تبليغاتX
"نازی دختر اهورایی"

"نازی دختر اهورایی"

دل زاري كه من دارم

دل زاري كه من دارم

ندانم رسم ياري بي وفا ياري كه من دارم
دلم كوشد دلازاري كه من دارم
وگر دل را به خداي رهانم از گرفتاري
دلازاري دگر جويد دل زاري كه من دارم
به خاك من نيفتد سايه سرو بلند او
ببين كوتاهي بخت نگونساري كه من دارم
گهي خاري كشم از پا گهي دستي زنم بر سر
بكوي دلفريبان اين بود كاري كهمن دارم
دل رنجور من از سينه هر دم مي رود سويي
ز بستر مي گريزد طفل بيماري كه من دارم
ز پند همنشين درد جگر سوزم فزونتر شد
هلاكم مي كند آخر پرستاري كه من دارم
 رهي آنمه بسوي من بچشم ديگران بيند
نداند قيمت يوسف خريداري كه من دارم

                                                                       (رهی معیری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/31ساعت 9:13  توسط نازی  | 

آرامگاه عشق

دوستان خوبم من از چندین سال قبل که مطالب کارو  رو خوندم از این شعر خیلی خوشم اومد  امیدوارم که شما هم دوست داشته باشین .....

شب سياه ، همانسان كه مرگ هست
 قلب اميد در بدرومات من شكست
سر گشته و برهنه و بي خانمان ، چو باد
 آن شب ،‌رميد قلب من ، از سينه و فتاد
زار و عليل و كور
بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف
 در بيكران دور
افتاده بود ،‌ساكت و خاموش ، روي كور
گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار
 در سايه ي سكوت رزي ، پير و سوگوار
 بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار
 بر سر زدم ، گريستم ، از دست روزگار
 گفتم كه اي تو را به خدا ،‌سايبان پير
 با من بگو ، بگو ! كه خفته در اين گور مرگبار ؟
 كز درد تلخ مرگ وي ، اين قلب اشكبار
 خود را در اين شب تنها و تار كشت ؟
 پير خميده پشت ؟
جانم به لب رسيد ، بگو قبر كيست اين ؟
 يك قطره خون چكيد ، به دامانم از درخت
 چون جرعه اي شراب غم ، از ديدگان مست
 فرياد بر كشيد : كه اي مرد تيره بخت
 بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
 بر سنگ سخت گور
 از بيكران دور
 با جوهر سرشك
 دستي نوشته بود
 آرامگاه عشق

از :کارو

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/05/25ساعت 18:38  توسط نازی  | 

داغ تنهایی(رهی معیری)

سلام دوستان  ممنون از نظرات خوبتون .بعداز چند روز خواستم یه شعر دیگه تقدیمتون کنم .امیدوارم که مورد پسندتون  قرار بگیره ....راستش شرمنده از این که به وبلاگای زیباتون سر نمی زنم به خاطر این که هنوز از مسافرت برنگشتم و  الان توی نت هستم وزیاد نمی تونم بمونم ..امیدوارم همیشه موفق باشید ..... 

 

داغ تنهايي

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بي تو اي آرام جان يا ساختم يا سوختم
سردمهري بين كه هر كس بر آتشم آبي نزد
گرچه همچون برق از گرمي سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع
لاله ام كز داغ تنهايي به صحرا سوختم
همچو آن شمعي كه افروزند پيش آفتاب
سوختم در پيش مه رويان و بيجا سوختم
سوختم از آتش دل در ميان موج اشك
شوربهتي بين كه در آغوش دريا سوختم
شمع و گل هم هر كدام شعله اي در آتشند
در ميان پاكبازان من نه تنها سوختم
جان پاك من رهي خورشيد عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمي را سوختم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/05/12ساعت 17:52  توسط نازی  |