تبليغاتX
"نازی دختر اهورایی"

"نازی دختر اهورایی"

انتظار

دوستان عزیز من  تا یه مدت نیستم در پناه حق باشید........

 خيال آمدنت ديشبم به سر مي زد
 نيامدي كه ببيني دلم چه پر مي زد
 به خواب رفتم و نيلوفري بر آب شكفت
 خيال روي تو نقشي به چشم تر مي زد
 شراب لعل تو مي ديدم و دلم مي خواست
 هزار وسوسه ام چنگ در جگر مي زد
 زهي اميد كه كامي از آن دهان مي جست
زهي خيال كه دستي در آن كمر مي زد
دريچه اي به تماشاي باغ وا مي شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر مي زد
تمام شب به خيال تو رفت و ، مي ديدم
 كه پشت پرده ي اشكم سپيده سر مي زد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/27ساعت 0:1  توسط نازی  | 

غروب

غروب

 درختي پير
 شكسته خشك تنها گم
 نشسته در سكوت وهمناك دشت
 نگاهش دور
 فسرده در غروب مرده دلگير
و هنگامي كه بر مي گشت
 كلاغي خسته سوي آشيان خويش
 غم آور بر سر آن شاخه هاي خشك
 فروغ واپسين خنده خورشيد
 شد خاموش



 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/04/26ساعت 23:53  توسط نازی  | 

میان ودیدن وبودن

سواد وحشت و كشتارگاه و سايه تيغ
 و بيم رستن فواره هاي خون
نگاه را بردار
 سوي دريچه بگردان
 ولي چرا ؟
 چراي ، بره نوباوه را نظاره كنيم
به واهمه هاي علف
چرا ؟
 عزيزمن آرام
 به پشت سكه نگاهي كن
 به پاسخ عطش ساطور
 جواب بايد داد
در اين سترگ بيابان
 عجيب گيتي هموار است
 كوچك و خوشبخت
 ميان ديدن و بودن هزار فرسنگ است


 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/24ساعت 16:47  توسط نازی  | 

تا بی نهایت

در سايه ي مرطوب چركين سياه من
در اين شب بي مرز
 مردي ست زنداني
 نوري ست سرگردان
در مرگ من آن سايه در خود رنگ مي بازد
 هر سايه موجودي ست
 كز نور در خود نطفه مي سازد
آنگاه مي ميرد
 من ديده ام
 مردي كه روزي سايه اش درپيش پايش مرد
 نور پليدي سايه اش را خورد
 در روح من تصوير كم رنگي
 پيدا و پنهان مي شود هر دم چون سايه اي بيمار
 در آب هاي تار
تصوير مي خواند
 من مردگان را دوست مي دارم
 آنها نمي ميرند هرگز ، چون
 از همدگر بيگانه مي باشند
 سرگشتگان
بي سايه مي باشند
 در اين شب بي مرز
در اين شب لبريز از اندوه
 باران نرمي شيشه را مي شويد ، آرام
تك سايه اي حيران و سرگردان
 پاشيده بر ديوار
ديوار مي ريزد فرو آوار
آوار
 احساس من ، احساس بيمار


+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/24ساعت 16:44  توسط نازی  | 

با گریه بخند

ايمان بيداد
 به عهدي داد
 روح فريب ام ، بي تو ... بي تو
 قانون گردابم ، سرابم ، نقش آبم
بي تو ... بي تو
 بي ايمني ، شوريدگي ، در قعر خوابم
اي بي تو من بي خويش ، بي خويشتن ، بي كيش
خاري هدف گم كرده در دهليز بادم
بي تو ... بي تو
طيف غباري خفته بر درياي شن زار
خون شب ام
 هذيان تب آلود دردم ، بي تو
 بي تو
رمز سكوت ام
 راز بهت ام
 رنگ يادم
 بي تو ... بي تو
ي تو ، بي تو
 از زندگي بيزار
 تا مرگ راهي نيست ، بي تو
 اي بي من و در من
 بي من تو هم آني و ايني
اي بي تو من گرداب و يراني
 قانون بي رحم پريشاني
 چنيني ؟
بدرود ، بدرود
 اين اشك و هق هق گريه مردي پشيمان نيست
مردان نسل ما
 با گريه مي خندند ، بي تو
 اي بي تو من ، بي من
آيا تو هم اينگونه مي خندي ؟
 با گريه خنديدن نه آسان است
بي تو

                                                                             نصرت رحمانی


+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/24ساعت 16:41  توسط نازی  | 

سر گذشت چمن

 ز سرگذشت چمن دل به درد مي آيد
 ببند پنجره را باد سرد مي آيد
 دريغ باغ گل سرخ من كه در غم او
 همه زمين و زمان زار و زرد مي آيد
 نمي رود ز دل من صفاي صورت عشق
 و گر بر آينه باران گرد مي آيد
 به شاهراه طلب نيست بيم گمراهي
كه راه با قدم رهنورد مي آيد
تو مرد باش و مينديش از گراني درد
هميشه درد به سروقت مرد مي آيد
دگر به سوز دل عاشقان كه خواهد خواند
 دلم ز ناله ي بلبل به درد مي آيد 


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/22ساعت 18:42  توسط نازی  | 

برای یه مدت خدا نگهدار ...

دوستان عزیز سلام  .من چند روز ی کسالت داشتم و حالا برای چند روزی می خوام برم مسافرت  اگه تونستم موضوعات جدید می نویسم اگه هم نشد به بزرگواری خودتون ببخشید از همین جا با همتون خدا حافظی می کنم اگه عمری بود و برگشتم باز خوش حال میشم در کنار شما دوستان خوبم باشم ....تا ۲ هفته دیگه خدا یار و نگهدارتون باشه .....

گل مي رود از بستان بلبل ز چه خاموشي
وقت است كه دل زين غم بخراشي و بخروشي
 اي مرغ بنال اي مرغ آمد گه ناليدن
 گل مي سپرد ما را ديگر به فراموشي
آه اي دل ناخرسند در حسرت يك لبخند
 خون جگرم تا چند مي نوشي و مي نوشي
مي سوزم و مي خندم ، خشنودم و خرسندم
تا سوختم چون شمع مي خواهي و مي كوشي
تو آبي و من آتش وصل تو نمي خواهم
 اين سوختنم خوش تر از سردي و خاموشي



+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 17:24  توسط نازی  | 

مرا بگذار..به خویشتن بگذار....

مرا بگذار
 به خويشتن بگذار
من و تلاطم دريا
 تو و صلابت سنگ
 من و شكوه تو
اي پرشكوه خشم آهنگ
من و سكوت و صبور ي؟
من و تحمل دوري ؟
مگر چه بود محبت
 كه سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟
من از هجوم هجاهاي عشق مي ترسم
اميد بي ثمري خانه در دلم كرده ست
به دشت و باغ و بيابان
به برگ بر گ درختان
 و روح سبز گياهان
 گر از كمند تو دل رست
 دوباره آورم ايمان
 كه عشق بيهوده ست
 مرا به خود بگذار
 مرابه خاك سپار
 كسي ؟
نه هيچ كسي را دگر نمي خواهم
خوشا صفاي صبوحي
 صداي نوشانوش
 ز جمله مي خواران
 خوشا شرار شراب و ترنم باران
گلي براي كبوتر
گلي براي بهاران
گلي براي كسي كه مرا به خود مي خواند ز پشت نيزاران


+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 2:41  توسط نازی  | 

نوش نگاه

باز واشد ز چشمه نوشي
 همچو باران زلال ناز و نگاه
 باز در جام جان من سرداد
همچو مهتاب باده اي دلخواه
بازم از دست مي برد نگهي
 نگهي چون شراب مستي بخش
 چه نگاهي كه همچو بوي گلاب
مي شود در مشام جانم پخش
آه مي نوشمت چو شيره گل
چيستي ؟ اي نگاه نازآلود
 تو گلابي گلاب شهد آگين
تو شرابي شراب گل پالود
چه شرابي كز آن پياله چشم
همچو لغزاب ساغر لبريز
 مي چكد خوش به كام تشنه من
 آتش افروز و آرزو انگيز
آه پيمانه اي دگر كه هنوز
 مي گدازد ز تشنگي جگرم
چه شرابي تو ؟ وه چه شورانگيز
 سركشيدم تو را و تشنه ترم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 2:38  توسط نازی  | 

بهار سوگوار

نه لب گشايدم از گل ، نه لب كشد به نبيد
 چه بي نشاط بهاري كه بي رخ تو رسيد
 نشان داغ دل ماست لاله اي كه شكفت
 به سوگواري زلف تو اين بنفشه دميد
 بيا كه خاك رهت لاله زار خواهد شد
 ز بس كه خون دل از چشم انتظار چكيد
به ياد زلف نگونسار شاهدان چمن
 ببين در آينه ي جويبار گريه ي بيد
به دور ما كه همه خون دل به ساغر هاست
 ز چشم ساقي غمگين كه بوسه خواهد چيد ؟
 چه جاي من ؟ كه درين روزگار بي فرياد
 ز دست جور تو ناهيد بر فلك ناليد
 ازين چراغ توام چشم روشنايي نيست
كه كس ز آتش بيداد غير دود نديد
 گذشت عمر و به دل عشوه مي خريم هنوز
 كه هست در پي شام سياه صبح سپيد
كراست سايه درين فتنه ها اميد امان ؟
 شد آن زمان كه دلي بود در امان اميد
 صفاي آينه ي خواجه بين كزين دم سرد
 نشد مكدر و بر آه عاشقان بخشيد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 2:32  توسط نازی  | 

گریه ی لیلی

چشم گريان تو نازم ، حال ديگرگون ببين
گريه ي ليلي كنار بستر مجنون ببين
 بر نتابيد اين دل نازك غم هجران دوست
 يارب اين صبر كم و آن محنت افزون ببين
 مانده ام با آب چشم و آتش دل ، ساقيا
چاره ي كار مرا در آب آتشگون ببين
 رشكت آمد ناز و نوش گل در آغوش بهار
اي گشوده دست يغماي خزان ، اكنون ببين
سايه ! ديگر كار چشم و دل گذشت از اشك و آه
 تيغ هجران است اينجا ، موج موج خون ببين

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 2:20  توسط نازی  | 

لذت دریا

دلي كه در دو جهان جز تو هيچ يارش نيست
 گرش تو يار نباشي جهان به كارش نيست
 چنان ز لذت دريا پر است كشتي ما
 كه بيم ورطه و انديشه ي كنارش نيست
 كسي به سان صدف واكند دهان نياز
 كه نازنين گوهري چون تو در كنارش نيست
خيال دوست گل افشان اشك من ديده ست
 هزار شكر كه اين ديده شرمسارش نيست
 نه من ز حلقه ي ديوانگان عشقم و بس
 كدام سلسله ديدي كه بي قرارش نيست
 سوار من كه ازل تا ابد گذرگه اوست
 سري نماند كه بر خاك رهگذارش نيست
ز تشنه كامي خود آب مي خورد دل من
كوير سوخته جان منت بهارش نيست
 عروس طبع من اي سايه هر چه دل ببرد
 هنوز دليري شعر شهريارش نيست


+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 2:16  توسط نازی  | 

تنگ غروب

ياري كن اي نفس كه درين گوشه ي قفس
بانگي بر آورم ز دل خسته ي يك نفس
 تنگ غروب و هول بيابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ي جرس
 خونابه گشت ديده ي كارون و زنده رود
 اي پيك آشنا برس از ساحل ارس
صبر پيمبرانه ام آخر تمام شد
 اي آيت اميد به فرياد من برس
 از بيم محتسب مشكن ساغر اي حريف
 مي خواره را دريغ بود خدمت عسس
جز مرگ ديگرم چه كس آيد به پيشباز
رفتيم و همچنان نگران تو باز پس
 ما را هواي چشمه ي خورشيد در سر است
 سهل است سايه گر برود سر در اين هوس 


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 2:11  توسط نازی  | 

غروب چمن

 با اين غروب از غم سبز چمن بگو
 اندوه سبزه هاي پريشان به من بگو
 انديشه هاي سوخته ي ارغوان بين
 رمز خيال سوختگان بي سخن بگو
 آن شد كه سر به شانه ي شمشاد مي گذاشت
 آغوش خاك و بي كسي نسترن بگو
شوق جوانه رفت ز ياد درخت پير
اي باد نوبهار ز عهد كهن بگو
 آن آب رفته باز نيايد به جوي خشك
 با چشم تر ز تشنگي ياسمن بگو
 از ساقيان بزم طربخانه ي صبوح
 با خامشان غمزده ي انجمن بگو
 زان مژده گو كه صد گل سوري به سينه داشت
 وين موج خون كه مي زندش در دهن بگو
 سرو شكسته نقش دل ما بر آب زد
 اين ماجرا به آينه ي دل شكن بگو
آن سرخ و سبز سايه بنفش و كبود شد
 سرو سياه من ز غروب چمن بگو


+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/21ساعت 2:5  توسط نازی  | 

هم پیمان

گشاد كار آن دلبند اگر با جان من بودي
همانا دادن جان كار بس آسان من بودي
جدايي كار دشمن بود ورنه اي برادر جان
 من از جان ياورت بودم تو پشتيبان من بودي
 وفا تا پاي جان اين است پيماني كه ما بستيم
 در آن عهد وفاداري تو هم پيمان من بودي
 چو فرزندت مر خواند شهيد راه آزادي
 چه خواهي گفتنش فردا ؟ كه زندانبان من بودي ؟
 تو زندانبان من بودي و من زنداني ات ، اما
 اگر نيكو بينديشي تو هم زندان من بودي
عجب كز چانه ي گرمت سخن ناپخته مي آيد
 نبودي خام اگر با آتش سوزان من بودي
 در اين زندان من از خون دل خود آب مي خوردم
 تو هم چون سايه بر اين خوان غم مهمان من بودي

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/20ساعت 22:38  توسط نازی  | 

تنگ غروب

ياري كن اي نفس كه درين گوشه ي قفس
بانگي بر آورم ز دل خسته ي يك نفس
 تنگ غروب و هول بيابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ي جرس
 خونابه گشت ديده ي كارون و زنده رود
 اي پيك آشنا برس از ساحل ارس
صبر پيمبرانه ام آخر تمام شد
 اي آيت اميد به فرياد من برس
 از بيم محتسب مشكن ساغر اي حريف
 مي خواره را دريغ بود خدمت عسس
جز مرگ ديگرم چه كس آيد به پيشباز
رفتيم و همچنان نگران تو باز پس
 ما را هواي چشمه ي خورشيد در سر است
 سهل است سايه گر برود سر در اين هوس


+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/20ساعت 22:34  توسط نازی  | 

ميدانم

ميدانم :تو معماواري که زمان را به ترديد فرو برد.
آه..من چه زيبا پرداختمت به ساعتي که مرا به تنگنا مي افکند در سفر دست هايم.
بسيار خطوط زيبا کشيدم و به همه موانع گوش سپردم ـ
آنگاه نقش هايم نقش بر آب شد.
و چنان نوش خار به هم آميختند خطوط و دواير
تا به يکباره در ژرفايم به دستاويزي پارساترين صور به نادانستگي بر جهيد.
نميتوانم در دستکار خويش فرانگرم
ونيز حس ميکنم ...به کمال است
اما چشم برگردانده
ميخواهم بار ديگر بسازمش .


(Rainer maria Rilke)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/20ساعت 22:23  توسط نازی  | 

خدایش با او صحبت کرد....قطعه ادبی...

 

خدايش با او صحبت كرد ....

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است...

 چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند

 و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند..

و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و

 سپس پول خود را خرج مي كنن تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند

 به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد

و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري

 كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد.

تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است

كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد

 ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد

 تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها

را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند

اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند

به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را

 ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»

+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/17ساعت 23:51  توسط نازی  | 

حس پاك عاطفه در سينه مرده است........حمیدمصدق

نه نه نه
 اين هزار مرتبه گفتم نه
 ديگر توان نمانده توانايي
در بند بند من
 از تاب رفته است
 شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
 تكرار مي كند
 گفتي
 اميدهاست
 در نا اميد بودن من
 اما
 اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
 اين ابر تيره را سر باريدن
انسان به جاي آب
 هرم سراب سوخته مي نوشد
گلهاي نو شكفته
 اين لاله هاي سرخ
گل نيست
 خون رسته ز خاك است
 باور كن اعتماد
 از قلبهاي كال
 بار رحيل بسته
 و مهرباني ما را
 خشم و تنفر افزون
 از ياد برده است
 باورنمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است

+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/17ساعت 23:15  توسط نازی  | 

آواز ماه

آواز ماه

مي گذرد آن بت ناز آفرين
 در دل عشاق نياز آفرين
 زير بغل تنگ فشرده كتاب
 عمر مرا جلوه دهد در شتاب
زلف رها كرده به رخ ناز را
 سايه زده نرگس غماز را
 خرمن مو ريخته بر شانه ها
 كرده پريشان دل ديوانه ها
 فربه و پرورده تن ، اما چنان
 كه ش به تناسب نرسيده زيان
 بر تنش آن نرم كتان سفيد
 جامه ي مهتاب بر اندام بيد
پيرهنش تنگ فشرده به تن
 لطف تنش برده دل از پيرهن
تافته ي بر چهره ي وي آفتاب
 گونه ي مس يافته آن سيم ناب
سينه ي چون آينه تابان او
تافته از چاك گريبان او
 نرم برون آمده از آستين
بازو يا مرمر و عاج است اين
گردن سيمينش چون شير پاك
زير گلو آينه ي تابناك
لعلش چون شهد و شكر دلپذير
چشمش آهو روش و شير گير
 ساقش افسون گر و آشوب ساز
بر سر آن دامان در رقص و ناز
گونه اش از تاب گل انداخته
رخ چو دل سوختگان ساخته
 طرفه غزالي ست همه لطف و ناز
 از غزل سايه بود بي نياز
شعر مرا از رخ او آبروست
شعر مجسم قد و بالاي اوست
 دختر دانش طلب مكتبي
 وين همه رعنايي و شيرين لبي
شب شده و شيفته اي بي قرار
 رفته پي دل به سر كوي يار
 سايه صفت در بن ديوار او
 مانده در انديشه ي ديدار او
و آن با عاشق كش عابد فريب
 فارغ ازين منتظر ناشكيب
 آمده بنشسته لب پنجره
 فتنه به پا كرده ازين منظره
 در رخ مه يافته دل خواه را
 سر داده نغمه ي اي ماه را
 زهره بدان نغمه شده پاي كوب
 آمده در رقص دل سنگ و چوب
باد پريشان دل و سودا زده
 چنگ در آن زلف دل آرا زده
 بويي دزديده از آن گيسوان
 تا بر گل ها ببرد ارمغان
 ماه بر او خيره و دلباخته
پيش جمالش سپر انداخته
واله ي آن دلبر ترسا شده
 عشق در او طاقت فرسا شده
 طرفه پلي ساخته از خشت سيم
 تا برد اين نغمه به گوشش نسيم
 ماه بر او خيره شد او به ماه
 آه چه غوغاست درين دو نگاه
 چشمش بيماروش و نيم خواب
 سايه ي مژگان زده بر آفتاب
لب به هم آورده و خامش شده
نغمه و آواز فراموش شده
خوش به هم آميخته ناز و نياز
 رفته در انديشه ي دور و دراز
 رنگ ز روي مه گردون پريد
 گشت پريشان و هراسان دويد
 ديد كه از اشك رخش تر شده
 لاله ي رويش ورق زرد شده
 حوله فرستاده به دست صبا
گفت رخش پاك كن اي مرحبا
 يار من و جان جهان است اين
 چشم و چراغ و دل جان است اين
 خيز و ز نازك بدنش ناز كش
تا نخورد غصه دل نازكش
آه ازين ماه بداريد دست
 دختر عاشق كش عاشق شدست

+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/17ساعت 5:27  توسط نازی  | 

قصه ي آفاق

قصه ي آفاق

دست كوتاه من و دامن آن سرو بلند
سايه ي سوخته دل اين طمع خام مبند
 دولت وصل تو اي ماه نصيب كه شود
 تا از آن چشم خورد باده و زان لب گل قند
خوش تر از نقش توام نيست در آيينه ي چشم
 چشم بد دور ، زهي نقش و زهي نقش پسند
خلوت خاطر ما را به شكايت مشكن
 كه من از وي شدم اي دل به خيالي خرسند
 من ديوانه كه صد سلسله بگسيخته ام
 تا سر زلف تو باشد نكشم سر ز كمند
 قصه ي عشق من آوازه به افلاك رساند
 همچو حسن تو كه صد فتنه در آفاق افكند
 سايه از ناز و طرب سر به فلك خواهم سود
 اگر افتد به سرم سايه ي آن سرو بلند

+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/17ساعت 5:24  توسط نازی  | 

گريز

از هم گريختيم
 و آن نازنين پياله دلخواه را دريغ
 بر خاك ريختيم
 جان من و تو تشنه پيوند مهر بود
دردا كه جان تشنه خود را گداختيم
بس دردناك بود جدايي ميان ما
 از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم
 ديدار ما كه آن همه شوق و اميد داشت
 اينك نگاه كن كه سراسر ملال گشت
 و آن عشق نازنين كه ميان من و تو بود
دردا كه چون جواني ما پايمال گشت
 با آن همه نياز كه من داشتم به تو
پرهيز عاشقانه منناگزير بود
 من بارها به سوي تو بازآمدم ولي
 هر بار دير بود
 اينك من و تو ايم دو تنهاي بي نصيب
 هر يك جدا گرفته ره سرنوشت خويش
سرگذشته در كشاكش طوفان روزگار
 گم كرده همچو آدم و حوا بهشت خويش

+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/17ساعت 5:19  توسط نازی  | 

مرگ دوباره

مرگ دوباره

در هفت آسمان جو نداري ستاره اي
 اي دل كجا روي كه بود راه چاره اي
 حالي نماند تا بزني فالي اي رفيق
 خيي كجاست تا بكني استخاره اي
هر پاره ي دلم لب زخمي ست خون فشان
 جز خون چه مي رود ز دل پاره پاره اي
از موج خيز حادثه ها مأمني نماند
 كشتي كجا برم به اميد كناره اي
 ديدار دلفروز تو عمر دوباره بود
 اينك شب جدايي و مرگ دوباره اي
از چين ابروي تو دلم شور مي زند
 كاين تيغ كج به خون كه دارد اشاره اي
 گر نيست تاب سوختنت گرد ما مگرد
 كآتش زند به خرمن هستي شراره اي
 در بحر ما هر آينه جز بيم غرق نيست
آن به كزين ميانه بگيري كناره اي
اي ابر غم ببار و دل از گريه باز كن
 ماييم و سرگذشت شب بي ستاره اي
 


 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/17ساعت 5:13  توسط نازی  | 

خنده ي غم آلود

خنده ي غم آلود 

 چون باد مي روي و به خاكم فكنده اي
 آري برو كه خانه ز بنياد كنده اي
 حس و هنز به هيچ ، ز عشق بهشتي ام
 شرمي نيامدت كه ز چشمم فكنده ا ي؟
اشكم دود به دامن و چون شمع صبحدم
 مرگم به لب نهاده غم آلود خنده اي
بخت از منت گرفت و دلم آن چنان گريست
 كز دست كودكي بربايي پرنده اي
بگذشتي و ز خرمن دل شعله سركشيد
 آنگه شناختم كه تو برق جهنده اي
 بي او چه بر تو مي گذرد سايه اي شگفت
جانت ز دست رفت و تو بي چاره زنده اي

 


+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/17ساعت 5:9  توسط نازی  | 

بي نشان

بي نشان

 زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست
 گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
 جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش
 كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
 گم گشته ديار محبت كجا رود
 نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
 اي خواجه درد هست و ليكن طبيب نيست
 در كار عشق او كه جهانيش مدعي ست
 اين شكر چون كنيم كه ما را رقيب نيست
جانا نصاب حسن تو حد كمال يافت
 وين بخت بين كه از تو هنوزم نصيب نيست
گلبانگ سايه گوش كن اي سرو خوش خرام
كاين سوز دل به ناله ي هر عندليب نيست


+ نوشته شده در  جمعه 1384/04/17ساعت 4:56  توسط نازی  | 

ای سنگ

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشیده بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دیگر بگیر و من نتوانم
 
 
 
 
گر بر سر مم سنگ بکوبی ای سنگ
از طالع خویش نگردم دلتنگ
سنگم به سرم سنگ جفا می کوبی
ای سنگ دل سست وفای همه رنگ

من اگر خوب یا بی وفا بودم گذشت
مدتی مهمان این محنت سرا بودم گذشت
زاغ بودم در چمن یا بلبل افسرده حال
درگلستان جهان گل یا گیاه بودم گذشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/04/16ساعت 1:1  توسط نازی  | 

تنها ماندم.تنها رفتی


همه شب نالم چون ني

که غمي دارم،که غمي دارم

دل و جان بردي امّا

نشدي يارم ،يارم

با ما بودي،بي ما رفتي

چون بوي گل به کجا رفتي

تنها ماندم،تنها رفتي

چو کاروان رود،فغانم از زمين، بر آسمان رود

دور از يارم، خون مي بارم

فتادم از پا ز ناتواني، اسير عشقم، چنان که داني

رهايي غم نمي توانم، تو چاره اي کن، که مي تواني

گر ز دل بر آرم آهي

آتش از دلم ريزد

چون ستاره از مژگانم

اشک آتشين ريزد

چو کاروان رود،فغانم از زمين، بر آسمان رود

دور از يارم، خون مي بارم

نه حريفي تا با او غم دل گويم

نه اميدي در خاطر که تو را جويم

اي شادي جان، سرو روان، کز بر ما رفتي

از محفل ما، چون دل ما، سوي کجا رفتي

تنها ماندم، تنها رفتي

به کجايي غمگسار من؟، فغان زار من بشنو باز آ، باز آ

از صبا حکايتي ز روزگار من بشنو باز آ،

باز آ سوي رهي

چون روشني از ديده ما رفتي

با قافله باد صبا رفتي

تنها ماندم

تنها رفتي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/14ساعت 21:19  توسط نازی  | 

دل ، رسواي تو ، من رسواي دل

 از روز ازل ، ديوانه بودم 
ديوانه روي تو ، سرگشته كوي تو
سر خوش از باده ، مستانه بودم 
در عشق و مستي ، افسانه بودم 
در عشق و مستي ، افسانه بودم
نالان تو شد ، چنگ و عود من 
تار موي تو ، تار و پود من
بي باده مد هوشم 
ساغر نوشم 
ز چشمه نوش تو
مستي دهد ما را 
گل رخسارا ! 
بهار آغوش تو
چو به ما نگري 
غم دل ببري 
كز باده نوشين تري
سوزم همچو گل ، از سوداي دل
دل ، رسواي تو ، من رسواي دل

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/14ساعت 21:11  توسط نازی  | 

در قيد مهرت پاي بندم

چنان در قيد مهرت پاي بندم

كه گويي آهوي سر در كمندم



گهي بر درد بي درمان بگريم

...گهي بر حال بي سامان بخندم



نه مجنونم كه دل بر دارم از دوست

...مده گر عاقلي بيهوده پندم



گر آوازم دهي من خفته در گور

...بر آسايد روان دردمندم



سري دارم فداي خاك پاكت

گر آسايش رساني ور گزندم



وگر در رنج سعدي راحت توست

...من اين بيداد بر خود ميپسندم
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/14ساعت 21:7  توسط نازی  | 

نامه ي شماره 2 فروغ

نامه ي شماره 2
پرويز محبوبم مي داني چرا مجبور شدم دو مرتبه اين نامه را براي تو بنويسم چون قهر ظهر يك ساعت تمام وقت خواب مامانم را گرفته ام و با او صحبت كرده ام و مي خواهم بگويم كه نتيجه كاملا رضايت بخش است آن نامه را من صبح نوشتم و اين را عصر مي نويسم و ان شائ الله فردا صبح هر دو را به پست مي اندازم ولي بين نامه ي صبح و عصر من تا اندازه اي اختلاف است زيرا صبح اميدوار نبودم ولي حالا كه عصر است كاملا اميدوارم كه مي توانم تو را داشته باشم .

پرويزم من با مامانم راجع به تو خيلي صحبت كردم و حالا مي خواهم بگويم كه مامان با من و تو تا اندازه اي هم عقيده شده است دلايل مخالفت تو را با شرط ها و با مقدار مهر شرح دادم و او را كاملا متقاعد كرده ام فقط چيزي كه مانده همين موضوع برگزاري مجلس عقد است بگذار براي تو حساب كنم تا ببيمي چه قدر بايد خرج كني و به چه قدر پول احتياج داري پرويز من لباس عروسيم را مي خواهم خودم بدوزم به اين دليل كه خياط ها اولا نمي توانند آن طور كه من ميل دارم لباسم را از آب دربياورند و ديگر اين كه پولي را كه مي خواهيم به خياط بدهيم و مسلما 100 تا 200 تومان مي شود توي صندوق پس انداز مي گذاريم و يا بع مصرف چيزهاي ضروري تر مي رسانيم پس قيمت لباس فكر نمي كنم از 100 تومان بيشتر بشود 200 تا 250 تومان هم خرج مجلس عقد يعني ميوه و شيريني و از اين حرف ها ( البته اگر زياد باش تو بايد به من تذكر بدهي و من در اينجا ميل تو را رعايت مي كنم ) و ديگر 100 تا 150 تومان هم خرج هاي متفرقه كه اتفاقي پيش مي آيد پس روي هم مي شود حداكثر 500 تومان ه من برايت همان روز اول معين كردم و حداقل 400 تومان و حالا پرويزم تو بايد اين مقدار را تهيه كني اگر هم نمي تواني بگو تا يك قدري تجديد نظر بكنم و چيزهاي تقريبا غير ضروري را كنار بگذارم تا مطابث ميل تو بشود عقيده ان را در اين باره برايم بنويس راستي مي خواهم بگويم كه پدرم امروز يا فردا حتما مي آيد من اين موضوع را صبح نمي دانستم ولي مامانم به من گفت تو نامه اي را كه مي خواهي براي او بنويسي بنويس و بده به خود من و من به موقع به پدرم مي رسانم و ضمنا مامانم هم قول داده است كه به محض آمدن او صحبت تو را پيش بكشد و هر طور شده رضايتش را جلب كند مطمئنم كه راضي است اما پروزي مضمون نامه ي تو بايد طوري باشد تقريبا صورت اجازه براي عقد كردن باشد مثلا بنويسي چون من از لحاظ مادي آمادگي دارم و به علاوه وضع اخير برايم غير قابل تحمل است خواهش مي كنم اجازه دهيد زودتر اين كار خاتمه پيدا كند و اين را هم بنويس كه اگر فعلا من از لحاظ سني هنوز آماده نيستم تو حاضري اين مانع را رفع كني و بعد وقت هم بخواه ، مي خواهم يك طوري باشد كه او ديگر فرصت ايراد گرفتن نداشته باشد فكر مي كنم وضع ما حالا ديگر كاملا روشن شده باشد امشب دعا خواهم كرد و آن قدر از خدا موفقيت تو را در اين امر خواستار مي شوم كه خدا دلش به حال من بسوزد و بيشتر از اين در انتظارم باقي نگذارد تو هم دعا كن به خدا خيلي خوب است من كه هميشه از خدا كمك مي خواهم تو هم همين طور باش مي دانم كه موفق خواهي شد .

خداحافظ تو
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/04/14ساعت 21:1  توسط نازی  | 

غلامحسين بنان (8/12/1364 - 1290)

غلامحسين بنان (8/12/1364 - 1290)
اجراي اوليه او در انجمن موسيقي ملي (به سرپرستي روح اله خالقي) و با سرود جاودانه "اي ايران" انجام شد
و در دهه 1320 او را به عنوان بهترين مجري آثار مكتب وزيري - خالقي معرفي كرد.
مخمل گرم صدا و حرير تحرير او ، بيش از 50 سال آرامبخش دلهاي بي تاب بوده است ...
بنان از حدود سال 1345 كم كم از خوانندگي كناره گرفت


وفات 8 اسفند 1364 در 74 سالگي

مدفن : امامزاده طاهر كرج

خالقي مي نويسد :


" صداي بنان ، بسيار لطيف و شيرين ، زيبا و خوش آهنگ است ،

كوتاه مي خواند ولي در همين كوتاهي ، ذوق و هنر بسيار نهفته است .

نتها و تحرير هاي او چون رشته مرواريد غلطاني ، به هم پيوسته و مانند آب روان است .

من از صداي او مسحور مي شوم ، لذتي بي پايان مي برم كه فوق آن متصور نيست .

بنان در موسيقي از گوهر گرانبها هم گرانبهاتر است . "

...


در طول فعاليت هنري خود حدود 450 آهنگ اجرا كرده است ...
در نغمات جديد و مدرن ايراني نيز تسلط كامل داشت .
در سال 1334 رييس شوراي موسيقي گرديد .



غلامحسين بنان در برنامه راديويي قصه شمع ، در سال 1340
گفت :

يك هنرمند واقعي بايد به رسالت هنري خودش واقف باشد ،
در عين حال كه خودش را از اجتماع مي داند ،
هنرش هم ، پيشرو و مترقي باشد .
...




آواز پدر را كه در استوانه ضبط شده بود از 6 سالگي تقليد مي كرد.
در مركب خواني مهارت كامل و ذوق سليم داشت.
شعر شناس بود و مي دانست كه هر شعري را در چه دستگاه يا شعبه اي بخواند.



با آغاز برنامه گلها ... در سال 1336 به عنوان يكي از خوانندگان مطرح آن زمان در آن برنامه به فعاليت پرداخت.
در سال 1344 دست از خوانندگي كشيد.



صوت بنان هر چند كوتاه و كم وسعت است ولي بسيار لطيف و جذاب است،
گوش او بسيار حساس است .... سبك آواز خواني بنان مخصوص خود اوست .... تحرير زاعد نمي دهد ....
رهي معيري صداي او را تشبيه به مخمل كرده و او را صدا مخملي ناميد.

بنان بعد از تصادف در سال 1336 ،

كه منجر به نابينايي يك چشم و انزواي چند ماهه او شد ،

در مواضع هنري خود نيز تجديد نظر هايي كرد و در يك مصاحبه مطبوعاتي در همان سال ، اظهار داشت :






"

نمي خواهم اشاعه دهنده روحيه بدبيني و ناراحتي تراشي در جامعه باشم.

مي خواهم زندگي كنم و اميد زندگي بدهم.

از بعضي آوازهاي ايراني كه بي شباهت به مرثه هاي تمام نشدني هستند ،

خسته شده ام و ضمن اجراي آهنگهاي سنگين و ارزشمندي

از استادان نظير : وزيري و خالقي ،

مي خواهم ترانه و تصنيفهايي اجرا كنم كه به نشاط زندگي و ذوق مردم نزديكتر باشد.
"


و چنين بود كه بيش از 20 ترانه دلنشين ساخته شد

كه در عين همگامي با پسند مردم و داشتن روح نشاط ، گوياي متانت صدا و شخصيت موقر بنان باشد

و از ابتذالي كه دامنگير بسياري از ترانه هاي آن روزگار بود ، كاملا بركنار بماند.

غلامحسين بنان خواننده وشاگرد محمدطاهرضياء الذاكرين و ناصرسيف و باليده درمكتب علي نقي وزيري و روح الله خالقي. او خواننده انجمن موسيقي ملي و راديو تهران (دهه هاي 1320 و1330) و داراي لحن انحصاري دراجرا با الهام ازشيوه اديب خوانساري و مجري تواناي آثارعلي نقي وزيري، روح الله خالقي، جواد معروفي ومرتضي محجوبي كه ازآثاراو مي توان به ضبط هاي راديويي ازبرنامه هاي آواز، همراه با ابوالحسن صبا، مرتضي محجوبي، حسن كسايي ورضا ورزنده، واجراي ترانه هاي «كاروان»، «نواي ني»، «من ازروزازل»(آهنگ ها ازمحجوبي باكلام رهي)، «چه شب ها»(آهنگ محجوبي با كلام نواب صفا)، «حالا چرا»(آهنگ خالقي باكلام شهريار)، «دلتنگ»(آهنگ وزيري باكلام سعدي) و... تعدادي ترانه ازآثار اكبر محسني، مهدي مفتاح، نصرالله زرين پنجه و... اشاره كرد.

<><><><><><><><><

تاریخچه سرود « ای ایران »



زمانی كه نيروهای انگليسی و ديگر متفقين، تهران را اشغال كرده بودند، «حسين گلگلاب» تصنيفسرای معروف، از يكی از خيابانهای مركزی شهر میگذرد.

و مشاهده میكند كه بين يك سرباز انگليسی و يك افسر ايرانی، بگومگو میشود وسرباز انگليسی، كشيده محكمی در گوش افسر ايرانی مینوازد.

گلگلاب، پس از ديدن اين صحنه، با چشمان اشكآلود به استاديوی«روحالله خالقی» (موسيقیدان) میرود و میزند زير گريه.

"غلامحسين بنان" میپرسد، ماجرا چيست؟ او، ماجرا را تعريف میكند و میگويد :

" كار ما به اينجا رسيده كه سرباز اجنبی توی گوش نظامی ايرانی بزند ! "

سپس كاغذ و قلمی طلب میكند و با همان حال، میسرايد:

«ای ايران ای مرز پرگهر... دشمن! ار تو سنگ خارهای من آهنم...»

همانجا خالقی، موسيقی آن را مینويسد و بنان نيز آن را میخواند و ظرف يك
هفته،تصنيف «ای ايران» با يك اركستر بزرگ ساخته میشود..
 
روزي كه بنان با عبدالعلي وزيري ، جهت امتحان به راديو مي رود. در دفتر روح الله خالقي ، ابولحسن صبا هم نشسته بود از بنان مي خواهند كه براي ايشان قطعه اي بخواند و او درآمد سه گاه را آغاز مي كند و صبا هم او را همراهي مي كند هنوز در آمد تمام نشده بود كه خالقي به صبا مي گويد : شما نواختن را قطع كنيد و بنان اشاره مي كند كه گوشه حصار را بخواند. و بنان بدون اندك مكثي با چنان مهارت و استادي درآمد حصار را مي خواند و به سه گاه فرود مي آيد كه خالقي بي اختيار برخواسته و او را در آغوش گرفته و مي بوسد و آينده وي را در هنر آواز درخشان پيش بيني مي كند: « صداي بنان بسيار لطيف و شيرين ، زيبا و خوش آهنگ است كوتاه مي خواند ولي در همين كوتاهي ، ذوق و هنر بسيار نهفته است . غلت ها و تحريرها ي او چون رشته مرواريد غلطاني به هم پيوسته و مانند آب روان است، من از صداي او مسحور ميشوم ، لذتي بي پايان مي برم كه فوق آن متصور نيست ،تصور نمي كنم خواننده اي به ذوق و لطف و استعداد بنان در قديم داشته باشيم و به اين زودي ها هم پيدا كنيم .بنان در موسيقي ما از گوهر گرانبها هم گرانبها تر است.




زمان عكس 1355
ماخذ:روزنامه كيهان شماره 9956
من از روز ازل، ديوانه بودم
ديوانه روي تو، سرگشته کوي تو
سرخوش از باده ي، مستانه بودم
در عشق و مستي، افسانه بودم
* * *
نالان از تو شد چنگ و عود من
تار موي تو، تار و پود من
* * *
بي باده مدهوشم ~ ساغر نوشم ~ ز چشمه نوش تو
مستي دهد ما را ~ گل رخسارا! ~ بهار آغوش تو
چو به ما نگري ~ غم دل ببري ~ کز باده نوشين تري
* * *
سوزم همچون گل، از سوداي دل
دل، رسواي تو، من رسواي دل
* * *
گرچه به خاک و خون ~ کشيدي مرا ~ روزي که ديدي مرا
باز آ که در شام غمم ~ صبح اميدي مرا ~ صبح اميدي مرا
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/13ساعت 23:32  توسط نازی  | 

تا كي تو مرا ، تنها مي خواهي (غلامحسين بنان )

تا كي تو مرا ، تنها مي خواهي ،،، آشفته در اين ، دنيا مي خواهي

گفتم كه تو را ، تنها مي خواهم ،،، ديدم كه مــرا ، تنها مي خواهي

چـون در نـظـرم ، بگـذشـته آيد ، ،،، يــاد رخ تـو ، جـانــم فــرســايد .

آن شب كه در آن ، بزم شبانه ، ،،، مـن بـودم و تـو ، شـمـع و پروانه

پــيـمـان وفـا ، بستيم و گفتي : ،،، "كو شاهد ما ؟" گفتم : "پيمانه"

دارم بـه نـظـر ، آن روز و شـبـهـا ،،، كـز شادي دل ، در باغ و صحـرا ،

تـو دلـبــر و مـن ، دلـداده بـودم ،،، در پــاي تــو سـر ، بـنـهـاده بودم

گـاهــي به بر ، گلها بنشستي ،،، خوشتر ز بهار ، آنـجــا بنشستي

چيدي ز چمن ، گل دانه دانـه ، ،،، بر سر بزدي ، گل را چون شانـه .

خواندي بر من، ز عاشقي ترانه، ،،، گـفـتــم بـر تـو ز دلـبــري فسانه .

بي من، تو گهي، تنها بنشستي،،، رفـتــي و گـره ، بـر سبزه بستي

بـودي بـه صـفـا ، اي نـو گـل مـن،،، چون سبزه و گل ، در باغ هستي

عـهــد تـو و مـن ، اي رهـزن دل ،،، كـز مــن نـشــوي هـرگـز تو غافل

بـردي تـو كنـون ، عهد خود از ياد ،،، مـن مـاندم و غم ، اما چه حاصل

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/13ساعت 20:12  توسط نازی  | 

آواز شور

<> نام اثر : آواز شور <>
<> خواننده : استاد غلامحسين بنان <>
<> دستگاه : شور <>
<> شعر : عارف قزويني (؟) <>
.................................................. ....
گداي عشقم و سلطان حسن شاه من است
به حسن نيّت عشقم خدا گواه من است
* * *
خيال روي تو در هر کجا که خيمه زند
ز بي قراري ام آنجا قرارگاه من است
* * *
به محفلي که تويي صد هزار تير نگاه
روانه گشته ولي کارگه نگاه من است
* * *
در اشتباه گذشت عمر من يقين دارم
که آنچه به ز يقين است اشتباه من است
* * *
اگر چه بيشتر از هر کسي گنهکارم
وليک عفو تو بالاتر از گناه من است
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/13ساعت 2:31  توسط نازی  | 

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟

شهريار دانشجو بود تو تهران،دانشجوي رشته ي پزشكي،تو تهران عاشق يه دختري ميشه كه با هم قرار ميزارن كه مال همديگه باشن اما خوانواده ي دختر مخالفت ميكنن اما
دختر اين موضوع رو به شهريار نميگه و طوري وانمود ميكنه كه انگار خودش ديگه شهريار و نميخواد و شهريار با دلي شكسته بر ميگرده به شهر و ديار خودش
اما اين عشق چنان در قلب شهريار شعله داشت كه بعد چند مدت اونو از زندگي انداخت
طوري كه باعث شد كه رشته ي پزشكي رو رها كنه و اين شكست عشق جرقه اي باشه براش در زمينه ي شعر و شاعر
شهريار تا زمان پيري شعر ميگفت تا اينكه يه روز دلش شديدا گرفته بود و تصميم گرفت بره تهران به پارك ملت روي همون صنديلي كه يه روز با معشوقش نشسته بودن بشينه و به ياد اون ..........
شهريار عاشق بر روي همون صندلي نشسته بود و به عشق شكست خوردش فكر ميكرد و ...............تا اينكه يه بچه ي كوچولو توپش و قل داد طرف پاي شهريار و سريع اومد تا توپشو بگيره شهريار دولا شد تا توپ بچه رو بهش بده كه ديد ازون ور مادر بچه مياد دنبالش
وقتي شهريار سرش و بلند ميكنه كه زن ازش تشكر كنه يه لحظه تمام وجودش سرد ميشه
آره اين همون معشوقه ي شهريار بود همون كه اونو تنها گذاشته بود
وقتي هر دو در مقابل هم ايستاده بودن و به چشماي هم نگاه ميكردن زن شروع كرد به گريه كردن و به پاي شهريار افتاد كه منو ببخش
من مجبور بودم كه اي كارو كنمو..........
شهريا كه نميتونست ببين معشوقش در برابر چشماش التماس ميكنه و زاري همون جا اين شعر و گفت...............
آمدي جانم به قرابانت ولي حالا چر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا؟
نوش دارويي و بعد مرگ سهراب آمدي؟
سنگدل اين زودتر ميخواستي حالا چرا؟
عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست!
من كه يك امروز مهمان تو ام فردا چرا؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم!
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟

از طرف یکی از دوستانم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/13ساعت 1:47  توسط نازی  | 

بازم سلام  امشب رو می خوام آهنگهایی رو از تو سایت ها برای دانلود بزارم  که دسترسیش آسون تر باشه .امیدوارم که راضی باشین.

سه تا آهنگ جدید از سروش و یک موزیک ویدیو از سروش.

شوق نفس                MP3   

دنیا                          MP3        

نیاز وطن                   MP3  

شهریار - بارون  دانلود

فرشید امین

 فرشید امین ---> سبز و سرخ و سفیدم ( ایران )

فرشید امین ---> بانو

 آهنگ جدید از شادمهر .

:: دانلود کنید ::

میکس و دموی آلبوم کامران و هومن .

داونلود

آهنگ ROMA از خواننده ایرانی کامران کارتیو .

دریافت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/13ساعت 1:12  توسط نازی  | 

آلبوم های فارسی از سرزمین دت ارگ


Farideh
Bi Panaah

Kamran & Homan
20

Marjan
Shabhaaye Khat Khati

Masoud Fardmanesh
Hekayat 8

Mahasti
Az Khoda Khasteh

Khashayar Etemadi
Asheghi Har Ki Har Ki Shod

Rushid
Zang-E-Seda

Saeid
With Me
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/13ساعت 1:1  توسط نازی  | 

آلبوم فردمنش

مسعود فردمنش
دانلود آلبوم مسعود فرد منش - حکایت هشتم

 

01 - Kaftar Aa [24Kps] [128Kps
02 - Baen Man Va Toe [24Kps] [128Kps
03 - Ghoseh Beh Oun Sangini Nist [24Kps] [128Kps
04 - Ay Amaan [24Kps] [128Kps
05 - Ghasam [24Kps] [128Kps
06 - Ghar Nakon [24Kps] [128Kps
07 - Cheshmaat [24Kps] [128Kps
08 - Sedaam Kon [24Kps] [128Kps
09 - Ay Eshgh Man [24Kps] [128Kps
10 - CD2
11 - Sarzamin Khiyaal [24Kps] [128Kps
12 - Khaater Khaa [24Kps] [128Kps
13 - Sedaam Kon [24Kps] [128Kps
14 - Talaasheh Bihoodeh [24Kps] [128Kps
15 - Baalaa Tar Az Siaahi [24Kps] [128Kps
16 - Beh Man Begoo [24Kps] [128Kps
17 - Aasemoon [24Kps] [128Kps
18 - Aks Khoshbakhti [24Kps] [128Kps

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/13ساعت 0:48  توسط نازی  | 

نامه فروغ به پرویز شاپور

نامه هاي فروغ فرخزاد به پرويز شاپور

نامه ي شماره 1

پرويز حتما منتظر جواب نامه ات هستي من فكر مي كردم كه بديعه خانم همه چيز را براي تو گفته و ديگر احتياجي به تكرار آن نيست ولي از طرف ديگر هم فكر اين كه شايد تو هنوز نمي داني من چه تصميمي در مقابل آن خواهش تو اتخاذ كرده ام مرا راحت نمي گذارد من نامه ي تو را خواندم درست است كه از تو چنين انتظاري نداشتم ولي باز هم به خاطر تو آن را مي پذيرم و ديگران را هم راضي كرده ام از آن جهت خيالت راحت باشد تو در تلفن به من گفتي كه بايد روز مورد نظر حتما جمعه باشد بسيار خوب اگر تصميم گرفته اي پس بايد زودتر اقدام كني چون تا روز جمعه 5 روز بيشتر باقي نمانده و ما نمي توانيم آن همه كار را در ظرف مدت كوتاهي انجام دهيم اين جواب من است

موافق موافق منتظر اقدام تو هستيم.
خداحافظ فروغ
نقل از سايت : آواي آزاد
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/04/12ساعت 22:46  توسط نازی  | 

با بزرگان

بازم سلام .امیدوارم که حال همگی خوب باشه .امشب می خوام سخنان زیبایی رو از بزرگان بنویسم .

جهان علوم  را افلاطون و دنیای محبت را مادرم به من ارزانی داشتند.       ارسطو

اولین طلیعه ی عشق آخرین تابش عقل است .       آنتوان برت

هر وقت  دفتر عمر را با انگشت  های خاطرا ورق می زنم و دورتر می شوم . اسم مادر رابیشتر میبینم. آناتول فرانس

چشمان اشکبار مادر تنها چیزی است که سنگ ترین دل را به رقت می آورد.    آلفردودووینی

اگر بار دیگر به زندگی باز می گشتم .به همه مهربانی می نمود م  و در حق همه کسان نیکی می کردم .

چه نیروی شگفت انگیزی! تنها  به عقل مادر سپرده شده است  تا نوابغ را بپرورد.    ساراج هیل

مردم در قلمرو احساسات خیلی زودتر با یکدیگر آشنا  و صمیمی می شوندتا در منطقه ی نفوذعقل و منطق.           گوستاولویون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/04/09ساعت 22:43  توسط نازی  | 

قهر (فروغ)


نگه دگر بسوی من چه میکنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریبها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آنشب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو... برو... بسوی او، مرا چه غم

تو آفتابی... او زمین... من آسمان

برو بتاب زانکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ی ستارگان

بر او بتاب زانکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشتها

دل تو مال من، تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر به سویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشت رفت آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/08ساعت 1:41  توسط نازی  | 

معرفی بعضی از کتب شعرا (جنیفر لپز)

 

       

Roohe Latin:Majmooeh Ashare Jennifer Loppez

برای دیدن کتاب می توانید به این سایت مراجعه کنید...http://www.iranbookshop.com/search/more.cfm?ID=9169

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/08ساعت 1:31  توسط نازی  | 

در برابر خدا

از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه اي خدا ي قادر بي همتا
يكدم ز گرد پيكر من بشكاف
بشكاف اين حجاب سياهي را
شايد درون سينه من بيني
اين مايه گناه و تباهي را
دل نيست اين دلي كه به من دادي
در خون تپيده آه رهايش كن
يا خالي از هوي و هوس دارش
يا پاي بند مهر و وفايش كن
تنها تو آگهي و تو مي داني
اسرار آن خطاي نخستين را
تنها تو قادري كه ببخشايي
بر روح من صفاي نخستين را
آه اي خدا چگونه ترا گويم
كز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گويي اميد جسم دگر دارم
از ديدگان روشن من بستان
شوق به سوي غير دويدن را
لطفي كن اي خدا و بياموزش
از برق چشم غير رميدن را
عشقي به من بده كه مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
ياري به من بده كه در او بينم
يك گوشه از صفاي سرشت تو
يك شب ز لوح خاطر من بزداي
تصوير عشق و نقش فريبش را
خواهم به انتقام جفاكاري
در عشقش تازه فتح رقيبش را
آه اي خدا كه دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستي را
بنماي روي و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستي را
راضي مشو كه بنده ناچيزي
عاصي شود بغير تو روي آرد
راضي مشو كه سيل سرشكش را
در پاي جام باده فرو بارد
از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرابشنو
آه اي خداي قادر بي همتا
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/08ساعت 1:25  توسط نازی  | 

شب وهوس (فروغ فرخزاد)

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نميآيد

اندوهگين و غمزده مي گويم

شايد ز روي ناز نمي آيد

چون سايه گشته خواب و نمي افتد

در دامهاي روشن چشمانم

مي خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه هاي نبض پريشانم

مغروق اين جواني معصوم

مغروق لحظه هاي فراموشي

مغروق اين سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و همآغوشي

مي خواهمش در اين شب تنهايي

با ديدگان گمشده در ديدار

با درد ‚ درد ساكت زيبايي

سرشار ‚ از تمامي خود سرشار

مي خواهمش كه بفشردم بر خويش

بر خويش بفشرد من شيدا را

بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت

آن بازوان گرم و توانا را

در لا بلاي گردن و موهايم

گردش كند نسيم نفسهايش

نوشد بنوشد كه بپيوندم

با رود تلخ خويش به دريايش

وحشي و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله هاي سركش بازيگر

در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد

خاكسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش

بينم ستاره هاي تمنا را

در بوسه هاي پر شررش جويم

لذات آتشين هوسها را

مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم

مي خواهمش به تيره به تنهايي

مي خوانمش به گريه به بي تابي

مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي

لب تشنه مي دود نگهم هر دم

در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان

او آن پرنده شايد مي گريد

بر بام يك ستاره سرگردان
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/08ساعت 1:16  توسط نازی  | 

صدایی در شب (فروغ فرخزاد)

نيمه شب در دل دهليز خموش
ضربه پايی افکند طنين
دل من چون دل گلهای بهار
پر شد از شبنم لرزان يقين
گفتم اين اوست که باز آمده است

جستم از جا و در آيينه گيج
بر خود افکندم نگاه
آه لرزيد لبانم از عشق
تار شد چهره آيينه ز آه
شايد وهمی را می نگريست

گيسويم در هم و لبها هم خشک
شانه ام عريان در جامه خواب
ليک در ظلمت دهليز خموش
رهگذر هر دم می کرد شتاب
نفسم ناگه در سينه گرفت

گويی از پنجره ها روح نسيم
ديد اندوه من تنها را
ريخت بر گيسوی آشفته من
عطر سوزان اقاقی ها را
تند و بی تاب دويدم سوی در

ضربه پاها در سينه من
چون طنين نی در سينه دشت
ليک در ظلمت دهليز خموش
ضربه پاها لغزيد و گذشت
باد آواز حزينی سر کرد
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/08ساعت 1:9  توسط نازی  | 

اي عشق

سلام یکی از دوستان لطف کردن و این شعر رو برام ایمیل کردن و من از این شعر خوشم  اومد .با اجازش اونو تو وبلاگم میزارم .

کرانه‏هاي ِ نگاهم سواحل ِ ارسند
تنت جزيره‏ي ِ کيش است . اگر به هم برسند ...

تو آن فلات ِ لطيفی که موج و دريا نيز
به شوق ِ دامن ِ عطفت رفيق ِ خار و خسند

کبوترانه‏ترين خوشه‏چين ِ چين ِ توام
ترانه‏باز ِ لبانت که فصلي از هوسند

بهشت ِ گم‏شده‏ام ! آيه‏ای فرو آور ...
که ميوه‏های ِ خدا ترد و تازه و ملسند...

اگر عزيز ِ تو بودم ...چگونه يادت رفت
که هم‏غبار ِ عبورت دو چشم ِ ملتمسند؟

به جذر و مد ِ اميدت ( که بادبانم سوخت
در ابرهای ِ بهاری که با تو هم‏نفسند )

به گريه‏های ِ نهانی ... شبانه دل بستم
که خنده‏های ِ نجيبت پرنده در قفسند

تو ای زلالي ِ مضمر ! مرا ببين که هنوز
تمام ِ دار و ندارم  خسارتی عبثند

فداي ِ چشم ِ سياهت ! گريز…پا شده‏ای
به عزم ِ ديدن ِ آنان که هيچ ِ هيچکسند ؟

در اين خيال ِ پريشان نشسته باش و بپوش
لباس ِ خاطره‏ها را اگرچه مندرسند

هزار نقشه کشيدم که در بغل بکشم ...
تو را چنانچه غزلهاي ِ عاشقانه بسند

به فرض ِ آن که لبت بوسه‏گاه ِ شعر ِ من است
به هرم ِ همت ِ پاکت قسم مرا بپسند 

****
 
زمينگير ِ زمونه‏م کردي اي عشق !
اسير ِ آب و دونه‏م کردي اي عشق !

به سروستون ِ چشمونت نشستي
انار ِ دونه دونه‏م کردي اي عشق !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/08ساعت 0:52  توسط نازی  | 

اين لحظه از آن توست

بسيارند خوبي هايي که روزي قصد انجامشان را داري
و منتظر تا روز مناسب فرا رسد.

اما تنها فرصتي که يقينا از آن توست
همين لحظه است.
همين لحظه بايد ترنم تحسين و همدردي را بر زبان جاري سازي.
همين لحظه است که بايد
سخاوت پيشه کني.
از لغزش دوستي سهل انگلر در گذري.
و در برابر ديگران قدري بيش ايثار کني.
امروز روزي است که بايد شريف ترين اندوخته هاي قلب و روحت را ابراز داري
تا دست کم آني را که دير زماني است به تاخير انداخته اي به انجام رساني
و موهبت هاي خداداد خود را براي ارتقا برخي همراهان کم نصيب به کار گيري.
امروز
قادري که حياتت را پرشکوه و در خور بنا نهي.
اين لحظه از آن توست
تا
بدانگونه که ميخواهي معمار آن باشي.

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/06ساعت 1:25  توسط نازی  | 

نام كتابهاي ترجمه شده در كنار نام اصلي : از استاين

نام كتابهاي ترجمه شده در كنار نام اصلي : از استاين
سرگذشت لافكاديو ، شيري كه جواب گلوله را با گلوله داد ؛ سال ۱۹۶۳ : Lafcadio, the Lion Who Shot Back
 
درخت بخشنده ، سال ۱۹۶۴ : Giving Tree
 يك زرافه و نيم ، سال ۱۹۶۴ : Giraffe and a Half
جايي كه پياده رو تمام ميشود ، سال ۱۹۷۴ : Where the Sidewalk Ends
در جستجوي قطعه گم شده ، سال ۱۹۷۶ : Missing Piece
نوري در اتاق زيرشيرواني ، سال ۱۹۸۱ : A Light in the Attic
آشنائي قطعه گشده با دايره بزرگ ، سال ۱۹۸۱ : Missing Piece Meets the Big O
كي كرگدن ارزان مي خواهد ؟ ، سال ۱۹۸۳ : Who wants a cheap Rhinoceros?
الفياي انگليسي عمو شلبي ، سال ۱۹۸۵ : Uncle Shelby’s ABZ Book
بالا افتادن ، سال ۱۹۹۶ : Falling Up
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/06ساعت 1:9  توسط نازی  | 

شاعر عشق و لبخند و آزادگي، شاعر تلخي ها و سلطان طنز، شاعري براي همه آدمهاي روي زمين



شلي يا شل سيلور استاين ، در سال ۱۹۳۲ در شيكاگو ، (ايالت ايلي نوي امريكا ،) متولد شد .




درست است كه شهرت استاين براي شعرهايش در «ادبيات كودك و نوجوان» است ،
اما اثار وي از مرز «ادبيات كودك و نوجوان» فراتر ميرود ....

خود ميگويد :
«اميدوارم كه مردم در هر سني چيزي را در كتابهايم بيابند ،
تا با آن احساس نزديكي كنند .
كتابي را بردارند و حسي شخصي از كشف و شهوت را تجربه كنند .
اين عالي است ....
البته براي خودشان نه من .»


آثار وي به ترتيب انتشار عبارتند از :
نمايشنامه «بانو و ببر» ، «درخت بخشنده» ، «جايي كه پياده رو تموم ميشه» ،
«نوري در اتاق زير شيرواني» ، «قظعه گم شده» ، «آشنايي قطعه گم شده با دايره بزرگ» ،
«لافكاديو» و «بالا افتادن»

البته آثار ديگري نيز دارد ، مانند :
«يك زرافه و نيم» و «كي كرگدن ارزان مي خواهد ؟»

ويا كتابهاي ديگري از وي چاپ گرديده ، مانند :
«هملت به روايت مردم كوچه و بازار» ، «ملكه قلب ها و پري دريايي» ، «باغ وحش رويايي»

هم مجموعه ترانه هايش و هم مجموعه كاريكاتورهايش جداگانه به چاپ رسيده اند ...


جز نمايشنامه «بانو و ببر» ، تمامي كتابهايي كه نام بردم ؛ را دارم ...
تمامي داستانهايش و بيشتر اشعار و ترانه هايش را خواندم ....

اشعارش زيبايي خاص خود را دارد .
براي مثال شراكت ، كه الان يادم است را اينجا مينويسم ؛

 


 

شراكت


در عروسك هات شريكم ، در پول هات هم شريكم
در نون ات هم شريكم ، در عسل ات هم شريكم

در شير و شيريني ات ، هم شريك ميشم به نيكي
فقط بدي اش اينه كه ، توهم با من شريكي






شل سيلور استاين ترانه سرا ، نويسنده ، كاريكاتوريست ، فيلمنامه نويس ، آهنگساز و خواننده فولكلور هم هست .
همانطور كه مي دانيد ، وي براي موسيقي «كارت پستال هايي از مرز» نامزد جايزه اسكار شد .

وي نوشتن را از زماني كه پسر جواني بود شروع كرد ...
بيشتر دوست ميداشت كه بيس بال بازي كند و يا به معاشرت با ديگران بپردازد ....
اما نه كسي تمايل معاشرت با وي را داشت و نه ميتوانست توپ را بزند يا حتي بگيرد ...
پس چنين شد كه وي تمام قدرتش را صرف نوشتن كرد .


« دست هم رو گرفتن » را ميخوانيم ؛


يه كسي گفت ، «بياين همه دستاي هم رو بگيريم .»
اون وقت ، «لي» دست «جين» رو گرفت ،
«جين» هم دست «هلن» رو گرفت ،
اونهم دست «دين» رو گرفت
دست ديگه «دين» دست «شارماجوي» رو گرفت ،
اون هم دست «لي» رو گرفت .

حالا بگين بالاخره چي اتفاقي افتاد
انگاري دست من به خودم افتاد .


شعرهايش قرابت چنداني با اشعار ديگر شاعران همدوره اش نداشت .

« من بسيار خوش اقبال بودم كه كسي را نداشتم تا از او تقليد و تحت تاثيرش واقع شوم .
من سبكي خاص به وجود آوردم و پيش از آنكه بدانم «تربر» ، «بنچلي» ، «پرايس» و «استاين برگ»ي هم وجود دارد ،
به آفرينش مشغول بودم . من تا پيش از حدود سي سالگي ، هيچ گاه آثار اينان را نديده بودم .»

و حال كه ديگران علاقه مند به معاشرت با وي شده اند ، او درگير كارهايش هست ....

او كار خود را ۱۹۵۲ به عنوان نويسنده و كاريكاتوريست يكي از نشريات بزرگسالان آغاز كرد .
خدمت سربازي را با عضويت در نيروي ارتش امريكا در ژاپن و كره در دهه ۱۹۵۰ سپري كرد ؛
و هنگامي كه مشغول خدمت در ارتش بود ، كاريكاتوريست خبرنامه ارتش امريكا در اقيانوس آرام شد.
و در ۱۹۸۰ آلبومي از ترانه هاي فولكلوريك منتشر ساخت ...

در سال ۱۹۶۰ مجموعه اي از كاريكاتورهاي خود را منتشر كرد .
در سال ۱۹۶۳ سرگذشت لافكاديو را به چاپ رساند .
نام سيلوراستاين در مقام نويسنده كودكان با انتشار درخت بخشنده بر سر زبان ها افتاد ...
در همان سال يك زرافه و نيم ؛ و كي كرگدن ارزان مي خواهد ؟ ، را نيز چاپ كرد ...

از اين پس فعاليت خود را در زمينه هاي گوناگون مانند نمايشنامه نويسي ، فيلم نامه نويسي ، كارتون پردازي و آهنگ سازي ادامه داد ...
و جوايز گوناگوني مانند جايزه «ميشيگان يانگ ريدز» به او تعلق گرفت .


سرانجام قلب سيلوراستاين در شب دهم ماه مه ۱۹۹۹ از تپش ايستاد و بر اثر ايست قلبي درگذشت ....


+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/06ساعت 1:2  توسط نازی  | 

خواب هاي طلايي

خواب هاي طلايي


تنهاييم را با تو قسمت مي کنم
سهم کمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي
غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگين خود بنشانمت
بنشين
غمي نيست
حواي من بر من مگير اين خود ستايي را که بي شک تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
آيينه ام را بر دهان تک تک ياران گرفته ام
تا روشنم شد در ميان مردگان همدمي نيست
همواره چون من نه
فقط يک لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من که همزاد کويرم شبنمي نيست
شايد به زخم من که مي پوشم ز چشم شهر آن را در دست هاي بي نهايت مهربانش مرهمي
شايد و يا شايد
هزاران شايد ديگر اگرچه اينک به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 1384/04/04ساعت 22:27  توسط نازی  | 

ارزش انسان

ارزش انسان
دشتها آلوده ست...
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد؟
فكر نان بايد كرد و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم.
گل گندم خوب است .گل خوبي زيباست!
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را علف هرزه كين پوشانده است.
هيچكس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست.
و همه مردم شهر بانگ برداشتند كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست...
وزماني شده است كه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست!


                                                                                          حميد مصدق.


+ نوشته شده در  شنبه 1384/04/04ساعت 22:22  توسط نازی  | 

مطالب قدیمی‌تر