وارهانم خويشتن را
ولي شمع از نسيم نيمه شب مرد
نهاد از دست كار سوختن را
 چو پر شد جام چشمم از مي خواب
 صداي ساعت بيدار برخاست
به زنگش گوش دادم لحظه اي چند
 شمردم ضربه ها را تا فروكاست
 نمي دانم ، خدايا !‌ صبح چون شد
ولي دانم كه مرغ صبح ناليد
تنم زين سخت جاني در عجب ماند
 به خود باليد و بر من نيز باليد
 همه شب سر به سر بيدار بودم
سحرگاهم ربود از دست ، خوابي
شب بيماري ام تا صبح پاييد
به اميدي كه خيزد آفتابي


امیدوارم بد آموزی نداشته باشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/03ساعت 14:10  توسط نازی  |