تبليغاتX
"نازی دختر اهورایی"

"نازی دختر اهورایی"

پرنده ی دلت را رهاکن

پرنده ی دلت را رهاکن


پرده ها را کشیده ام
درهارابسته ام
می خواهم گوش بسپارم
به ندایی که ازژرفای دلم برمی خیزد
شب هایی چنین
بسیاربرمن گذشته..
 
شب های تلخ .تار. تکیده
 واین پرنده
که درقفسی تنگ
پرپرمی زند
وچشم هایی
 که به حیرت
بودن رالمس می کند
ودستی که شقیقه رامی فشرد
تاباهجوم باوربودن
نابودن رامعناکند.
بحث دراین نیست
وسوسه هم این نیست
پرنده راازقفس رهایی نیست
اگربه اهی برنخیزی
پرنده خواهدمرد......
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/31ساعت 23:20  توسط نازی  | 

چه حاصل جز ندامت

تو و با لاله رویان گل ز شاخ عیش چیدن ها
من و چون غنچه از دست تو پیراهن دریدن ها

تو و چون بخت سر کش از من مسکین رمیدن ها
من و چون اشک حسرت در پی ات هر سودویدن ها

من و از طعنه ی هر خار چون بلبل فغان کردن
تو و در دامن اغیار چون گل ارمیدن ها
من و از پیوند مهر از جان بریدن در هوای تو
تو واز مهربانان رشته ی الفت بریدن ها
منو همچون غبار از ناتوانی ره نشین گشتن
تو و همچون صبا بر خاک من دامن کشیدن ها
بمن بفروش ناز ای تازه گل چندان که میخواهی
که تا جان و دلی دارم من و نازت خریدن ها
اگر غیر از حدیث یار و جز دیدار او باشد
چه حاصل جز ندامت از شنیدن ها و دیدن ها؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/31ساعت 0:15  توسط نازی  | 

 
 
 
چهره ها با اشک زيبا می شود
عشق با تصوير معنا می شود

عشق يعنی دل سپردن در الست
از می وصل الهی مست مست

عشق يعنی ذکر ناموس خدا
يا علی گفتن به زير دست و پا

عشق يعنی جلوه صبر خدا
شرم ايوب نبی از مرتضی

عشق بر دلها شهامت می دهد
عشق بر غمها حلاوت می دهد

عشق بر دلداده فرمان می دهد
عاشق جانداده را جان می دهد

عشق باعث شد که دل سامان گرفت
پشت درب خانه زهرا جان گرفت

عشق يعنی انقلاب فاطمه
از کبودی چشم خواب فاطمه......

عشق يعنی عشق ناب فاطمه
بيت الاحزان خراب فاطمه

عشق يعنی صحبت بی واهمه
حيدر در بند پيش فاطمه......

آنکه خود مرد دلير جنگ بود
دستگير فرقه ای صد رنگ بود

عشق يعنی صبر در هنگام خشم
عشق يعنی جای سيلی... روی چشم

عشق يعنی قلب چون آيينه ای
جای ميخ در به روی سينه ای ...

عشق يعنی انتظار منتظَر
سينه ای مجروح از مسمار در

عشق يعنی گريه های حيدری
دختری دنبال نعش مادری

عشق يعنی طاعت جان آفرين
رد خون سينه بر روی زمين......
__________________
عشق یعنی ذکر ناموس خدا
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/30ساعت 23:58  توسط نازی  | 

و من می بوسم قلب سنگی تو را که صادق بودی و با شهامت و نخواستی و نمی خواهی به دروغ با من باشی .

بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

 



+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/30ساعت 23:39  توسط نازی  | 

سراغ من نیا ای عشق

سراغ من نیا ای عشق

 غم دلستگی تا کی

به من بخشیده دلتنگی

شکست های پی در پی

چه تلخ گم شدن در خود 

به یک بیهوده دل بستن

چه سخت جنگ من با من

برای موندن و رفتن

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/30ساعت 23:31  توسط نازی  | 

غزلگریه

دلم گرفته هوای ترانه ام ابریست

قسم به آه  که آیینه خانه ام ابریست

به بی کرانگی  حجم آسمان شده ام

ولی دریغ کران تا کرانه ام ابریست

ای آفتاب همیشه  ز شرق فردا ها

طلوع کن که سراسر زمانه ام ابریست

از آن شبی که جنون خنده های تو پژمرد

فضای هر غزل عاشقانه ام ابریست

من از طنین غزلگریهء تو دانستم

که فصل فصل کتاب فسانه ام ابریست

"فسانه"گوی شب شوکرانی من باش

دلم گرفته چو "نیما"و خانه ام ابریست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/30ساعت 23:19  توسط نازی  | 

خداحافظ

خداحافظ

 

اي آفتاب به شب مبتلا ،خداحافظ

                                                 غريب واره دير آشنا ،خداحافظ

به قله ات نرسانيد بخت كوتاهم

                                                 بلند پايه بالا بلا،خداحافظ

 تو ابتداي خوش ماجراي من بودي 

                                                 اي انتهاي  بد ماجرا خداحافظ

به بسترت نرسيدند  كوزه هاي عطش

                                                 سراب تفته چشمه نما ،خداحافظ

قبول مي كنم از چشمهاي معصومت

                                                  كه تو بي گناه تريني اما خداحافظ

"ميان ماندن و رفتن درنگ مي كشدم"

                                                 بگو سلام بگويم و يا خداحافظ

اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا

                                                 ولي براي هميشه تو را خداحافظ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/29ساعت 23:41  توسط نازی  | 

آتشم

سينه ام لبريز گوهر بوده وز درياي عشق........چون صدف با دست خالي بر كنار افتاده ام

 

 بو سه اي نشكفته ام، در موي او پيچيده ام.........حسرتي بي حاصلم در پاي يار افتاده ام

 

آتشم، در خرمن آمال خويش افكنده ام......ناله ام، در دامن شبهاي تار افتاده ام

 

 قطره اي آبم ز چشمي اشكبار افتاده ام.....پاره اي آهم براهي بيقرار افتاده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/29ساعت 23:33  توسط نازی  | 

گفتي ازعشقم حذرکن ............

                                                                                                              

 گفتي ازعشقم حذرکن چه بَد کردم نکردم

بُگذروازمن گُذرکن چه بَد کردم نکردم

يادمو ازسر بَدر کن چه بَد کردم نکردم

فکر آزار و خطر کن چه بَد کردم نکردم

 

روزاول گفته بودي ولي ازتو نشنيدم

توي آينهء ديروز کاشکي فردارو ميديدم

باتوعشق آمدو گُم شد هرچه بود زيرو زبرشد

لحظه هاخالي وخسته زندگي بيهوده ترشد

 

گفتي ازعشقم حذرکن ............

 

عشق اولين توبودي باتومن عشقوشناختم

اي توعشق آخرينم رفتي و دردو شناختم

باتومن عشقو شناختم باتومن زندگي ساختم

ازکسي گلايه ايي نيست اگه باختم بتو باختم

 

گفتي ازعشقم حذرکن ............

 

هرکسي پس ازتوآمد خلوت منوبهم زد

ترو باز بيادم آورد اگرازعاطفه دَم زد

هرکسي پس ازتوآمد خلوت منوبهم زد

سرنوشتِ من نبوده سرنوشتِ که رقم زد

گفتي ازعشقم حذرکن  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/29ساعت 23:27  توسط نازی  | 

عاشق

 

اگر عاشق به معشوق برسد عشق خود را فراموش میکند چرا که در راه معشوق ماندن با ارزش تر است .

عاشق کسی باش که ارزش داشته باشد. نه اینکه برای خودش ارزش بگذارد

همیشه عاشق باش حتی اگر نمیدانی عاشق هستی

علاقه ات را به معشوق نشان نده چرا که ارزش عشق بیشتر میشود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/29ساعت 23:20  توسط نازی  | 

خيلي تلخه

خيلي تلخه گريه كردن ، پاي فواره ي مرده! خيلي تلخه قصه گفتن ، واسه قوم گوش بريده! خيلي تلخه كه بفهمي ، پاي رخش قصه لنگه! توي جنگ شيشه و سنگ ، شيشه بازنده ي جنگه! از جسم به كوي يار جان رفت مرغي زقفس به آشيان رفت كس راه چمن نبسته اما بيرون زقفس نمي توان رفت

   ای کاش همه ما انسان ها یه جورایی می تونستیم قبل از مرگ پرواز کنیم و دیدگاهامون رو نسبت به همه چیز تغییر می دادیم .ای کاش همه قدر همدیگه رو قبل از ...بدونن....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/29ساعت 23:16  توسط نازی  | 

عشق درد مشترك

دلي كنار پنجره نشسته زار ميزند ...و خواب ديده ام شبي مرا كنار ميزند...غروبها كه ميشود خيال چشمهاي تو .....تو را دوباره در دل شكسته جار ميزند .....يكي نگاه ميكند يكي گناه ميكند ....يكي سكوت مي كند يكي هوار ميزند......و عشق درد مشترك ميان ماست با همه .....كسي كه شعر گفته يا كسي كه تار ميزند....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/29ساعت 23:7  توسط نازی  | 

 

بار ديگر دلا خطا نکني

با جفا پيشگان وفا نکني 

 عهد کردي که خون شوي اما

 با دل بي صفا، صفا نکني

من خوشم با جنون و رسوايي

گر تو زين عالمم جدا نکني

درد عشق است و مرگ درمانش

 هوس در بي دوا نکني

رفتم از کوي آشنايي ها

 تا به نيرنگم آشنا نکني

 تا سحر مي توان دمي آسود 

 گر تو اي دل، خدا خدا نکني

اي که در سينه ام قرارت نيست 

                       مشت خود را دوباره وا نکني ...      هما مير افشار

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/29ساعت 23:3  توسط نازی  | 

مرا حوصله تنگ است

طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است
غزل پريده رنگ است دل ترانه تنگ است
نه در زمين نه در زمان جاي درنگ است
بيا كه وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است
مرا حوصله تنگ است
هر كسي همنفسم شد دست آخر قفسم شد
من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد
اون كه عاشقانه خنديد خنده‌هاي من رو دزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئه مي‌ديد
رسيده‌ام به ناكجا خسته از اين حال و هوا
حديث تن نيست مرا طاقت من نيست
مرا طاقت من نيست مرا طاقت من نيست
نه در زمين نه در زمان جاي درنگ است
بيا كه وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است
مرا حوصله تنگ است
هر كسي همنفسم شد دست آخر قفسم شد
من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد
اون كه عاشقانه خنديد خنده‌هاي من رو دزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئه مي‌ديد
رسيده‌ام به ناكجا خسته از اين حال و هوا
حديث تن نيست مرا طاقت من نيست
مرا طاقت من نيست مرا طاقت من نيست
طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است
دل ترانه تنگ است غزل پريده رنگ است
نه در زمين نه در زمان جاي درنگ است
بيا كه وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است
مرا حوصله تنگ است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/29ساعت 22:56  توسط نازی  | 

حقيقت من و تو

هنوز راه درازيست تا حقيقت من و تو

همه هستي من ايد تاريکي است
که تو رو ترار کنان به سحرگاه
شکفتنها ورستنهاي ابدي پيوند خواهم زد
من در اين ايه تو را اه کشيدم اه
من در اين ايه تو را با اتش و اب پيوند زدم
اي يار اي يگانه ترين يار
چه کسي دستهاي مرا به افتاب معرفي خواهد کرد
نجات دهنده در خاک خفته و خاک خاک پذيرنده
اشارتيست بهآزادي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/29ساعت 13:46  توسط نازی  | 

شانه هاي خسته ي باد

هي مي سرود از لحظه هاي رفته بر باد

از خاطرات كهنه پژمرده در ياد

اين بار آمد خاطرات تلخ خود را

بسپارد او بر شانه هاي خسته ي باد

اما ناگهان نگاهي با او گره خورد

در ادامه اتقافي تازه افتاد

حال تمام حاصل عمر خودش را

ميديد او بر شانه هاي خسته ي باد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/29ساعت 0:5  توسط نازی  | 

فال

اینم فالی برای همه دوستان خوبم ...

+ نوشته شده در  شنبه 1384/03/28ساعت 23:52  توسط نازی  | 

پاییز

در خویش فرو ریخته ام زرد  چو پاییز

سرشار شده ام از نفسی سرد چو پاییز

خالی  شده ام  از  تپش    سبز   تغزل

با این  دل  لبریخته از  درد   چو    پاییز

آه  ای  نفست سبز  بر انگیز  دلم  را

کز  خویش  بر انگیخته ام گرد چو پاییز

+ نوشته شده در  شنبه 1384/03/28ساعت 23:48  توسط نازی  | 

آه

آه ،اي حس غريب نهفته من ببر مرا در کوهها ، آنجا که سرزمين بلند استحکام عشق در اوج صبر وسرگرداني دلهاست. آنجا که اميدي سپرده دارم من بر دل باد به سان فرهاد آه، اي حس غريب اي کبوتر شکسته پر در غربت اي رنجور مهجور از وطن رها کن مرا در آغوش پاک ابرها بباران مرا بر شوره زار بي محبت اين روزگاران آنجا که وفاست همان داستان هزارويک شب ابر بهاران آه،حرف هايي دارم زيبا، براي آن زيبا نه مي خواهم اين کلمات را به باد صبا بسپارم که شنيده ام ز باد آنچه بايد مي شنيدم. به گور گوشهاي اين مردمان نيز نخواهم سپرد. نه مي خواهم ،به گور اين چشم هاي فاسد بينم ،بسپارم. با آن زيبا خواهم گفت. با آن زيباتر از گل،از ستاره،از ماشين،از خواب. از بيگناهي يک عشق سخن خواهم گفت . از بي کسي پروانه ها خواهم گفت ، در ديار غربت رنگين بيهوده زمانه رسوايي ها. از خفقان آه ها .

                                                                        

+ نوشته شده در  شنبه 1384/03/28ساعت 19:52  توسط نازی  | 

خيال تو

بازم سلام امیدوارم که حال همتون خوب خوب باشه .امروز هیچی ندارم بگم .فقط می تونم بگم .موفق باشید .

گفتن خيلي سخته
شعر من به عشقم سحر
وقتي داشتي بار سفر مي بستي
به من نگفتي كه خسته هستي
تو مي خواستي من تكيه گاهت باشم
تكيه گاه خوبي نبودم
اينو ميدونم
ولي منم خسته هستم
تنها
مثل غريبه ها
بدون تو چه جوري اينجاهستم
حالا بدون تو ذره ذره دارم مي ميرم
حالا كه رفتي دارن منو ازمن مي گيرن
حالا كه رفتي گلاي باغچه دارن مي ميرن
قسمت نشد پيشت بمونم
شايد كه لايق نبودم
منتظرت مي مونم
يه وقت نگي كه عاشق نبودم
قشنگترين ثانيه ها گفتن اين ترانه بود
كه زود گذشت
چون با خيال تو...
چون با خيال تو گذشت

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/03/28ساعت 19:43  توسط نازی  | 

بزرگان

خیلی از بزرگان حرفهای جالبی زدن ولی ای کاش می شد به اونا عمل کنیم ....

 

 سخت ترين قدم همان قدم اول است. بلژيكی

 کسي را كه به شما شنا ياد داده غرق نكن. انگليسي

 وظيفه اي را كه از همه به شما نزديك تراست انجام بدهيد.گوته

 از سنگهايي كه سر راهت هست براي ساختن پلكان استفاده كن.

 بهترين كارها اين است كه در جواني دانش آموزي ودر پيري به كار بري.بوذرجمهر

 با داشتن اراده قوي مالك همه چيز هستيد. گوته

 اگر به راه خطا رفتي از بر گشتنش نترس . كنفوسيوس

 اگر در اولين قدم موفقيت نصيب ما ميشد سعي وعمل ديگر معني نداشت. مترلينك

 تاسف آنچه را كه از دست داده اي مخور وخود را ناراحت مساز. امام علي(ع)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/03/27ساعت 22:28  توسط نازی  | 

بشارت

در اندرون من بشارتی است

عجبم می آید از این مردمان

که بی بشارت شادند!!!!!!!

سلام :امروزم یکی از روزایی بود که آینده چند سال ملت ایران رقم خورد ُفقط می تونم بگم هرچی حکمت باشه همونه ُان شاءا....به خیر بگذره ...

.....وگفت :

یا چنان نمای که هستی

یا چنان باش که می نمایی

(تذکره الاولیاءذکر بایزید بسطامی)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/03/27ساعت 22:18  توسط نازی  | 

دوستم داشته باش......

دوستم داشته باش......دوستم داشته باش...... دوستم داشته باش همانگونه كه من دوستت داشته ام بگذار فاصله من با تو همين من و تو باشد كه ما بي آنكه بخواهيم يا بتوانيم فاصله اي نمي شناسيم بگذار عشقي كه هزاران ماجرا آفريد هزاران خاطره هزاران آرزو و هزاران لطيفه چون آرزويي لطيف در خاطر ما بماند بكذار رفتني ها همه بروند و عشق بماند تا تنها عشق بماند كه بي عشق تو را و مرا نه خاطره نه آرزو نه ماجرا و نه حتي لطيفه اي نمي ماند دوستم داشته باش همانگونه كه من دوستت داشته ام

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/03/27ساعت 22:6  توسط نازی  | 

حالي خوش باش

هر ذره كه بر روي زميني بوده است

خورشيد رخي ، زهره جبيني بوده است

گرد از رخ نازننين به آزرم فشان

                                           كان هم رخ و زلف نازنيني بوده است

                                                ****

 

از دي كه گذشت هيچ ازو ياد مكن

فردا كه نيامده است فرياد مكن

بر نامده وگدشته بنياد مكن

                                            حالي خوش باش و عمر بر باد مكن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/03/25ساعت 23:50  توسط نازی  | 

تنهايی

تنهايی

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست

 ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي ست

مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا كن

 دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن

 در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما

 همه از من گريزانند تو هم بگذر ازين تنها

 فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم

 گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم

 به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم

رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند....................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/03/25ساعت 23:39  توسط نازی  | 

سلام به همه دوستان خوبم :

بازم خوش دارم از اشعار خیام براتون بنویسم. 

از كوزه گري كوزه خريدم باري

آن كوزه سخن گقت ز هر اسراري

شاهي بودم كه جام زرينم بود

اكنون شده ام كوزه هر خماري

****

مي خور كه فلك بهر ملاك من و تو

قصدي دارد به جان من و تو

در سبزه نشين و مي روشن ميخور

كاين سبزه بسي دمد زخاكِ منو تو

 ****

آنها كه كُهن شدند و آنها كه نواند

هركسبه مراد خويش يك يك بروند

اين كهنه جهان به كس نماند باقي

رفتدند و رويم و ديگر آيند و روند

****

گرچه غم و رنج من درازي دارد

عيش و طرب تو سر فرازي دارد

بر دهر مكن تكيه كه دوران فلك

در پرده هزار گونه بازي دارد

****

از جمله رفتگان اين راه دراز

باز آمده كسيت تا بما گويد راز

پس بر سر اين دوراهه آزو نياز

تا هيچ نماني كه نمي آيي باز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/03/25ساعت 23:33  توسط نازی  | 

پروردگارا.....

بازم سلام .امشب خیلی دلم گرفته .چون امشب رو زود خوابیدم یه دفعه از خواب پریدم .خیلی از دست خودم ناراحتم چون یه خوابی دیدم که مو به بدنم سیخ شده .حتما می گین چه خوابی دیده ...........

ولی نمی دونم گفتنش درست باشه یا نه ویا شاید خیلی براتون مسخره باشه ولی این جا باید یه اعتراف کنم ..اونم اینه که من هر وقت نمازمو ترک می کنم همیشه ازین  خوابا می بینم خوش حالم  از این که رها شده نیستم ولی ناراحتم از این که خیلی بد شدم ...

خواب دیدم که همه دارن تابوت می برن منم یه گوشه ای وایساده بودم و نگاه می کردم جنازه منم توی یکی از اون تابوتا بود و داشتم خودم نگاه می کردم از جن گرفته تا شیاطین و ادمای خوب داشتن سوره الصافات رو می خوندن و همه یه دفعه شروع کردن به وضو گرفتن ولی من نمی تونستم وضو بگیرم و می ترسیدم که جلو برم ...نمی دونم معنیش چی بود .ولی همین خواب باعث شد که من یه کم به خودم بیام ..الانم ساعت ۵ صبحه بهتره برم وضو بگیرم و نمازمو بخونم امیدوارم که توبه من مورد قبول خدا بشه ...................

خداوندا ، به من توفيق تلاش در شكست ،‌صبر در نااميدي ،‌رفتن بي همراه ،‌جهاد بي سلاح ،‌كار بي پاداش،‌فداكاري در سكوت ،‌دين در دنيا، مذهب بي عوام ،‌عظمت بي نام ، خدمت بي نام ، ايمان بي ريا ، خوبي بي نمود،‌گستاخي بي خامي ،مناعت بي غرور، عشق بي هوس، تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن ،‌بي آنكه دوست بداند، روزي كن .

 

تو اگر در تپش باغ ،خدا را ديدي ،همت كن و بگو ماهي ها ،حوض شان بي آب است....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/24ساعت 1:50  توسط نازی  | 

نیمه شب

 

گر آمدنم به خود بدي نا آمدمي

ور نيز شدن به من بدي كي شدمي

به زآن بندي كه اندرين دير خراب

نه آمدمي ،نه شدمي ،نه بدمي

*******

آموختم ،ديدگانم را به راهت دوختم

آمدي ،آنقدر دير آمدي تا سوختم

سوختم ،حال خاكسترم يعني هيچ

هيچ ؟هيچ آن نبود كه اول آموختم

*****

 

نيمه شب صورت خود را به خدا خواهم كرد

وز خدا خواهش ديدار تو را خواهم كرد

تا كه جان دارم و از سينه نفس مي آيد

به تو وعشق تو اي يار وفا خواهم كرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/24ساعت 1:35  توسط نازی  | 

خدايا

 

خدايا

من در كلبه فقيرانه خود چيزي دارم

كه تو در عرش كبريايي خود نداري

زيرا من چون تويي دارم

و تو چون خودي نداري

اي كاش هيچ وقت از يادت خداي مهربونمون غافل نشيم اي كاش خدايا به اين دل كوچيكم حالي مي كردم كه فقط فقط تو رو دوست داشته باشه اي كاش اي خداي من هيچ وقت به كسي جز تو فكر نمي كردم كاش مي فهميدم جز تو هيچ كسي به معناي واقعي منو دوست نداره ،واي كاش .....

دلا غافل ز سبحاني چه حاصل

مطيع نفس شيطاني چه حاصل

  بود قدر تو افزون از ملائك  

 توقدر خودنمي داني چه حاصل 


  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/24ساعت 1:27  توسط نازی  | 

آينه در جواب من باز سكوت مي كند

 

آينه در جواب من باز سكوت مي كند

اين شفق است يا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو

من به كجا رسيده ام ؟ جان دقايقم بگو

آيينه در جواب من باز سكوت مي كند

باز مرا چه مي شود ؟ اي تو حقايقم بگو

جان همه شوق گشته ام طعنه ي ناشنيده را

در همه حال خوب من با تو موافقم بگو

پاك كن از حافظه ات شور غزلهاي مرا

شاعر مرده ام بخووان گور علايقم بگو

با من كور و كر ولي واژه به تصوير مكش

منظره هاي عقل را با من سابقم بگو

من كه هر آنچه داشتيم اول ره گذاشتم

حال براي چون تويي اگر كه لايقم بگو

يا به زوال مي روم يا به كمال مي رسم

يكسره كن كار مرا بگو كه عاشقم بگو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/24ساعت 1:19  توسط نازی  | 

فلک

 

بببينيد واقعا اين دوبيت زير روچقدر زيبا و روان بيان كرده .

در گوش دلم گفت :فلك پنهاني

حكمي كه قضا بود ز من ميداني

در گردش خويش اگر مرادست بدي

خود را برهاندمي ز سرگرداني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/24ساعت 1:12  توسط نازی  | 

سلامی دوباره

بازم سلام ،اميدوارم كه حال همگي خوب خوب باشه و در پناه حق خونوادتون خصوصا پدرو مادراسلامت و خوش باشن .راستش نمي دونم چي بگم چون بيانم زياد خوب نيست .

من به اشعار خيام زياد علاقه دارم و به نظر من حيفه كه بتونم منتخبي از اشعارش بنويسم چون همه اشعار خيام واقعا زيبا هستن ولي چند بيتي از اشعار خيام رو مي نويسم و تقديمش مي كنم به همه دوستان خوبم .

 

تا حالا با خودتون فكر كردين كه واقعا اشعار خيام جاي تامل داره ،چون از نظر معنا خيلي پر بار و پر معنا هستن .

آن مايه ز دنيا كه خوري يا پوشي

معذوري اگر در طلبش مي كوشي

  باقي همه رايگان  نيرزد هشدار

تا عمر گرانبها بدان نفروشي

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/22ساعت 23:15  توسط نازی  | 

پروردگارا دست افتادگان گير...

 پروردگارا دست افتادگان گير...

حال دنيا را پرسيدم من از فرزانه اي

گفت:يا وهميست يا خوابي يا افسانه اي

گفتمش احوال عمري بگو با ما كه چيست؟

گفت: يا برقيست يا شمعيست يا پروانه اي

گفتمش اينان كه مي بيني به چه دلبسته اند؟

گفت: يا  مستند  يا كورند يا ديوانه اي

تا حالا با خودتون فكر كردين ،توي اين دنيا به چه چيزي بيشتر دلبسته شدي؟نكنه خدايي نكرده اولين حرفي كه مي زنين پول يا هوس....باشه ،با خودت فكر كردي؟؟...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/22ساعت 4:18  توسط نازی  | 

سرنوشت

با اجازه از  دوست عزيزي كه اين شعر رو گفته ،من از اين شعر خوشم اومده و دوست داشتم تو وبلاگم اون رو بنويسم .قبلا عذر مي خوام. 

ناگاه عشق مرده سر از سينه بركشيد 

  آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت 

 آهي كشيد از سر حسرت كه : اين منم

  باز آن لهيب شوق و همان شور و التهاب

 باز آن سرود مهر و محبت ولي چه سود

ما هر كدام رفته به دنبال سرنوشت 

  من ديگر آن نبوده ام و او ديگر او نبود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/22ساعت 4:9  توسط نازی  | 

اشعار شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/22ساعت 3:54  توسط نازی  | 

آوای مرد تنها

آوای مرد تنها

دير گاهی است در اين تنهايی

رنگ خاموشی در طرح لب است،

بانگی از دور مرا می خواند

ليک پاهايم در قير شب است

تنها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/22ساعت 3:36  توسط نازی  | 

بندگي كن

خوش كرد ياوري  فلكت  روز  داوري

تا شكر چون كني وچه  شكرانه آوري

آنكس كه اوفتاد،خدايش گرفت دست

گر بر تو باد، تا غم افتادگان  خوري

در كوي عشق شوكت شاهي نمي خرند

اقرار بندگي كن و دعوي چاكري

 



 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/22ساعت 3:31  توسط نازی  | 

تقدير و تشكر

 

بازم سلام :اميدوارم كه زندگي بر وفق مراد همگي باشه و درپناه حق شادو سلامت باشين.راستش فرصت رو غنيمت دونستم كه در اين جا از كسي كه من رو تو خيلي از مسائل روحي كمكم كرده تشكركنم، از كسي كه با حرفاش به من فهموند كه آدم بايد با مشكلاتش يه جورايي مقابله كنه وبه زندگيش ادامه بده و در عين حال شكرگذارپروردگارش باشه.نمي دونم چطوري بيان كنم .ولي اين رو بدون كه من هميشه به ياد حرفات به آرامش خاصي مي رسم و اين رو مديون تو هستم و فقط مي تونم براي سلامتي و پيروزي تو و خونوادت دعا كنم ،ازت به خاطر همه چيز ممنونم .پايدار باشي.

 

اي كه مايوس از همه سويي، بسوي عشق رو كن

قبله  دلهاست آنجا،  هر چه خواهي  آرزو  كن

تا  دلي آتش  نگيرد ،حرف  جانسوزي  نگويد

حال  ما  خواهي اگر ،از گفته ما جستجو كن  

 

دريا شدن 

 

به دريا  كه مي انديشم

بهانه اي براي جاري شدن پيدا مي كنم

بايد بروم

تا دريا راهي نيست .....اما...

تا دريا شدن راه بسيار است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/22ساعت 3:11  توسط نازی  | 

لحظه تنهايی

اي كاش زمان متوقف مي شد

 

لحظه زيبايی است

لحظه تنهايی،

می توان تنها در لحظه تنهايی ماند،

می توان در لحظه تنهايی نام خود را بارها فرياد زد،

می توان تنها رفت،

می توان تنها ماند

می توان تنها ديد

می توان تنها خواند

می توان تنها گريست

ميتوان تنها رفت،

و فقط رفت و رفت...

اما...

چه ثمر از رفتن

چه ثمر از رفتن ،

که فقط رفتن نيست ،

ماندن و ديدن هست،

گفتن و خواندن هست،

چه ثمر از رفتن ،

که فقط رفتن نيست ،

چيدن و بوييدن هست،

يک نفر ميگفت "تا شقايق هست زندگی بايد کرد"

 

چه ثمر از رفتن ،

که فقط رفتن نيست ،

ديدن هست،

می توان غرق تماشای نگاهی ،

خيال رفتن را به زيبايی پر دادن

يک "دوستت دارم"از چشم،

پر داد و نرفت،

پس فقط رفتن نيست ،

ماندن و ديدن هست،

خواندن و گفتن هست،

چه ثمر از اين شعر ،

چه ثمر از اين شعر ،

من که بايد بروم...

لحظه اينک لحظه تنهايی است،

می توان در لحظه تنهايی نام خود را بارها فرياد زد،

ای دريغ از ماندن،

ای دريغ از گفتن،

من که بايد بروم ...

"دورها آوايی ست که مرا می خواند"

اما، نه ...

اين آوا نيست،

اين پزواک يک آواست،

اين پژواک آوای مردی تنهاست...

اين پژواک آوای مردی ست که بايد برود...

بايد بروم...

بايد بروم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/22ساعت 2:53  توسط نازی  | 

تو بمان و دگران

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو ليکن ٬ عقب سر نگران

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه بمحاقم که نشانم ندهند

هرچه آفاق بجويند کران تا به کران

ميروم تا که به صاحب نظری باز رسم

محرم ما نبود ديده کوته نظران

دل چون آيينه اهل صفا می شکنند

که زخود بی خبرند اين ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

يادگاريست ز سر حلقه شوريده سران

گل اين باغ به جز حسرت و داغم نفزود

لاله رويا تو ببخشای به خونين جگران

ره بيداد گران بخت من آموخت را

ورنه دانم تو کجا و ره بيداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاين بود عاقبت کار جهان گذران

شهريارا غم آوارگی و در بدری

شورها در دلم انگيخته چون نو سفران                                         استاد شهريار

 


                                                                                                

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/22ساعت 2:44  توسط نازی  | 

اي كاش


تا كي غم آن خورم كه دارم يا نه

وين عمربه خوشدلي گذارم يا نه

پر كن قدح باده كه معلومم نيست

كاين دم كه فرو برم برآرم يا نه

 

ايكاش همه آدمها مي دونستندكه يه روزي هم نوبت رفتن اونا ميشه ،و يه حالي به فكر فرداشون مي كردن ،كاش همه آدمها با هم خوب بودن .و همديگه رو درك مي كردن

و توي اين دنياي به اين بزرگي هيچ گونه تبعيضي نبود .نه تبعيض طبقاتي نه فرهنگي و...هر چيزي كه باعث فاصله انداختن بين اونا ميشه . نمي دونم چرا دارم اين حرفا رو مي زنم ،ولي اينو مي دونم كه خيلي ها الان مشكلات خاص خودشون رو دارن ولي از ديگران غافلن . كاش مي تونستيم به همه همنوعانمون كمك كنيم ولااقل مرهمي براي درداشون باشيم ،و كاش مي شد مشكلاتي كه خودمون براي خودمون ساختيم رو اين قدر بزرگ نكنيم ويادي هم از ديگران داشته باشيم كه.......

 

بنگر ز صبا دامن گل چاك شده

بلبل ز جمال گل طربناك شده

در سايه گل نشين كه بسيار اين گل

در خاك فرو ريزدو ماخاك شده

 

در اندرون من بشارتي است

عجبم مي آيداز اين مردمان

كه بي آن بشارت شادند!

(مقالات شمس) 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/22ساعت 2:42  توسط نازی  | 

مرگ از زندگي پرسيد :آن چيست كه باعث مي شود توشيرين ومن تلخ جلوه كنم ؟ زندگي گفت:دروغ هايي كه درمن نهفته هست و حقيقتي كه تودر وجودت داري.

 

ايام زمانه از كسي دارد ننگ

كو در ايام غم  نشيد  دلتنگ

مي خورتو در آبگينه وناله وچنگ

زان پيش كه آبگينه آيد بر سنگ

 



 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/22ساعت 2:35  توسط نازی  |