|
برای سالگرد دوم حسین پناهی
علی شریعتی
نوش جان مي كنم اين جام زهر آلود را
كه تدارك ديده اند ميزبانان سخت كوش و شياد
در اين بزم طرب انگيز مرگ بار
و تف تف ، بر مي گردانمش
با جگر پاره هاي سوخته دلم
و آواز مي خوانم
غزل وداع را در مايه شور
تا بل فرو بنشانم شوري اين سرمستي بي هستي را
و جگر گوشه ام را مي بخشم
به كسي جز من
بر تو
تا بر مزارم ضربدر بزني
نامم را و كنيه ام را
تا در ميان قبيله ام
و در ميان كتاب ها و مكتوب ها و كتيبه ها
براي هميشه ، نسلم از صحنه روزگار محو شده باشد
-------------------------------
نگاهي به زندگي حسين پناهي ؛ شازده كوچولو - فضلا... ياري
-------------------------------
<اين آدم بزرگها راستي چقدر عجيبند.> اين پژواك صداي <شازده كوچولو>ي آنتوان دوسنت اگزوپري است كه از سيارهاي به سيارهاي ميگردد و در برابر خودپسندي، غرور، زورگويي ميل به تصاحب همهچيز و همه كس و ديگر صفات ناپسند آدمهايي كه ميبيند به زبان ميآورد. او كودكي است كه فقط به گلي ميانديشد كه در سياره كوچكش سبز شده است.
شازده كوچولو با منطق كودكانهاش رفتارهاي آدم بزرگها را كه بسيار عادي مينمايد عجيب ميبيند. و اين البته غريب نيست. كودكان و بزرگترها منطق خاص خود را دارند و از منظر هركدام رفتار ديگري ناپسند و غيرعادي است. كودكان هرگاه كه بخواهند صفات ناپسندي را نشان دهند در نقش آدم بزرگها فرو ميروند و زور ميگويند. دزدي ميكنند. ميجنگند و البته خيلي زود نقاب از چهره برميدارند و همان ميشوند كه كودكيشان فرمان ميدهد. از آن سو نيز آدم بزرگها گاه كه ميخواهند زيباتر، شيرينتر و دوستداشتنيتر رخ بنمايند، در پوست كودكي فرو ميروند و البته بسيار زود به دنياي سياه و سفيد خود برميگردند. اما در زمانه ما يك نفر از همين آدمبزرگها با يك شيطنت شيرين خودش را در دنياي كودكي ابدي كرد. او اگرچه نميتوانست مانع درآمدن ريش و سبيل و پيدايش چين و چروك صورت شود، آنها را به حال خود گذاشت كه با بزرگسالي خود خوش باشند ولي قلبش را دو دستي به چنگ گرفت كه گذر زمان ردي بر آن نگذارد.
مانند شازده كوچولو - كه تنها گل سيارهاش را در حباب نگهداري ميكرد- قلبش را از گزند ناپسنديهاي روزگار آدم بزرگها محافظت ميكرد.
<حسين پناهي> شاعر، نويسنده، كارگردان و بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون شازده كوچولو، قصه ما است در اين نوشتار سعي شده است با مروري اجمالي بر زندگي وي كه هيچ مرزي با كارهاي هنرياش نداشت - كارنامهاش را نگاهي بيندازيم. تولدش را در شناسنامه ششم شهريور 1335 ثبت كردهاند و محل تولدش روستايي است به نام <دژكوه> در استان كهگيلويه و بوير احمد؛ همان كه در سريال تكهتكه شده <بيبييون> از تلويزيون نشان داده شد. او هم مكتبخانه را درك كرده است 1341) و هم در مدارس جديد به تحصيل پرداخت. 1346) هم در زندگي تجربه تحصيل در حوزه علميه قم را دارد 1351) و هم هنرجويي جامعه هنري آناهيتا. 1361) هم در شوشتر به معلمي پرداخت1354) و هم در جبهههاي دفاع از سرزمين حضور پيدا كرد1359.)
سال 1360 همراه خانوادهاش (همسر و دو دختر) به تهران مهاجرت ميكند تا آن طلبه، آن معلم، آن رزمنده روند <حسين پناهي> شدنش را در اين شهر شاهد باشد. شهري كه غربت را به شكل بيرحمانهاي به او نشان داد تا از همان روزهاي آغاز فعاليت هنرياش اين درد بزرگ بشريت دست از سر آثار هنري و ادبياش برندارد.
پس از ورود به جامعه هنري آناهيتا و كسب هنر از اساتيدي چون مصطفي اسكويي نوشتن را آغاز كرد. يك گل و بهار،آسانسور. تله تئاتر سرودي براي مادران ، نوشتن به سبك آمريكايي، محله بهداشت، گرگها ، دل شير و دو مرغابي در مه از جمله فعاليتهايي است كه كارنامه هنري پنج سال اول زندگياش در تهران را تشكيل ميدهد كه از آن ميان <دو مرغابي در مه> جايگاه خاصي دارد. اين تلهتئاتر در آن سالها در حكم معرفينامه حسين پناهي است. چه از همان روزها قصد كرده بود كه خودش، زندگياش و غربتش را به نمايش بگذارد. <دو مرغابي در مه > داستان زندگي زن و شوهري است كه در شهر بيترحمي چون تهران زندگي ميكنند، با پيشينه و فطرتي روستايي كه در برخورد با غربت و سرماي استخوان سوز شهر تاب از كف ميدهند و در مه غليظ شهر گم ميشوند. نگاهي به تيترهاي روزنامهها و سايتها و وبلاگها در هنگام انتشار خبر مرگ حسين پناهي به خوبي بيانگر اين موضوع است كه اولين و روشنترين تصويري كه از او در ذهن جامعه فرهنگي نقش بسته است،<الياس> يا <اليوت> دو مرغابي در مه است.
سال 1365 سالي است كه خود را بر پرده نقرهاي سينما به تماشا ميگذارد. فيلمهاي سينمايي گال، گذرگاه، تيرباران، در مسير تندباد، هيجو، ارثيه، نار و ني، راز كوكب، چاوش و سايه خيال حاصل حضور پنج ساله دوم او در فضاي هنري ايران است. توجه خاص كارگردانان به فيزيك و شكل ظاهري او و صداي خشدار و روستايياش از او شخصيتي ساخته بود مورد توجه كارگردانان و البته مخاطبان. در اين آثار رگههايي از زندگي شخصياش در لابهلاي كار ديده ميشود كه نشانگر اين امر است كه بسياري از اين شخصيتها متاثر از زندگي شخصي وي نوشته و پرداخته شدهاند. در اين ميان <سايه خيال> جايگاه خاص خود را دارد. او در اين فيلم به دادن نشانهها بيمختصر از زندگي شخصي اش بسنده نميكند بلكه خودش و زندگياش را تمام و كمال حراج ميكند، چه او خود بارها گفته بود كه <هنرمند جماعت به زندگي عمهاش هم رحم نميكند.< >سايه خيال> كه توسط مسعود جعفري جوزاني نوشته شده بود داستان زندگي حسين پناهي است بيهيچ كنايه و استعارهاي، صريح و روشن. او با نام حسين پناهي بازي ميكند، زادگاهش استان كهگيلويه و بوير احمد است، از شعرهايش در فيلم استفاده ميشود. (البته تا اين تاريخ عليرغم اينكه ارادت خود به شعر را بارها بر زبان آورده ولي شعرهايش را منتشر نكرده بود.) به دوران طلبگياش اشاره ميكند و صدها اشاره ديگر. شايد اولين بار بود در سينماي ايران بازيگري در نقش خودش فرو ميرفت (كاري كه بعدها اكبر عبدي در فيلم هنرپيشه انجام ميدهد.) پنج ساله سوم زندگي حسين پناهي در تهران و فضاي فرهنگي هنري ايران از سال 1370 آغاز ميشود. بازي در فيلمهاي سينمايي اوينار، مرد ناتمام (كه گويا فيلمنامه اين فيلم را هم محسن مخملباف با نگاهي به شخصيت پناهي نوشته بود) مهاجر، هنرپيشه، آرزوي بزرگ ، روز واقعه و سريال <دزدان مادربزرگ> حاصل كار اين سالها است.
اما در اين دوره است كه حسين پناهي با انتشار شعرهايش وجه شاعرانگي خود را روشنتر نشان ميدهد. من و نازي، كابوسهاي روسي، خروسها و ساعتها و ستارهها مجموعه شعرهايي است كه بعد نوشتاري شخصيت تصويري او را به نمايش ميگذارد. او در شعرهايش همان است كه در فيلمهايش. همان اليوت <دو مرغابي در مه> همان موساي مرد ناتمام و همان سهراب <دزدان مادربزرگ>، همان حسين پناهي.
پناهي در اين اشعار غربت را دستمايه قرار ميدهد. او همان شخصيتهاي غريب، ساده، مجنون، پريشان فقير و البته دانا و عاقل را در شعرهايش روايت ميكند.
عشق به مادر، به زن و به همه چيزهاي خوب و زيبا و طعنهبر زشتيهاي زندگي در اشعارش به خوبي نمايان است؛ اولي زلال و روشن و از نگاه يك مرد يا يك كودك عاشق و دومي سياه و البته طنز آلود از ديد يك روشنفكر گوشهگير و ظاهرا دور از اجتماع.
حسين پناهي هشت سال ديگر غربت تهران و البته جهان را تاب آورد. در اين دوره تئاتر <چيزي شبيه زندگي> از مهمترين كارهاي او است. در زماني كه تئاتر كشور رونقي نداشت و تماشاگران گريزان از صحنه نمايش بودند، <چيزي شبيه زندگي> در فضاي تئاتر يك اتفاق بود كه حسين پناهي نوشته و كارگرداني كرده بود. اتفاقي كه رابطه تماشاگران با سالنهاي سوت و كور را دوباره برقرار كرده بود.
بازي در فيلم سينمايي <كشتي يوناني> از مجموعه قصههاي كيش، سريالهاي <يحيي و گلابتون>، <آژانس دوستي> و<آواز مه> و نوشتن ديالوگهاي سريال <امام علي> از ديگر فعاليتهاي سينمايي و تلويزيوني وي بوده است كه در كنار اين، انتشار نمايشنامهها و اشعارش در كتابهاي چيزي شبيه زندگي، بيبي يون، خروسها و ساعتها، نميدانمها، سالهاست كه مردهام و انتشار آلبوم دكلمه آخرين سرودههايش با نام <سلام خداحافظ> كارهاي واپسين زندگي او است.
و سرانجام پيكر بيجانش در مردادماه 83 در خانه اجارهاي كشف شد در حالي كه سه روز از مرگش گذشته بود.
حسين پناهي گويي در زندگي رسالت داشت كه غربت آدمي را روايت كند؛ چه آن زمان كه از جغرافياي مالوف خود دل ميكند و در جغرافيايي غريب وطن ميگزيند و چه در زماني كه از همه پاكيها و زيباييهاي فطري روح به پلشتيها و سياهيها نقل مكان ميكند. او براي بيان هرچه بهتر انديشهاش از كودكي بيشترين استفاده را ميبرد. در شعرهايش كودكان مظهر معصوميت و دوري از پلشتيهايند كه هنوز به بزرگي)!( آلوده نشدهاند. در شعرهايش هميشه كودك ميشود و يا آرزو ميكند كه به كودكياش برگردد. هميشه از دنياي بزرگترها گريزان است. موقعيتي كه آن را دنياي دوروييها و نيرنگها ميداند كه در آن <آدم بزرگها وقتشان را براي دانه دادن به گنجشكها هدر نميدهند.> ايمان او به كودكي است كه عليرغم ظاهر نامناسب براي ايفاي نقش كودك در سيسالگي نقش سهراب <دزدان مادر بزرگ> را به صورت باورپذيري بازي ميكند و در همين سريال تنهايي كودكانهاش را با قورباغهاي كه هميشه در جيب دارد تقسيم ميكند و هيچ كدام از آن همه آدم بزرگ دور و برش راهي به خلوتش نمييابند. او هيچگاه نخواست كه بزرگ شود و كودكياش را تا 48 سالگيتمديد كرد.
گاه سادهترين و معموليترين گفتارها و رفتارهاي آدم بزرگها را نميفهميد و زماني در سادهترين حرفهاي كودكانهاش بزرگترها در ميماندند. نظير همان تصويري كه در كتاب اگزوپري همه كلاه فرض ميكنند ولي شازده كوچولو آن را يك مار بوآ ميبيند كه در حال هضم فيلي است كه به تازگي بلعيده.
حسين پناهي همان شازده كوچولو است كه با ديدن يك جعبه با سه سوراخ در مييابد كه اين ميتواند خانه يك بره باشد.
***
آنتوان دو سنت اگزوپري در صفحه آخر كتابش تصويري كشيده است ؛ صحرايي با يك ستاره درشت و ملتمسانه مينويسد: ظهور شازده كوچولو بر زمين در اينجا بود و بعد در همين جا هم بود كه ناپديد شد... اگر روزي تو آفريقا گذارتان به كوير افتاد حتما آن را خواهيد شناخت ... به التماس ازتان ميخواهم كه عجله به خرج ندهيد و درست زير ستاره چند لحظهاي توقف كنيد.
آن وقت اگر بچهاي به طرفتان آمد، اگر خنديد، اگر موهايش طلايي بود... لابد حدس ميزنيد كه كيست. در آن صورت لطف كنيد و نگذاريد من اينجور افسرده خاطر بمانم. بيدرنگ برداريد و به من بنويسيد كه او برگشته.>
آقاي آنتوان دو سنت اگزوپري، نويسنده محترم كتاب شازده كوچولو! با سلام.
او برگشت. اگرچه موهايش طلايي نبود و نميخنديد بلكه برعكس براي آدم بزرگها ميگريست. او بعد از رفتن شما برگشت و 48 سال هم در سياره ما بود و بعد از پيش ما هم رفت. همانجا كه هستيد پيدايش كنيد.
روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com
........................................................
جذبه - به یاد حسین پناهی
رضا صفریان
-------------------------------------
حسین پناهی رفت . به همان جایی که اهل آن بود . به جهان ابدیت . برهمین زمین هم مثل آن ها راه می رفت .آنهایی که هر جا می نشینند نگاه شان به ملکوت می افتد . یک بار به دوستی که مشق یوگا می کرد گفت بود ، به من هم یاد بده . آن دوست هم گفت ! بسیا ر خوب ، بایست . حالا دست ها را به سوی آسمان بلند کن . حالا چنین کن ، حالا چنان کن و... بالاخره پس از برخی حرکات و ریاضت ها به اوگفت : حالا می ایستی ودرحالی که آرام وعمیق نفس می کشی نوری را در مرکز سینه تصور می کنی ، بعد با نوک انگشتانت نور را بر می داری ، می بری به سمت پیشانی می گذاری بین ابروها . حسین هم چنین کرد . بعد که تمام شد به من گفت : قشنگ بود ؟ گفتم : یوگا ؟ گفت : نه ، نور . چیدن نوراز سینه و بردن به سر . بعدها چند بار دیدم همان کار را می کرد . از تمام تمرینات یوگا ، فقط همان یک عمل را انجام می داد . چشمانش را می بست . دستانش را برمرکز سینه اش می نهاد ، نور برمی داشت وبعد می گذاشت روی پیشانیش . این گونه او نه ساکن اطاقی بود که گاهی داشت واغلب نداشت ، نه ساکن بیابانی که در آن چوپانی کرده بود ، نه شهرک هایی سینمایی تو تماشاخانه ها و نه حتا ساکن کتاب ها و اشعار واندیشه هایش . او درسینه ی خود سکنی گزیده بود . همیشه ، همه جا ، درهرحال و در هر کار و بدین گونه او هیچ وقت چیزی کم نداشت . این سخن در حق هرکس و به خصوص او، شاید عجیب به نظر برسد . آنان که او را درزندگی می شناخته اند خواهند گفت : چگونه او چیزی کم نداشت در حالی که غم نان دست از سرش بر نمی داشت . در حالی که گاهی از فرط ناداری ، بازی درنقش هایی را می پذیرفت که آن ها را خود نمی پسندید . در حالی که ... آری . او نقش می پذیرفت . امّا بازی نمی کرد . آن گاه که به هردلیل قرار می شد ، کس دیگری باشد ، این گونه قضیه را می فهمید که : حسین پناهی که در زندگی کارهای گوناگونی کرده است ، راه های گوناگونی رفته است ، حالا به این جا رسیده و قرار است این شخص باشد ، حسین پناهی ، نه نام مستعار پرستاژدر سناریو . او لباس نقش رابه تن نمی کرد . روح خود را درنقش می دمید . چون چنین بود و ازآن جا که او در زندگی برمحترم شمردن هم هستی ها ، به خصوص هستی هایی به ظاهر کوچک معتقد بود ، همان نقش ها را نیز دوست می داشت .همان نقش هایی که شاید از ایفای آنها ناراضی بود . وامّا ناداری . آری . من نیز شاهد بوده ام که بسیاری وقت ها همه ی درآمد دریافتی خود را برای خانواده اش می فرستاد و یا برای کسی سوغات می خرید و به دیدنش می رفت . وچون بر می گشت شاید خود چیزی برای خوردن نداشت . امّا آیا این ناداری است ؟ یک روز که به دیدن او رفته بودم گفت : حالا وقت غذاست . بعد پارچه خوشرنگی به ابعاد چهل در پنجاه سانتی متر که خود آن را سفره می نامید آورد و گفت : این را با قیچی از یک سفره بزرگ جدا کرده ام . یک پیاز بر آن نهاد . نان وکمی نمک . به هنگام بازگرفتن پوست از پیاز ، با آن درست مثل نعمتی عزیز رفتار می کرد ، با حرکاتی پرازمهر وحق شناسی . وبعد همان طور که نان پیازو نمک می خورد با چشمانی پر از خشنودی به دو پنگوئن سیاه وسفید بردیوار که خود نقاشی کرده بود نگاه می کرد . آیا این عین دارایی نیست؟ او حتا با حیرت خود نیز دوست بود وبه جای آن که مثل بعضی از اهل فلسفه بگوید : نمی دانم یا نمی توان دانست ، می گفت : ما چرا می فهمیم ؟ تلا لو هایی از این آشتی با حیرت در بعضی نوشته ها و عمیق ترین اشعارش هست . این گونه او در فقر عقل آدمی نیز دارایی می دید. با این همه او بر این زمین در غربت زیست . و غریب همیشه در آرزوی رفتن است . درمصاحبه ای از او پرسیده بودند : دوست داری درچه سنی از دنیا بروی ؟ گفته بود : چهل سالگی . این گونه مرگ دوستی ، مرگ جویی در ماندگان یا آنها که دست به خودکشی می زنند نیست . بلکه ـ آن چنان که در بعضی کتاب ها خوانده ایم ـ مرگ دوستی خدا دوستان است . حا ل فرقی نمی کند که آنها خود به این جذبه در نهاد خود آگاه بوده باشند یا خیر. این جذبه ی خداست . و او هشت سال دیرتر از زمانی که خود می پنداشت از پی این جذبه رفت . شاید خدا نیز چون او را دوست می داشت ، این چنین زود او را از میان ما به سوی خود خواند شاید چرا ؟ حتماً .
.........................................................
به ياد حسين پناهي |