تبليغاتX
"نازی دختر اهورایی"

"نازی دختر اهورایی"

بيهوده

در پس پنجره كسي مي خواند مرا ...

باران نم نمك مي بارد ...

كه چه زيباست صدايش ،چه طنين دارد ...

انتظارم به پايان آمد .

قاصدكم خوش خبر بود بوي او را مي داد ...

خبر از او آورد !!!

خنده هايت كه چه زيبا بود ...

دست هايت كه چه با محبت ...

چه زود گذشت و نمي دانم چگونه گذشت ...

اي كاش تنها مي دانستم چه شد بر من وچه شد بر تو ...

آه كه چه بيهوده مي انديشم .


صبر پايان همه انتظار هاست!...


  

+ نوشته شده در  شنبه 1384/01/27ساعت 23:59  توسط نازی  | 

دليل نوشتنم براي ساخت اين وبلاگ

سلام  :

چندين سال بود كه در حال تنهايي به سر مي بردم ، وقت من يا به خواندن و يا به فكر كردن صرف مي شد ، گاه نيز چيز مي نوشتم ، اما هيچ وقت به نوشتن آنچه دلم  مي خواست و با روحم سازگاري بود  موفق نمي شدم ، بدين جهت هر دفعه  اوراق  اشعاري را كه نوشته بودم پاره مي كردم و به دست باد مي سپردم .

سال پيش از آن ،آن كسي كه تا آن موقع بيش از هر كس در دنيا دوستش داشتم ،براي هميشه ، با دست مرگي نابهنگام ، از من دوري گزيده بود و هنوز زخمي كه از اين راه بر قلب خسته من نشسته بود  التيام نيافته بود ، هر چند كه بعد از آن هرگز التيام نيافت ، ولي اكنون اين نوشته ها  از ته دلم و  فقط براي اوست ، فقط  براي او .....

   

    آخرين ستاره بودي ،تو شب دلواپسيهام

                                    خواستنت پناه من بود، تو غروب بي كسيهام

       لحظه هرلحظه پس از تو ، شب و گريه در كمينه

                                     تو ديگه بر نمي گردي ،آخر قصه همينه...  

 


به دنبال تو

بيهوده از تپه اي به تپه اي نگاه مي كنم ، بيهوده  از جنوب تا شمال واز شرق تا غرب  را زير نظر مي گذرانم، بيهوده همه نقاط آسمان و زمين پهناور را در مي نوردم ، زيرا هميشه آخر كار به خويش مي گويم : هيج جا خوشبختي در انتظار من نيست !

همه اين دره ها و اين كاخ ها ، همه اين چيز هاي بي حاصلي كه ديگر هيچ كدام براي من جاذبه اي ندارند ، به چه كار من  مي آيند ؟ اي رودها ،اي صخره ها،اي جنگل ها ،اي گوشه هاي عزيز تنهايي ،ببينيد كه چطور همه شما براي من خاموش و تهي شده ايد ،زيرا اكنون ديگر آن يك نفركه بايد در ميان شما باشد ،نيست ...



+ نوشته شده در  شنبه 1384/01/27ساعت 18:40  توسط نازی  |